“خدایگان سالاری” در احزاب ـ فرشید شکری

در زبان یونانی دسپوتیسم (خدایگان سالاری) از “دسپوتس” به معنی “ارباب” و یا “خداوندگار” گرفته ‌شده است. این واژه فرانمود اقتداری است که از سوی فردِ تمامیت‌خواه با تمام قوه اعمال می‌شود. دسپوتیسم چه در اعصار گذشته، و چه دوران معاصر (پسانوگرایی) در جایگاه ابژه‌ای شنیع و تباه‌کننده، کماکان سایه‌ی سنگین‌اش را بر بخش‌های وسیعی از جهانِ انسان‌ها گسترانیده است.

در این مقال به هیچ روی قصد نداریم به تشریح مفاهیم شناخته ‌شده‌ای در حوزه‌ی «فلسفه‌ی سیاسی» مانند “یکه‌سالاری” یا اتوکراسی، توتالیتاریانیسم، و یا استبدادِ سلطنتی، استبدادِ مذهبی و جُزآن که ریشه در نظام‌های طبقاتی دارند، بپردازیم. غرض از ورود به این بحث، به طور مشخص نمایاندنِ لطمات مسأله‌ی “خدایگان سالاریِ” مضمر در سازمان‌ها و احزاب راست و چپِ اصطلاحاً “مُدرن” یا “مُتجدد ‌نما”‌ی جامعه است.

***خدایگان سالاری و رهبری مادام‌ العمر***

آشکار است که “ابژه” یا “برابر ایستا”ی خدایگان ‌سالاری در سیاست، هدایت یک کشور، یک حزب، یک مجمع، و… را همیشگی می‌کند. تاریخِ جوامع بشری، به دنبال “کمون‌های اولیه” تا عصر حاضر، مُهر تائیدی بر این نظرست. با آنکه در کشورهای شمال، از انقلابات بورژوایی در فرانسه، هلند، آمریکا، انگلیس، و غیره به بعد، که تحت تأثیر عصر روشنگری وقوع یافتند، نظام‌های بورژوا – دموکراتیک یکی پس از دیگری به جای حکومت‌های استبدادیِ فردی (امپراتوری‌ها و پادشاهی‌ها) نشستند و بقایای سیستم فئودالیِ “قرون وسطی” پاک شدند و به این‌‌سان از سویی حقوق فردی، اجتماعی، و سیاسی شهروندانِ آن جوامع تحقق یافتند، و از آن سو راه برای تثبیت و سلطه‌ی مناسبات سرمایه‌داری و دیکتاتوری طبقه‌ی بورژوا هموار گردید؛ و بعدها در کشورهای جنوب (مستعمره) انقلابات بورژوایی در شکل نبرد برای «استقلال ملی» روی دادند و طبقه‌ی بورژوا در آن سرزمین‌ها به اهداف تعیین شده دست‌یازید، مع الوصف هنوز در مناطقی از جهان، خصوصاً در ممالک جنوب، حکومت‌های بورژوایی – استبدادیِ فردی به رغم دارا بودن “نهادهای قانون‌گذاری و اجرایی” و ادعای بودنِ “دموکراسی” در کشورهای‌شان، و همچنین رهبری‌های مادام‌العمر در احزاب، به رغم بهره‌گیری از “سیستمِ انتخابات”، حیات و هستی دارند.

از آنجایی که نوشتار روی مسأله‌ی خدایگان سالاری در احزاب تمرکز دارد، موضوع بودگیِ رهبری دائمی در «اکثر» سازمان‌ها و احزاب سیاسیِ ایران که ادامه‌ی طبیعیِ «خَلقِ خدایان» است، برجسته می‌شود. هر پژوهشگر گستره‌ی سیاست و هر علاقمندی به معرفت حاصل کردن از اپوزیسیونِ راست و چپ فقط با نگاهی گذرا به ترکیب “ارگان‌های رهبری” آن جریانات (کمیته‌های مرکزی و دفاتر سیاسیِ  بی‌ربط به مدیریت شورایی و در اساس برابر نهادِ شورا) با رهبرانی در رأس ارگان‌های تصمیم‌گیری و سیاست‌ورزی مورد اشاره مواجه می‌گردد که “یک عمر” به ناحق روی صندلی‌های بزرگ و اصلیِ هدایت کلیتِ سازمان‌ها و احزاب متبوعه نشسته‌اند! گویی، تفکر و اندیشیدن تنها ایشان را سزاست و دیگران صرفاً اندامواره‌هایی بی‌اختیاری‌اند که بایستی دربست مُطیع “زعماء و فرمانروایان اندیشه‌ورز” باشند و انجامِ امور نظری و عملی‌اشان در انطباق با میل رؤسا.

حکماً راست را شماتت نتوان کرد زیرا در قامتِ نماینده‌ی سیاسیِ طبقاتِ بالادست امرش پاسداری از مناسبات پیونددار به آن “شیوه‌ی تولیدی‌ای” است که نطفه‌ی پلشتِ خدایگان در رحم آن بسته می‌شود. راست در معبر تاریخ بشر علی الاتصال از آن مناسباتی حراست کرد که نخست امپراتوران و برده‌داران، و سپس‌تر شاهان و اربابان را به خدایی رسانید، و برده‌ها و رعایا را به بندگی؛ و اینک در زمانه‌ی ما از مناسباتی حفاظت می‌کند که بورژواها را به خدایی رسانیده، و پرولترها را به بندگی!

ولیکن، چپ را ملامت کردن معقول و رواست زیرا در قامت “مُدعی العمومِ” بی‌چیزان در جان و جهان سیاست رخ می‌نمایاند. تحکیم و پابرجا کردن خدایگان سالاری در تشکیلات سیاسی چپ و قرارگرفتن آن بربالای سر همگان این پرسش را پیش‌می‌کشد که، عامل شناخت یا سوژه‌ای که داعیه‌ی پیکار با نظم و نظام وارونه‌ی موجود را دارد و خواهان زیر و رو کردن و به گور سپردنِ وضع حاکم است، چگونه برخلاف حرف‌های پسندیده برای توده‌های کمر شکسته زیر بار شیوه و مناسبات تولیدِ سرمایه‌داری، عملاً بانی نابرابری و تبعیض و تابع خصائلِ مختص به آن مناسبات ناپسند و ضدانسانی‌ای می شود که بشریت را به مغاک و ورطه‌ی هلاک و نابودی کشانیده‌ است؟ عامل شناخت یا سوژه‌ای که مضاف بر تفسیر جهان به سمت دگرسانی آن روی دارد، چگونه کارگزارِ پرقدرتِ کاربستِ مناسباتِ بورژوایی در تشکل‌اش می‌شود؟ بی‌هیچ گمانی، تخالف در گفتار و کردار حاکی از عدم گسست و عبور کامل چنین سوژه‌ی سردرگمی از تعالیم و فرهنگ جامعه‌ی بورژوایی‌ست.

***خدایگان سالاری به طور کلی***

اثرات زیانبار خدایگان سالاری در سازمان‌ها و احزابِ ایرانی را می‌توان از زوایای گوناگون مورد بررسی قرار داد. اولین پیامد این پدیده، کند‌کردنِ و حتی توقفِ حرکتِ یک جریان مُعین در مسیر بالندگی و اعتلای آن است. آن هنگام که شخصی بنا به “آوازه، سابقه و بعضاً سن و سال” برای مدت مدیدی در رأس “تمشیت” و نیز “تصمیماتِ” حزب جای می‌گیرد، فرآیندِ رشد و تعمیق ایده‌های آن جریان سیاسی در بین توده‌های ستمدیده و هواداران و سمپات‌ها به سببِ محدود‌شدنِ «آراء منطبق با ملزوماتِ عینی مبارزه‌ی سیاسی»، و تحدید «ابتکارات عملیِ اندام‌ها» به جهت تسهیل روند پیشرویِ تقابلات با نظامِ سیاسی – اقتصادی حاکم، راکد می‌شود. از این بدتر، انحصارِ «نظر و عمل» در یدِ خدایگانِ پیشینه‌دار که به کرات در “انتخاباتِ” به ظاهر “دموکراتیکِ” کنگره‌ها و پلنوم‌ها رأی کسب می‌کنند، مشروعیت چنین انحصاری را برای ایشان ضمانت می‌کند.

گفتنی‌ست، به مرورِ زمان حفظ و صیانت از “جایگاهِ” مصنوعی، مشغله‌ی صاحب‌منصبان می‌گردد. نگهداری قدرت و موقعیت برتر، چه در راستای تثبیت “بینشِ سیاسی” باشد و چه در خدمت اِعمالِ “اراده”‌ای مبتنی بر تمایلاتِ و خواهش‌های درونی، ذهن خدایگان را تحت سلطه‌ی خود درمی‌آورد و آنگاه این خود بدل به “معبودِ” خدایگان می‌شود. دغدغه‌ی ماندن و بودنِ همیشگی بر “بام طلایی”، یافتن مکانیسم‌های مؤثری را ضرور می‌سازد. یکی از آن سازوکارها “یارگیری” با شیوه‌های متنوع است. همراه و همبازی گرفتن به آفرینش یا ابداعِ “محفل” می‌رسد. بدین‌سان، محافلی رفته‌رفته از رأس تا ذیلِ یک تشکیلات سیاسی شکل می‌گیرند. محافلی که گونه‌ای از “ارباب و رعیتیِ” مختصِ به “استبدادِ شرقی” اما این بار در قواره و قالبِ “رئیس و مرئوس” در آنان متجلی می‌شود. اگر بپذیریم اختلافات سیاسیِ عمیق و غیرقابل حل بانی جداشدگیِ مسیر پیکار در سازمان‌ها و احزاب می‌شود، این مسأله هم نم‌نمک زمینه‌ی آغازیدنِ “جنگِ قدرت” و بدین نحو ترک خوردنِ شیشه‌ی وحدت در حزب را فراهم می‌آورد و راه انشقاق را می‌گشاید!

***خدایگان سالاری و صیرورت و تبدلِ بدنه* **

آنهایی که با آرزوها و آرمان‌های شیرینِ بسیار به آن سازمان یا حزبِ مورد نظرشان مُلحق می‌گردند، ابتداء‌ به‌ساکن، حزب را مُنجی خویش‌تن، و انسان‌های ستمدیده و دربند می‌پندارند. لهذا همه‌ی فکر و ذکرشان برداشتن گامی هرچند کوتاه در راستای برآورده شدنِ آرمان‌های مورد جست‌و‌جو یا اهدافِ تشکیلات سیاسی‌ای است که خودشان را در “وحدت” با آن تصور می‌کنند. مع‌هذا “خدایگان سالاری” بدنه‌ای خنثی از هر حیث را موجب می‌شود. سیمایی زشت که از بیرون به وضوح قابل رؤیت می‌باشد. این همانا دقیقه‌ی اول است.

در دقیقه‌ی دوم، فرمانبرداری سراپای وجودِ “سوژه”ای که بایستی کمر همت به تحول را ببندد، فرا‌می‌گیرد! غالبِ اعضاء این باور نادرست را تصدیق می‌کنند که صاحب نام‌ها و “پیش‌کسوتانی” که برای خود “حق آب و گل” قائل‌اند، هرآن‌چه انجام دهند عین “حق”، و یا هرآن‌چه بگویند، “وحی مُنزل” است. بدین‌سان، چشم و گوش بسته دیدگاه‌ها و نقطه‌ نظرات آنان را پذیرا می‌شوند، و اوامرشان را گردن می‌نهند! “تبعیتِ کورکورانه” و خالی از پرسشگری در قامتِ پایبندی به “اصولِ لایتغیرِ” تزریق و تنقیه ‌شده، تجلی می‌یابد! انگار همه بی‌شنود و گویش شده‌اند! “صم بکم”، نه می‌توانند بشنوند و نه قادرند سخنی بگویند! ایضاً در دقیقه‌ی دوم، «اندیشه» جایگاه خود را سوای تبعیتِ کورکورانه به “تعصب” می‌سپارد. تعصب با ولع بسیار ضمیر را می‌بلعد! اندیشه در کنجِ زندانِ تعصب به اسارت خو‌ می‌گیرد! در این دقیقه، حزب به محل “زنده بگور”کردن صداها و تأملاتِ نو مُبدل می‌گردد، آن هم با “مرده شوران” و “گورکنانِ” مُجرب و کارکُشته! حزب از ابزار و ظرفی به منظور پیشبرد «خواسته‌های مشترک و اهدافی مشترک» خارج می‌گردد، و زیر جامه یا ردای مدهوش کننده‌ی “تقدس” ناپدید می‌شود.

در تداوم یکه تازی “زئوس”ها و “آمون – رع”ها، “مرده شوران” و “گورکنانِ” جدید و آزموده که مدت‌های مدیدی در صف انتظار تصاحب این “منصب” (خداشدگی) ایستاده‌اند، با وسائل کارشان، غسال‌خانه‌هایی با آب آمیخته به سِدر و کافور، و بیل‌ها و کلنگ‌های صیقل ‌داده به تدفینِ میت که “نظر و صدای ناموافق” است، مشغول‌اند.

بعد از این دقایق، دقیقه‌ی سوم فرا می‌رسد، «هنگامه‌ی رخوت و سکون». اندام‌ها، همان جمعِ کنشگرانِ پرورش نیافته، و خالی شده از ذهن، همپای فاصله‌یافتن از اهداف و آرمان‌های مورد تعقیب، داخلِ مُردابی خشک‌شده و محصور در دلِ کویر، و زیر تشعشع و تیغ آفتاب سوزان، بریان می‌شوند. سوختگانِ گیرافتاده در این مرداب مُرده در انتظار گریه‌ی آسمان بر اجسادِ نیمه جان خود هستند. انتظار بارش باران و رفع و دفع تشنگی به زمینِ لم‌یزرع میخکوب‌شان می‌کند. چشم‌‌دوختن به سپهر نیلگون سوی دیدگان‌شان را اندک‌ اندک می‌گیرد. منتظر ماندن برای وزیدن باد و جنبانیده شدن ابرهای باردار طاقت و توان آنها را می‌رباید. گهی امید و گهی یأس دم ‌به ‌دم سراغ ایشان می‌آید. این دقیقه، دقیقه‌ی بی عملی است.

*انتهای گفتار*

آن سان که اشاره شد، راست مُتحزب علی العموم و بخش سلطنت‌خواه آن علی‌الخصوص بر مبنای ایدئولوژی و خاستگاه طبقاتی‌اش چونان همیشه بازتولید کننده‌ی مناسباتِ تولیدی مسلط در عرصه‌های گونه‌گون زندگی اجتماعی انسان‌هاست. راستِ مُتحزبِ “فردمحور” همچنان مُبلغ خدایگان سالاری و در توهم معجزه‌ی ناجی و قهرمان خودساخته به منظور رهایی است.

چپ مُتحزب که توقع می‌رود این قسم “فتیشیسم” در جامعه‌ی بورژوایی (شخص‌پرستی به‌جای شیء‌پرستی) را دریابد، می‌باید از استمرارِ آفرینش خدایگان تبری جوید و از خیال‌‌پردازی درباره‌ی نقش خدایگان یا “یلان” به ناحق قهرمان‌ شده دست بردارد و با اتکاء به نیرویِ واقعیِ پرولتاریا و فرودستان به مقصد و مقصودش در نبردِ طبقاتی علیه سرمایه‌داری برسد.

فرشید شکری

نوامبر ۲۰۲۵ میلادی – آبان ۱۴۰۴ خورشیدی

About admin

Check Also

چامسکی متفکر چپ و منتقد سیستم یا نفوذی سیستم در جنبش چپ رادیکال؟ رابطۀ چامسکی و اپستین ـ آذر ماجدی

  افشای نام نوام چامسکی، فیلسوف و متفکر سرشناس آمریکایی در لیست اپستین بسیاری را …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *