انقلاب سیاسی، انقلابی ناقص! ـ فرشید شکری

« نه انقلاب رادیکال، و نه رهایی عمومی انسان، هیچ‌یک رؤیای ناکجا آبادی آلمان نیست؛ رؤیای آلمان، انقلابی ناقص و صرفاً سیاسی است که ستون‌های بنا را دست نخورده باقی می‌گذارد. یک انقلاب ناقص و صرفاً سیاسی بر چه بنیادی استوار است؟…» (ادای سهمی در نقدِ فلسفه ی حق هگل)

مسأله ی اساسی ای که در این مقطع از تاریخِ مبارزه ی طبقاتیِ کشور موجبات نگرانیِ عمیقی را دستِ کم برای عناصرِ پیشرو و ریشه بینِ جنبش کارگری – کمونیستی به بار آورده، اندیشه ی متمایل و معطوف به “تبدلِ سیاسی” صِرف می باشد! اندیشه ی “انبساط” یافته ای که بخش هایی از “چپِ” جامعه در چهار دیواری آن محصور شده اند.

شوربختانه، “انقلابِ صرفاً سیاسی” به جایگاهِ غایتِ مطلوبِ این چپِ “ضد رژیمی” ارتقاء یافته، و پیکره ی نظر – عمل او را شکل داده است! رنگ و لعابِ این تمثالِ خوش تراش که در یک نظر، رخساری وجیه دارد و بسیاری را مفتون می کند؛ اما بوی تُندِ تعفنِ ذات و گوهر آن مشامِ سوژه ی آگاهی را که کمر همت به استحاله ی بنیادینِ وضع حاکم بسته به شدت می آزارد.

“انقلابِ منحصراً سیاسی”، این طفلی که قرار است در آینده ای دور یا نزدیک متولد شود، و با مولود خود به خانه و کاشانه ی تاریک و ویران شده ی ستمدیدگان (کارگران و تهی دستان) نور امید بتاباند، در رحم مادرش رو به توده های عاصی بانگ برآورده که، منم “نجات بخش” و “منجی” شمایان! درست به همان سان که “عیسی مسیح” در گهواره اش زبان در کام چرخانید و به بزرگان یهود امر کرد: “مرا دریابید، زیرا من پسرِ خداوندگار شماهایم و برای رستگاری بشر آمده ام”!

“انقلابِ خالصاً سیاسی”، این طفلِ هنوز به دنیا نیامده، دُردانه ی سوبژکتیویست ها و “خردورزانِ” چپِ میان تهی و روی سر ایستاده ای است که با «برداشت ماتریالیستی از تاریخ» تماماً بیگانه و نامأنوس اند. “انقلابِ نابِ سیاسی”، این “ایده ی مطلقِ” تقدس یافته بناست تا پس از میلادش، در معبدِ باشکوهِ چپِ در حال احتضار با “مفاهیم” مجرد و “انگاره های” ذهنی، بر سریر پادشاهی “نزولِ اجلال” کند، و آن هنگام، پرولتاریا به دیدارش مُشَرَف شود و سر به آستانش بِساید.

***

باری، چهل و پنج سال از زمانِ استقرار و تسلطِ رژیم بورژوا – اسلامیِ ایران گذشته است! چهار دهه و نیم است که این رژیم مرتجع و قرون وسطایی، بر جان و زندگی و سرنوشت سکنه ی این سرزمین چنگ انداخته است. چهار دهه و نیم است که این رژیم مستبد و درنده، می زند، جان می ستاند، و به بند می افکند. چهار دهه و نیم است که این رژیم ضد کارگر و ضد زن، فقر و فاقه، گرسنگی، بیکاری، و مصائب و سختی های فراوانِ دیگر را به اکثریت جامعه تحمیل کرده است. چهار دهه و نیم است که این رژیم ضد بشری، علی رغم گلاویز شدنِ سفت و سخت با آشفتگی های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، و علی رغم برخاستن ها و خیزش های پیاپیِ کارگران، زنان، جوانان و سایرِ توده های فرودست و تحت ستم، به ویژه در سال های اخیر، همچنان سرپا ایستاده است!

این جرثومه ی فساد و تباهی، این حکومتِ شکنجه و اعدام، و این حکومتِ ظلم و سیاهی، بایستی سرنگون شود. به گور سپردنِ حاکمیتِ فعلی جهت استخلاصِ جامعه از تلاشی، بایستگی و اهمیتِ «نامتناهی» دارد. به زیر کشیدنِ حاکمیتِ فعلی و در آغوش گرفتن «آزادی»، در صدرِ خواست های عمده ی اکثریت نفوسِ این دیار است. «اراده» ی عمومیِ خاتمه دادن به عمرِ حاکمیتِ فعلی، که در قامت اعتراض های ممتد تبلور یافته، به وضوح قابل رؤیت، و شناسایی است.

در این دوران، اپوزیسیون راستِ رژیم نیز به مانندِ چپ های ضدِ رژیمی، “تحول طلب” و قایل به مرحله بندی انقلاب که حامل اقسام گرایشات لیبرالیستی، رفرمیستی، ناسیونالیستی، فمینیستی، و غیره اند، صَرف نظر از استراتژی های سیاسی متباین و متفاوتِ شان با این چپ ها، جملگی به کم تر از سرنگونی راضی نیستند!

قطع به یقین، پایان دادن به حیاتِ رژیم سرمایه داری – استبدادی جمهوری اسلامی، ایضاً برای کارگرانِ کمونیست و مارکسیست های انقلابی، ضرور است و ایشان در صف اول جنبشِ سرنگونی جای گرفته اند. واژگونیِ انقلابی رژیم بورژوا – اسلامی برای کارگرانِ کمونیست و مارکسیست های انقلابی، به مثابه ی گام نخست در راستای تحولات ریشه ای خواهد بود؛ معهذا برای ایشان نمی تواند و نباید، هدف و آرمانِ نهایی باشد. مسلماً، “انقلابِ” آتی که به صورتِ بالقوه نفیِ “ساختار سیاسی” حاکم (روبنا یا روساخت) و اندام های آن می باشد، با بالفعل شدن، و کمال یابی خود، تحولِ محتشمی را در «سپهر سیاسی» ایران به بار خواهد آورد؛ با این وجود، چنانچه همچون مقصودی نهایی نگریسته شود، و بدین وجه آن را به مقصود واپسینِ پرولتاریای جامعه تبدیل کرد، آنگاه به قولِ مارکس، «ستون های بنا را دست نخورده باقی می گذارد».

تغییرِ یکی از اشکالِ روبنایی جامعه (ساختار سیاسیِ حاکم) ابداً به دگرسانی در “آگاهی” و “ایدئولوژی” نمی انجامد؛ زیرا آگاهی و ایدئولوژیِ انسان ها در جوامعِ پیشین، و امروزین (بورژوایی)، تجلی هایی از «زندگی مادی» آنها هستند. درک و فهمِ تاریخِ کلیه ی ممالک جهان، و گذرگاه هایی که تا کنون در دل تکوین و تکامل تاریخ پیموده اند، تنها از طریق پژوهش و واکاوی در زندگی مادی انسان ها ممکن گردیده است. دولت، سیاست، حقوق، عادات و سُنن، اخلاقیات، هنر، مذهب، فلسفه، و غیره و ذلک، نمودها و مظاهرِ زندگی اجتماعی انسان ها در هر دوره ی تاریخیِ مشخص اند که در اصل از شیوه های مختلفِ تولید تأثیر پذیرفته اند. مارکس در این ارتباط مُدلل ساخت که: « شیوه ی تولید حیاتِ مادی انسان ‌هاست که چند و چون پروسه ی کلی حیاتِ اجتماعی، سیاسی و فکری آنها را تعیین می ‌کند. آگاهیِ انسان‌ ها نیست که چگونگیِ موجودیت ‌شان را تعیین می‌ کند، بلکه چگونگیِ موجودیتِ اجتماعی آنهاست که آگاهیِ ‌شان را تعیین می‌ کند».

تبدل در “روساختِ سیاسی” به تنهایی به تحول در مناسباتِ واقعیِ (مناسباتِ طبقاتی) مبتنی و متکی بر زیربنا منجر نخواهد شد؛ بنابراین، درب روی همان پاشنه خواهد چرخید، و در زندگیِ کارگران و پایمال شدگان دگرگونی ای ژرف مادیت نخواهد یافت. استثمار انسان از انسان دوباره ابقاء می گردد، اگر چه امکان دارد با “اصلاحِ” همین قوانینِ بورژوایی، “شرایط” خرید و فروشِ نیروی کار، به سانِ «کالایی» در بازار برای فروشندگان آن (کارگران) اندکی بهتر، و قیمت این کالا (نیروی کار) برای استثمار کنندگان یا خریداران و تصاحب کنندگان آن (سرمایه داران) کمی گران تر، و روال دایمی و ثابتِ سوء استفاده از آن در فرآیند تولید ذره ای دست و پاگیر شود.

بر طبق واقعیتِ ذکر شده، تصریح می کنیم: “انقلاب سیاسیِ” خالص، شاید به ظاهر روی زخم های جامعه مرهم گذارد و به طور موقت دردهای جان سوزِ تن رنجور آن را التیام بخشد؛ ولیکن چنین تسکینی همیشگی نخواهد بود. زخم ها از نو سرباز می کنند. “انقلاب سیاسیِ” خالص، محتملاً (و نه ضرورتاً) گشایشی در حوزه های گوناگون زندگی اجتماعی ایجاد کند؛ مع الوصف، ناقص و نقطه مقابل و ناسازگار با «مفهومِ انقلاب از منظر مارکسیستی» است. “انقلاب سیاسیِ” خالص، عاقبت الامر به “ناکجا آباد” ختم می شود؛ چراکه به هیچ روی تکلیف «تضاد میانِ کار و سرمایه» را روشن و یکسره نمی کند.

چنین انقلابِ هنوز تحقق نیافته ای روی پایه های “لیبرالیسمِ کلاسیک” ایستاده که مقصدِ نهایی آن تقسیمِ “عادلانه” ی قدرت سیاسی میان کلِ طبقه ی دارا است. چنین انقلابِ هنوز تحقق نیافته ای روی پایه های “لیبرالیسمِ کلاسیک” ایستاده که برای جلب و جذب آراء کارگران و سایر توده های ستمدیده و بهره گیری از نیروی آنان، “حقوق جهان شمول بشر”، “دموکراسی”، “برابریِ زن و مرد”، “آزادی” های فردی و اجتماعی، “بهبود” در وضعیت کار و معیشتِ شهروندان، و … را در ویترین خود به معرض نمایش گذاشته است. چنین انقلابِ هنوز تحقق نیافته ای روی پایه های “لیبرالیسمِ کلاسیک” ایستاده که برآیند آن تداوم یافتن زیستِ شیوه و مناسبات تولیدِ سرمایه داری در کشور است.

ارواحِ “جان لاک”، پدر لیبرالیسم کلاسیک، و دیگر فیلسوفانِ بورژوا در عصر روشنگری هم چون “ولتر” و “روسو” در جسم چپِ مُنحرف و مذبذب، و راستِ به اصطلاح “دموکرات و سکولار” ایران حلول کرده اند تا تحت عنوان “انقلاب” و تغییر در “روساختِ سیاسی”، توده های فرودستِ گرسنه و ظلم دیده و به جان آمده را به آزادی دل گرم کنند!

در مقابل این “انقلاب سیاسیِ” صرف، انقلاب از جنس دیگری داریم که منظورِ نظر مارکس و انگلس بود، و لنین در زمانه ی خویش همراه با توده های میلیونی کارگر و زحمتکشِ روسیه، شالوده و پی اش را افکند، به همان نحو که پیش تر کموناردهای پاریس در 1871 میلادی آن را عملی کردند.

انقلاب ما، که پرولتاریای متحد و پیش قراولانِ کمونیست این طبقه طراح، سازمانده، و رهبرش هستند، آن انقلابی است که هم هنگام با ویران کردن “امارتِ حکم رانی” جمهوری اسلامی، به ستون های جامعه ی کهن (شیوه و مناسبات تولیدِ کاپیتالیستی) یورش می برد؛ انقلاب ما، آن انقلابی است که الغاء مالکیت خصوصی، الغاء کارمزدی، و از بین بردن شی وارگی مناسبات انسانی، از بین بردن بیگانگی، و در یک کلام «رهایی انسان» را به معنای اخص کلمه، هدف و آرمان خویش قرار داده است.

انقلاب رادیکال (سوسیالیستی)، خیال و رؤیا نیست. شروطِ عینی انقلاب سوسیالیستی از لحاظ اقتصادی و اجتماعی در همه ی ممالک بورژوایی منجمله ایران مهیا گردیده است. کافی است تا پرولتاریا در فرآیندِ تکامل مبارزات خود با آگاهی یافتن از منافع طبقاتی اش و چیره شدن بر موانع ذهنیِ انقلاب مذکور، در میدان حاضر شود و آن زمان در جایگاهِ سوژه ی تحول بخش و «خودرهایی بشر»، به این انقلاب هستی ببخشد.

فرشید شکری

دهمِ مارس 2024 میلادی، بیستمِ اسفند 1402 خورشیدی

About admin

Check Also

علیه تشدید تبلیغات جنگی حکومتهای آپارتاید ـ سیاوش دانشور

بدنبال حمله روز سیزده فروردین ارتش اسرائیل به ساختمان کنسولی سفارت رژیم اسلامی در دمشق، …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *