تبارشناسی نازیسم: از الهیات سیاسی تا فالانژیسم سلطنتی ـ عباس منصوران

نزدیک به ۸۰ سال پس از محاکمه‌ی جنایات نازیسم در دادگاه نورنبرگ، اینروزها با بازتولید زبان همان سه‌گانه‌ی صلب («یک ملت، یک رهبر، یک پرچم»)- که در آلمان نازی با صورت‌بندی مشهور «Ein Volk, ein Reich, ein Führer» بیان می‌شد و بر پرچم گرگ‌های خاکستری ترکیه: «یک ملت، ‌یک زبان، یک پرچم» (tek millet, tek dil, tek bayrak)- در اتمسفر دفتر و بسیجیان رضا پهلوی روبروهستیم. این جریان، برآمده از دل کودتاها، ‌از لمپنیسم و پروپاگاندای رسانه‌ای مشروعیت می‌جوید. فالانژها در خیابان‌های غرب، با مصادره‌ی مفهوم «تمامیت ارضی»، شاه خود را مالک انحصاری سرزمین می‌پندارند که محصول هزاران سال رنج، کار و پایداری مردمان این سرزمین بوده است.

مفهوم سرزمین نه تنها دربرگیرنده‌ی جغرافیا، بلکه شامل مردم، هویت جمعی و حیات اجتماعی آنان است.

سلطنت طلب، در نوستالژی مالک-رعیتی، ایران را «تیول» خود می‌پندارد و هرگونه مطالبه‌ی هویت‌محورِ ملیت‌ها را با برچسب «تجزیه‌طلبی» به تهاجم می‌گیرد. در این فضای بدوی، هر صدایی که خارج از چنبره‌ی «جاوید شاه» طنین‌انداز شود یا بر ماهیت رهایی‌بخشِ جنبش «زن، زندگی، آزادی» نام برد، با هجوم فیزیکی و تهدید به مرگ باندهای شیر وشمشیری روبرو می‌شود. این برآمد تبه‌کارانه، همانند سپاه پاسداران باید به‌سان یک خطر تروریستی محکوم شناخته شود.

بسیجیان سلطنت‌، در حالی مدعی مالکیت «تمامیت ارضی» هستند که اسناد تاریخی، گواه روشنی بر تجزیه‌ی بخش‌های حیاتی این سرزمین در دوران پهلوی است:

  • رضاشاه:  واگذاری قله‌های استراتژیک آرارات به ترکیه هنگام دیدار با آتاتورک، محروم‌سازی زحمت‌کشان بلوچ از حقوق اتنیکی و زندگی و بخشش حق‌آبه هیرمند به فئودال‌ها و حکومت وقت افغانستان.

  • محمدرضاشاهرسمیت بخشیدن به جدایی بحرین از ایران و واگذاری آن به امیران به اراده‌ی بریتانیا.

در برابر کارنامه‌ی «تجزیه‌طلبانه‌ی» پهلوی‌ها، این کوردها، سیستانی-بلوچ‌ها، آذری‌ها، لرها و بختیاری‌ها، عرب‌ها، مازنی‌ها، گیلک‌ها و دیگر ملیت‌های مرزنشین بوده‌اند که در درازای تاریخ، سینه را سپرِ هجوم مهاجمان کرده و سازندگان راستین این جغرافیا بوده‌اند. سهم این مقاومت اما همواره حاشیه‌نشینی و تهدید به حمله‌ی نظامی بوده است؛ همان‌گونه که امروز در ادبیات رضا پهلوی و «بسیجیان»، تهدید به گسیل ارتش به کردستان دوباره از میدان مونیخ -از زبان «اتم‌های بی‌شکل» و از سوی خود رضا پهلوی سر داده می‌شود.

«اتم‌های بی‌شکل» در نظام‌های فاشیستی همانا کسانی هستند که از زبان هانا آرنت  به «ریشه‌های توتالیتاریسم»  تبدیل می‌شوند. برخلاف ایدئولوژی فاشیستیِ و دکترینِ دولت‌-ملتِ مرکزگرا، ایران نه  سرزمین یک «قومِ» واحد با بقایای فرهنگ فئودالی است و نه ملکِ پدریِ یک الیگارش یا خاندان حکومتگر، بلکه یک واقعیت چند ملیتی (Multi-ethnic Reality) پویاست.

در این جغرافیایِ انکار شده توسط سلطنت‌طلبان، ما با سیاست  انکارِ افزون بر ۶۵ میلیون کارگر به همراه خانواده‌هایشان روبرو هستیم؛ جمعیتی که ستون مهره‌های تولید و زیست این سرزمین است. نیمی از این جامعه‌ی نزدیک به ۹۵ میلیونی را زنان تشکیل می‌دهند که هویت‌ آنان در کوره‌ی یکسان‌سازی ایدئولوژیک حکومت‌ها انکار شده است. افزون بر کارگران و زنان، دادخواهان، دانشجویان آزادیخواه، زندانیان سیاسی، خداناباوران تا باورمندان به آیین‌های گوناگون و ده‌ها اتنیسته، همگی زیر چکمه‌ی یک ساختارِ حذفی انکار می‌شوند تا یک «فرد» – در قامتِ پیشوا، امام یا شاه- در تجسد [پیکره‌مندی] حکومت‌شوندگان به حکومت نشانیده شود.

این «تندیسِ قدرت» ضرورتی است برای پاسداری مناسبات بهره کشی و ساختِ ایدئولوژیک برای فرمانروایی بر شانه‌های سازندگان جامعه که هویت، زبان و حق تعیین سرنوشت‌شان قربانیِ از خودبیگانگی و فتیشیسم (بت‌وارگی) «هژمون» شده است. ایران، نه یک اراده‌ی نفی‌کننده، بلکه جغرافیا و رنگین‌کمانی از زیست‌مندی‌های مشاع بر یکایک باشندگان جامعه است.

«رهبر» در مناسبات دولت-ملتِ سیاسیِ مستبد، در هزاره‌ی سوم، یک پیکره‌مندی ساختگی است؛ او نه تنها یک کارگزار سیاسی، بلکه کاریکاتور یک «کالیگولا» [امپراتورِ‌ سیکوپات (روان نژند) روم باستان که نماد استبداد مطلق، خودکامگی و تحقیر اراده‌ی مردم است] برای انکار حق باشندگان و تاریخ و جامعه پنداشته می‌شود. به همین سبب، آنان نمادهایی از کاریسما و تونل تاریخ را به پیکره‌ی عینی و پرچم خویش – در این «خیانت» و «تجزیه‌طلبی» – رمزگذاری می‌‌کنند.

واژگانِ نازیستی، پهلوی‌ و ولایی هرچند در ظاهر هم‌شکل نیستند، اما از ساختاری عمیق و یکسان تغذیه می‌کنند: به چنگ گرفتنِ هستی، زیست‌بوم و دسترنج تاریخی، سراسری و همه‌گانی جامعه‌، زیر عنوان‌های «حفظ تمامیت ارضی»، «اراضی ملوکانه» یا «حریم ولایی». در این قلمروهای سرکوب شده‌ی آفرینندگانِ اصلیِ سرزمین—یعنی تمامیِ حکومت شوندگان، زیر برچسب‌های خودکامگی چندلایه، چون «رعایا»، «ملتِ گوش‌به‌فرمان» یا «امت»، عملن مهدورالدم نامیده و از ابتدایی‌ترین حقوق بشری- تا چه رسد به حقوق انسانیِ خود، یعنی «حقِ زیستن»، محروم می‌شوند.

ایران سرزمینی از جغرافیای جهان و زیستگاه جمعی تمام انسان‌هایی است‌که در درازای هزاران ساله، در غم و شادی، تولید و آفرینش‌های دستجمعی خویش، ‌همواره در آتش جنگها واشغالگری‌ها، همبسته و همراه بوده‌اند. این جغرافیا با زبان‌ها، فرهنگ‌ها و حافظه‌های تاریخیِ رنگارنگ خود، توسط همین مردمان، جغرافیا یافته و ماندگار شده است. هرگونه کاهش‌دهیِ این تاریخ و هستیِ در هم بافته به یک «ملک خصوصی» در عمل به معنای تهاجمی گستاخانه و انکار این تاریخ است. نفی این تاریخِ دستکم ۷۰ هزار ساله که زیست بوم انسان‌های کوچیده از افریقا در سفری دهها هزار ساله تا پناه‌گیری در دامنه‌های زاگرس و دیگر زیستگاه‌ها، انکار هویت‌ها و گونه‌گونی‌ها و یک بازنویسی ایدئولوژیک و تهاجمی فرهنگی-نظامی است.

در ایران، چنین نگرشی، ‌ریشه در جهان بینی دیرینه‌ای دارد که از نگرش دوآلیسمِ (ثنویت) ایزد-اهریمن سرچشمه می‌گیرد و گستره‌ی گوناگونیِ  نگرش‌ها و رنگ‌ها بین نور و تاریکی را انکار می‌کند. این دگماتیسم حذفی در دین‌های ابراهیمی به اوج خود رسید و در اسلام، با محوریت «الله»، با جباریت و قهاریت به انکار مطلقِ هر تفاوتِ خارج از دایره‌ی خود دست یافت. دوگانه‌های «خیر و شر»، «حق و باطل»، «با من یا بر من»، به الگوی مدرن‌ترِ آن نزد سلطنت‌طلبان، یعنی دوگانه‌ی «ایرانی و انیرانی» منجر شده است.

الهیات شبان-رمگی: از «خیمه‌ی ولایت» تا مسلخِ خاوران

با غلبه‌ی اسلام حکومتگر، در قالب استبداد مذهبی، «شمشیر توحید» تهدیدگر می‌شود و طالبانیسم و داعشیسم را به کارگزاری کاپیتالیسم می‌گستراند. در این دستگاه فکری، آیه‌ی «أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» [اطاعت کنید از خدا و رسول و صاحبان امر] در دستان روح‌الله خمینی، نه یک دیدگاه، بلکه به فرمانی مطلق برای استقرار «ولایت فقیه» بدل شد.

کتاب «ولایت فقیه» (تقریرات نجف در اواخر دهه‌ی ۴۰)، «منشورِ کالیگولای ایران-اسلامی» بود که در بهمن ۱۳۵۷ چون خیمه‌ای شوم بر پیکر ایران پیچیده شد. این تقریرات به کوشش «ساواک» تنها در میان رهبران حوزه پخش شد و از چشم و گوش جامعه پنهان گذراده شد-  سرانجام با غرشِ هزاران تیربار بر سینه‌ی پنجاه هفتی‌های آزادیخواه در دهه‌ی خونین ۱۳۶۰ نشست و به گوش همگان رسید-زمانی که هزاران پیکرِ غرقِ در خون در پهنه‌ی «خاوران‌ها»ی سراسر ایران فرو افتادند تا استبداد مطلق مستقر شود.

مفهوم «ملت» که پیش‌تر زیر استبداد شاهی در برابر دو «مطلق»- مطلقیت استبداد به مطلقیت ناتوانی جامعه- فرونشانیده شده بود، در نظام خمینیسم به «امتِ ام‌القراء»و «صغار» فرو کاهیده شد و با فروکاستن  مردم به رمه، داغِ بندگیِ «ولی‌امر» بر پیشانی، به «امت اسلام» (رمه) تغییر نام یافت.

الهیات سیاسی فاشیسم

در نظام ولایت فقیه، الهیات سیاسی فاشیسم به عریان‌ترین شکل خود حاکم شد؛ حاکمی که نه یک کارگزار، بلکه سایه‌ی خدا بر روی زمین و صاحبِ حقِ مطلق بر تعیین سرنوشتِ همگان است. هر آن‌که خارج از این «رمه» بود، «دشمن» نامیده شد تا حذفِ فیزیکی‌اش در مسلخِ ایدئولوژی، عینِ «عدالتِ الهی» جلوه داده شود.

این ساختار بر دو پایه استوار است:

دارنده‌ی حق مطلق و تنها تفسیرگر حقیقت که اراده‌اش بر فراز هر قانونی قرار می‌گرفت.

 رمه (امت): توده‌ای بی‌شکلی که هویتش تنها در بندگی و ذوب شدن در «ولایت» معنا می‌یافت.

در این پارادایم، گونه‌گونی و حقیقتِ آزادی و برابریِ اتنیکی، به «اقلیت‌ها»، «اقوام» و «خاموشان» فروکاسته می‌شود تا در کوره‌ی ایدئولوژی هژمون، سرکوب شده، درهم شکسته و یکدست گشته و به «باربر، کوله‌بر و سوخت‌بر» بدل شوند.

ناسیونال ‌سوسیالیسم (نازیسم)؛ از پروپاگاندا تا جنایات ژنتیکی

تجربه‌ی نازی‌ها در آلمانِ دهه‌ی ۱۹۳۰ تا ۱۹۴۵ میلادی نشان داد که چگونه فن‌آوری‌های نوین تبلیغاتی، با تصاویر صلب و پیام‌های دماگوژیستی -نظیر آنچه امروز در رسانه‌هایی چون «ایران اینترناسیونال» بازتولید می‌شود- می‌تواند یک روان‌پریشِ مردود از آکادمی هنرها را به یک کاریسما و «ناجی» برای «ملت» بدل کند.

مبلغان نازیسم، هیتلر را «پدر ملت» و تنها «ناجی» به تصویر کشیدند؛ در این ساختار، وفاداری عمومی به «پیشوا» (Führer) نه یک وظیفه‌ی دولت-ملتی متعارف در جامعه‌های سرمایه‌داری، بلکه امری تقدس‌گونه و فرازمینی انگاشته می‌شد.

اما سویه‌ی خونبارِ این «پیشواسازی»، انکار ستیزه‌جویانه‌ی واقعیت‌های زیست‌شناختی بود. در حالی که دانش ژنتیک و بیولوژی از عصر داروین تا  هیتلر، ثابت کرده بود که تمام بشریت امروز، محصول دگرگشتِ گونه‌ی «هوموساپینس» [انسان خردمند] (Homo sapiens) است که از آفریقا برخاسته، و «نژاد پاک» یک توهم و فریب ایدئولوژیک بیش نیست. نازی‌ها در آلمان در پی تحقق رویا‌شهرِ «به‌نژادی» (Eugenics) آریایی بودند و از این روی رضاشاه شیفته‌ی هیتلر بود که متفقین او را به جزیره موریس پرتاب کردند و محمدرضا پهلوی را مهره‌ ساختند.

نظریه‌ی کارل اشمیت در کتاب «الهیات سیاسی»-(Political Theology  ۱۹۱۹)، کلید درک چگونگی تعلیق قانون توسط مستبدان —چه در قبای «ولایی» و چه در ردای «پادشاهی»- است. اشمیت استدلال کرد که مفاهیم کلیدی دولت مدرن، در واقع مفاهیم الهیاتیِ سکولار شده هستند که در آن، «حاکم مطلق» تجسد «خدا» بر روی زمین می‌گردد.

اسناد دادگاه نورنبرگ و پرونده‌های مخوف «پزشکان نازی»، گواهی بر جنونِ یوزف منگله و انکار علم بیولوژی است. منگله در آشویتس، هزاران کودک از طبقات فرودست را برای آزمایش‌های ژنتیکی و تزریق باکتری سلاخی کرد تا نژاد دلخواه «پیشوا» را تولید کند.

جنایات منگله نهایتِ منطقِ «یکسان‌سازی» و حذف تفاوت‌های بیولوژیک و اتنیکی برای تثبیت قدرت مطلق بود. امروزه، «پروژه ژنوم انسانی» خط بطلانی قطعی بر تمام ادعاهای نژادپرستانه و توهم «ژن پاک» کشیده و الگوهای روان‌پریشانه را رسوا کرده است.

کتاب «الهیات سیاسی»- – اثر کارل اشمیت تنها یک متن حقوقی نبود، بلکه بیانیه‌ای برای توجیهِ مفاهیم «توتالیتاریسم» به زبان الهیاتی بود. اشمیت با هوشمندیِ هولناکی استدلال کرد که تمامی مفاهیمِ کلیدی در نظریه‌ی مدرنِ دولت-ملت بورژوایی، در واقع مفاهیمِ الهیاتیِ سکولار شده هستند. در این منطق، «پیشوا» یا «حاکم مطلق»، تجسد «خدا»  در روی زمین می‌گردد.

«وضعیت استثنایی» در سیاست، قانون و بازدارنده‌‌های پارلمانی و مقررات را به تعلیق درمی‌آورد و این دقیقن همان نقطه‌ی همرسایی استبدادِ ولایی و ناسیونالیسمِ سلطنتی است:

در نظام ولایی: با تکیه بر الهیاتِ اشمیتی، «به مصلحت، حفظ نظام» به‌سان «اوجب واجبات»- خیری مطلق تعریف می‌شود که برای آن می‌توان حتا اصول اولیه و ثانویه اسلام را تعطیل کرد. این نگرش، زیربنای پروژه‌ی خونبار قتل‌های سیاسی-زنجیره‌ای و سلاخیِ نویسندگان سوسیالیست و آزادی‌خواهی چون محمد مختاری و محمدجعفر پوینده، میرعلایی‌‌ها، و ده‌ها چهره‌ی ادبی و سیاسی و دگراندیش در درون و برون مرز بود؛ جنایتی که از نظر حاکم، نه یک قتل، بلکه «دفعِ شرّ» برای حفظِ تندیسِ قدرت پنداشته می‌شد.

فرمان قتل سلمان رشدی-نویسنده‌‌ی آیه‌های شیطانی- مترجمان، ناشران و حتی خوانندگان کتاب او، پی‌آمدِ مستقیم همین الهیات سیاسی بود. در اینجا «وضعیت استثنایی» از مرزهای جغرافیایی فراتر می‌رود؛ حاکم با صدور حکمِ مرگ برای یک نویسنده‌ی روشنگر در کشوری دیگر، عملن حاکمیتِ قانونِ بین‌المللی را به سودِ «اراده‌ی مطلقِ» خود به حالت تعلیق در می‌آورد.

در ناسیونالیسم سلطنتی: اراده‌ی «شاه/رهبر» به عنوانِ یگانه منبعِ مشروعیت (تجسدِ ملت) معرفی می‌شود. در این نگاه،  آنان‌که  از دایره‌ی وفاداری به این تندیس  بیرون باشند، «دشمن» به‌شمار آمده و حذفِ با رگبار «حفظ تمامیت ارضی» مشروعیت می‌یابد.

اشمیت با فروکاستن سیاست به دوگانه‌ی«دوست/دشمن»، راه را برای «کالیگولاهای معاصر» هموار کرد؛ مستبدانی که از هیتلر تا کانون‌های قدرت فعلی، قانون را نه مقررات اجتماعی برآمده از انقلاب بورژوایی ۱۷۸۹ فرانسه- بلکه به عنوان سلاحی برای تثبیتِ «سلطه» می‌خواهند.

از «شبِ دشنه‌های بلندِ» نازیسم در سال ۱۹۳۴ تا قتل‌های زنجیره‌ایِ دهه‌ی هفتاد در ایران و سرکوبِ خونینِ جنبش «زن، زندگی، آزادی»، همگی ریشه در یک آبشخور دارند: ایمان به یک «ناجی» که خود را فراتر از تاریخ، جامعه و جانِ انسان‌ها می‌بیند.

ایرانِ آزادِ فردا، نه در گروِ «تجسدِ قدرت» در یک فرد، بلکه در گروِ به رسمیت شناختنِ آزادی و برابری و آن واقعیتِ چند ملیتی و اراده‌ی طبقاتیِ میلیون‌ها کارگر و زنان و زخمتکشانی است که هویت‌شان سال‌ها در پای بت‌وارگیِ (فتیشیسم) «سلطه» قربانی شده است.

بازگشت شبح فاشیسم در اپوزیسیون سلطنت‌طلب

ایرانِ امروز در خطر سقوط از دهلیز «توتالیتاریسم مذهبی»  به چاه «فاشیسم سلطنتی» و زمینه سازی جنگ داخلی است. حملات فیزیکی به راهپیمایان، ‌محاصره‌ی فریبا بلوچ و دیگر نمایندگان بلوچستان و کسانیکه در «کنگره آزادی ایران» برای  دیالوگ گرد آمده بودند، و تهدید به مرگِ مخالفان در خارج از کشور، در کنار سنگ‌بارانِ زنانی چون نرگس محمدی و سپیده قُلیان‌ها، در مراسم هفتمین روزِ قتل حکومتیِ خسرو علیکردی در مشهد، در برابر جنبش زن، ‌زندگی، آزادی، پیش لرزه‌های خطر تروریسمی‌است که با جذبِ بسیجیانِ کوچیده از ولایت مطلقه به دامنِ سلطنت آواره، اراده‌ی نازیستی خویش را چون پرچمی به دست «شاهزاده‌ای» می‌سپارند تا خود کارگزارش باشند. او در این نقش، پوششی برای منبع نهاییِ قانون است؛ هرچند خود بی‌اشتیاق به ایفای نقش کاریکاتوریک کالیگولا باشد- همان نمایشنامه‌ای که هنرمند مردم- سیروس شاملو-در نمایشنامه کالیگولا و آغا محمدخان قاجار، در تهران به صحنه برد و ممنوعه گردید.

پرو‌ژه‌ی «دوره‌ی گذار» و «جاوید شاه»، همان تداومِ ولایت مطلقه‌ و استبدادِ کلاسیکِ ایرانی [مانند الگوی شاه‌عباس اول و دوم و آدمخواران آنها] است.

«نصب و عزل رؤسای هر سه نهاد (مجریه، قضاییه، مقننه) با پیشنهادِ نهاد خیزش ملی (دولت موقت) که مستلزم رأی اکثریت مطلق هموندان است و با تأیید رهبر خیزش ملی (رضا پهلوی) انجام می‌پذیرد.» (داخل پرانتز از نگارنده است)

این صورت‌بندیِ، رونوشت «خدعه‌ی خمینی‌» است که در ظاهر از «پیشنهاد» و «رأی اکثریت» سخن می‌گوید، اما در لایه‌ی اصلی، «انجام‌پذیری» را به «تأیید رهبر» مشروط می‌کند. این فرمولِ پروژه‌نویسان، در حقیقت همان بازنویسیِ اصل ۱۱۰ قانون اساسی حکومت اسلامی [اختیارات و وظایف رهبر] است.

در اینجا نیز ساختاری که در آن «رهبر» هرآینه اراده‌ی جمعی را مردود می‌شمارد، نه یک انحراف موردی، بلکه بازتابِ دقیقِ همان منطقِ «وضعیت استثنایی» کارل اشمیت است؛ جایی که حتی پیشنهاد و رأی، زیر چکمه‌ی «حقِ وتوی یک فرد» لگد کوب شده و آپارات‌های قانونی حتا میان «جامعه» و «حاکمیتِ مطلق» به نفعِ استبداد از میان برداشته می‌شود.

در پی چنین «دوران گذاری»، از صندوق مارگیری رأی «همان برون تراود که در اوست»؛ مسیری که از «شورای انقلابِ» حکومت اسلامی آغاز شد و اکنون در پوششِ «رهبری خیزش ملی»، به سویِ بازسازیِ دوباره‌ی ولایت مطلقه وکفالت و وکالت میل می‌کند.

آنچه امروز زیر نام سلطنت موروثی از بازیافت‌های مصرفی، سر برون آورده، نه یک نگرش سیاسی، بلکه یک «ماشینِ تصفیه» (Purge Engine) را به نمایش می‌گذارد که بر سه پایه‌ی ارعاب استوار شده است:

سه‌گانه‌ی حذف (مرگ بر سه فاسد…): این تنها نه یک شعار، بلکه «دستور زبانِ جنایت» و داستان شب دشنه‌‌‌های بلند است. در آخرین اعلام از سوی عضو چهارم قوه‌ی قضاییه سلطنت، سه گانه به چهارگانه تبدیل شد که «مشروطه خواهان و پادشاهی‌خواهان» را به مرگ به «چهار مفسد» گسترش داد.‌ قرار دادنِ گستره‌ی متضاد (ملا، چپ، مجاهد) و مشروطه خواه و پادشاهی خواه (تقی زاده و امیر طاهری- مشاورین دیروز) در یک ردیف، تمامیِ گستره‌ی غیرخودی، «مفسد» و «انیرانی/ ایرانی» کد گذاری می‌شوند. این یعنی صدور حکم پیشاپیش و غیابیِ مرگ (مفسد فی‌العرض) برای میلیون‌ها انسان و کل تاریخ مبارزات ضد‌استبدادی و تمام ملیت‌ها، زنان و کارگران و همه‌ی حکومت شوندگانی است که به شمشیر و قانون شیر -سلطان -جنگل سر سپار نباشند.

ترورِ شخصیت و برچسب‌زنی: ارتش‌های سایبری و بسیجیان میدانی با استفاده از تیربار «تجزیه‌طلب»، ملیت‌ها، دگراندیشان، زن، ‌زندگی،‌ آزادی و همه‌ی زحمتکشان را هدف قرار می‌دهند. هر مطالبه‌ای برای برابری یا تمرکز زدایی، به عنوان «توطئه علیه تمامیت ارضی» رمزگذاری می‌شود تا سرکوبِ خونین، توجیهِ اخلاقی یابد.

پاک‌سازی بیولوژیک (منطقِ مِنگِله):  ادبیاتِ «سم‌زدایی» و «دوران گذار خونین» و «ارتش ملی» که توسط اتاق‌‌‌های فکر پروژه نویسان این جریان تبلیغ می‌شود، نشان‌دهنده‌ی منطق آنان علیه همزیستی جامعه است. در حمله فیزیکی به حاملان شعار «زن، زندگی، آزادی» در میدان‌های اروپا، پیش‌درآمدی است بر آنچه آن‌ها برای آینده‌ی ایران در پروژه دارند-پروژه‌ای که به وسیله‌ی «ساواک» و گماشتگان  و«الیگارش»های شاهنشاهی تقریر شده، هر مخالفی، نه یک شهروند، بلکه یک «مفسد» است که باید به اتهام «فساد فی‌الارض» از پهنه‌ی جغرافیا حذف شود. و از زبان خواننده‌ سیاه‌جامه‌ی آنان (دانش‌پژوه) «از درختان خیابان پهلوی از… آویزان شوند».

واقعیت ایران، «زیست مشترکِ اتنیک‌ها» است. همبستگی واقعی، نه از مسیر حذف و سلاخیِ دیگران و دگراندیشان، بلکه تنها از مسیر به‌رسمیت‌شناختن برابرِ این رنگین‌کمان و حق تعیین سرنوشت و منشور زن، زندگی، آزادی می‌گذرد. هر شعاری که بر پایه «یک» (یک رهبر، یک ملت، یک پرچم) بنا شود، در بنیاد خود، نازیستی است. ایران فردا یا بر پایه «مالکیت جمعی» و رهبری مشترک زنان و مردان تمام مردمانش-همانند مفهوم حقیقت که نزد همه‌گان است- بنا می‌شود، و یا در چرخه‌ی تکرار استبداد فرو خواهد پاشید.

اول آوریل ۲۰۲۵/۱۲ فروردین ۱۴۰۵

عباس منصوران

About admin

Check Also

تداوم جنگ، ریزش در اردوی طرفداران سلطنت ـ سازمان فدائیان (اقلیت)

ترامپ، نتانیاهو و رضا پهلوی، دو ماه پیش با کوبیدن بر طبل «کمک در راه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *