از زخم تا رویش؛ روایت انسان، زمین و آزادی در روژآوا ـ عباس منصوران
«مردگانِ زنده در روژآوا» (The Living Dead in Rojava)؛ اثری تکاندهنده، زیبا، تراژیک و در عین حال سرشار از انگیزهای عمیق و امیدی پولادین.
فیلم مریم ابراهیمی را نمیتوان تنها روایتی متعارف از جنگ، زخم، خاطره و دلاوری دانست. این اثر، در ژرفترین و بنیادینترین لایههای خود، پرسشی دربارهٔ «هستی» است؛ دربارهٔ مقاومت در سرزمینی که زیستگاه بیش از ده ملیت و گروه قومی و دینی ــ از کرد و عرب و آشوری و ارمنی و کلدانی و چرکس تا ایزدی و دیگران ــ و خانهٔ نزدیک به چهار میلیون انسان است. پرسش فیلم این است: انسانی که پس از به خاک سپردن پارههایی از تن و جان خویش، چگونه خود را از نو میآفریند؟ انگیزه و فسلفهی این حماسه در کجاست؟ چگونه با زخمهای مقاومت شکوهمند خویش به زیستن و زایش امید ادامه میدهد؟ و چگونه از دل خاکی که چهرهٔ سهمگین مرگ را به چشم دیده است، امکان رویش را دوباره و از سر صدق میآفریند؟
مریم ابراهیمی در این اثر، تنها به ثبت حقایق عریان جنگ و پساجنگ بسنده نمیکند؛ او نوای رسا و تصویر روشن خیزشی تاریخی را به تماشا میگذارد؛ خیزشی که زنان در کانون آن ایستادهاند، اما افق دید و آرمانهایش از مرزهای جنسیت و سیاست فراتر میرود و به پرسشی بنیادین دربارهٔ انسان، بهسان پارهای از طبیعت، و تجلیگاه آزادی، پیوند و نسبت او با زمین میرسد.
در پشت این ثبت و ضبط تاریخی، رشتهای از انسانها و تلاشهای خاموش و سترگ قرار دارند که هر یک در تکوین این فلسفه و این پارادایم انسانی و ماندگار سهمی بسزا ایفا کردهاند.
هَوال روژدا روژهلات از پشتیبانان راستین و هموارکنندگان مسیر این پروژه بود؛ کسی چون چشمهای روان، در فراهم آوردن امکانات و گشودن راهها برای تحقق این سند تاریخی نقشی کلیدی ایفا کرد و تا پایان، استوار در کنار این تلاش ماند و همچنان نیز مانده است. چه بسیارند کسانی که در آفرینش یک اثر بزرگ کمتر در قاب دوربین دیده میشوند، اما بدون حضور، رنج، اعتماد و همراهی آنان، خودِ قاب هرگز شکل نمیگرفت.
در روزهای سیاه و جانسوز جنگ نیز انسانهایی حضور داشتند که دوربین و روایت را با واقعیت لرزان رنج انسان پیوند زدند. دکتر رونی جوانرود از برجستهترین آنان است؛ انسانی که به جانهای شیفته پیوست و در روزهایی که فسفر سفید بر سرکانیه، گریسپی و روستاهای پیرامون میبارید، استوار همراه ما در کنار مجروحان ایستاد و برای نجات جان انسانها جنگید. حضور او گواهی زنده بر این حقیقت است که در میانهٔ هولناک جنگ، حفظ جان انسان و مرهم نهادن بر زخم، خود شکلی والا از مقاومت است؛ ایستادن در برابر منطقی که میخواهد تن انسان و بستر زمین را همزمان به صحنهٔ ویرانی و تباهی بدل کند.
در مسیر شکلگیری این روایت تاریخی، انسانهایی چون مزدک آذر (علیرضا عسکری) نقشی مهم در پردازش و باروری ایدهٔ حرکت برای ثبت این حقیقت ایفا کردند؛ تلاشی که در سوئد از نخستین گامهای خود آغاز شد تا تجربهای پراکنده و آکنده از درد، به روایتی ماندگار و تاریخی بدل شود.
این جستوجو سرانجام با نگاه عمیق و تجربهٔ زیستهٔ مریم ابراهیمی پیوند خورد؛ زنی که خود جنگ و کودکی جنگزده را با تمام سلولهایش لمس کرده بود و از همین رو، هنگامی که دوربین را در میدان به دست گرفت، معنای ژرف زخم، ترس، فقدان و ایستادگی را نه فقط از پشت لنز، بلکه با جان خویش میشناخت.
مریم تنها در پی ثبت یک رویداد جنگی نبود؛ او در جستوجوی پیوندی ارگانیک میان انسان و سرزمین، میان زخم و حافظه، میان زن و زندگی، و میان مقاومت و امکان آینده بود. و آنگاه که دوربین را به دست گرفت، آن را به ابزاری برای تماشای از دور بدل نکرد؛ دوربین برای او وسیلهای شد برای نزدیک شدن، شنیدن، زیستن و شهادت دادن.
حاصل این انتخاب، نزدیک به پنج سال تلاش پیگیر و پرشکوه برای ثبت حقیقتی شد که میبایست در هیاهوی کرکنندهٔ جنگ، در دل آمار خشک قربانیان و در تصاویر تلخ ویرانی کوبانی، برای همیشه زنده بماند.
این شاید یکی از بیبدیلترین وجوه فیلم باشد: دوربین در زیر پهپادهای کاشف و بمبافکن که خانه به خانه میگردد به جستوی سورخین و فرماندهای زخمی؛ نزدیک و نزدیکتر میشود؛ به بدنهای زخمی، به چشمهای خسته از بیداری، به سکوتهای پرمعنا و به دستهایی که با وجود جراحات عمیق، همچنان به کار و آفرینش مشغولاند.
انسانهایی چون رفقا سورخین، زارین،، روژدا، فداکار و دیگران، پس از عبور از گذرگاه مرگ، دست و پا و توان بیان و چشم از دست داده همچنان به زندگی و تداوم مبارزه میاندیشند؛ در حالی که پهپادهای دشمن خانه به خانه در جستوجوی آناناند.
زنانی که در این روایت شکوهمند سر برمیآورند، دیگر موضوعات خاموش و فراموششدهٔ تاریخ نیستند؛ آنان خود به فاعلان آگاه تاریخ بدل شدهاند. این زنان در برابر دژخویی، اشغال و منطق مرگ ایستادهاند تا از کرامت انسانی، از هستی فرودستان و از حقوق انکارشدگان دفاع کنند.
چهرههایی چون هَوال فاطمه روژهلات( سورخین)، هَوال فداکار، زارین، روژدا و دیگر چهرههای مقاومت، تنها قهرمانان یک رزم نظامی نیستند؛ آنان نشانههای روشن یک مقاومتاند: امکان زیستنی دیگر، رابطهای انسانیتر و جهانی شایسته و بایسته و پاک.
حضور رفیق فداکار در این میان معنایی ژرف و ساختارشکن دارد. قرار نیست جهان بار دیگر در دوگانهٔ فرسودهٔ زن و مرد محصور شود. اهمیت حضور او، بهسان مردی که خود نیز با دو پای از دسترفته در کنار زنان زخمی ایستاده است، درست در شکستن همین دیوارهای کاذب است؛ در گشودن افقی که در آن مسئله، نه تقابل جنسیتها، بلکه رهایی انسان و بازسازی پیوند گسستهٔ انسان با طبیعت و زمین است.
او مردی است در میانهٔ کوه، در میان زنان رزمنده و زخمیان؛ مردی که امروز، در کنار آنان، به بازگرداندن زندگی به خاک میاندیشد؛ به زیتون، به گل، به گیاه و به بازگشت جان به زمینی که جنگ آن را زخمی کرده است. حضور او یادآور این معناست که رهایی انسان را نمیتوان به رهایی یک جنس از جنس دیگر فروکاست؛ مسئله، رهایی رابطهٔ انسانی از سلطه و بازسازی پیوند انسان با زمین است.
شاید در همین نقطه است که خانهٔ زخمیان و فدراسیون زخمیها، و فرماندهانی همچون رفیق سورخین (فاطمه) و دیگران در فرآیند آزادسازی روژآوا و کوبانی، معنایی فراتر از یک جغرافیای مادی پیدا میکنند.
این خانه، تجسم زندهٔ یک کمون انسانی ا زکموناردها است؛ فضایی که میتوان در آن پژواکی از رهبری و اشتراک مسئولیت در کمونهای نخستین انسانی را دید؛ پیش از آنکه مالکیت، سلسلهمراتب و مناسبات سلطه، رابطهی انسان با انسان و انسان با طبیعت را دگرگون کنند و استثمار انسان و طبیعت به مناسبت تبدیل شود. اینجا زخم، ناتوانی، جنسیت و مرزهای معمول (روتین) اجتماعی، اعتبار پیشین خود را از دست میدهند و آنچه برجای میماند، انسان و نیاز مشترک او به زندگی و کرامت است.
زنانی که چشم، دست یا پای خویش را در این کارزار رهایی و برابری و زن، زندگی، آزادی هولناک از دست دادهاند، در همان حال که با تن زخمی خود زیست میکنند، به بازآفرینی زندگی در بیرون از تن نیز مشغولاند؛ به احیای خاک، پرورش زیتون، رویاندن گیاه و زنده نگاه داشتن زیستبوم.
گویی بدن زخمی آنان و زمین زخم و شخمخوردهی روژآوا، دو جلوه از یک زخم واحدند؛ و هر دو یک پاسخ مشترک را فریاد میزنند:
ترمیم، تداوم و رویش
در اینجاست که یکی از تکاندهندهترین تصاویر فیلم شکل میگیرد: زنانی که سلاحهایشان هنوز در کنارشان است و سایهٔ شوم پهپادهای دشمن بر فراز آسمانشان سنگینی میکند، با آرامشی شگفت و ارادهای راسخ، خاک را بر پیکر رفیق جانباخته میریزند.
دستی که خاک را بر تن رفیق شهید میپاشد تا از آن نهال زیتونی سر برآورد، همان دستی است که زیتون میکارد و زندگی را به خاک بازمیگرداند.
این خاک دیگر تنها گورستان مرگ نیست؛ مهد زایش و رویش است چونانکه مزوپوتمیا یا میانرودان.
با این همه، پرسش بنیادین فیلم همچنان در برابر چشمان ما موج میزند:
انگیزه و پیشران این مقاومت عظیم چیست؟
آیا آنچه میبینیم صرفاً برآمده از هیجانات جنگی است؟ آیا میتوان آن را در چارچوب پروپاگانداهای رایج فهم کرد؟ یا در پس این ایستادگی، انگیزهای به مراتب عمیقتر نهفته است: میل سوزان به جهانی دیگر؛ جهانی که در آن زنان و مردان نه برای مرگ، بلکه برای زیستنی هماهنگ، شایسته، برابر و دور از استثمار، در پیوند با طبیعت، به پا میخیزند؟
فیلم بارها این پرسش را پیش روی تماشاگر میگذارد؛ در گورستانهای گسترده در سراسر روژآوا، در نماهای دور و نزدیک و در چهرهٔ زنانی و مردانی که در ظاهر هیچ تفاوتی با دیگر انسانها ندارند.
آنچه آنان را به نیرویی استثنایی بدل میکند، نه سرشتی قهرمانانه، بلکه آگاهی عمیق از لحظهٔ تاریخی و انتخاب آگاهانهٔ پیوستن به فرایندی است که زندگی را در پناه آزادی معنا میکند.
آنان به استقبال مرگ نرفته بودند؛ به آستانهٔ زندگی اصیل پیوسته بودند.
آنان آگاهی را با جسارت پیوند زدند و جسارت را به شجاعتی پولادین بدل کردند؛ شجاعتی که سلاح شد، نه برای پرستش مرگ، بلکه برای حراست از امکان حیات.
گویی این انسانها از دل کوهستانهای آزاد برخاسته بودند؛ از سنگ و صخره نیرو گرفته و همچون رودهای خروشان از ارتفاع به سوی دشتها سرازیر شده بودند. اما مقصدشان کویر ویرانی نبود؛ آرمانشان تبدیل کویر به کشتزارهای سرسبز حیات بود.
روژآوا، با ستارههای درخشان در آسمان شب، با رودهای جاری در دشتهای تشنه، با خاکی که هنوز نفس میکشد و گندمی که در اعماق آن جوانه میزند، به استعارهای زنده از جهانی دیگر بدل شده است؛ جهانی که نه در انتزاع ذهنی، که در همین خاک ملموس ساخته میشود:
در دانهٔ گندمی که در بستر زمین آرام میگیرد؛ در ریشهٔ زیتونی که سختی خاک را میشکافد؛در آبی که از کوه پایین میآید و دشت را زنده میکند؛ و در انسانی که پس از سالها جنگ خانمانسوز، همچنان به کاشتن و آفریدن میاندیشد.
شاید بتوان در اینجا پژواکی از اندیشههای بزرگ و رهاییبخش را شنید؛ جستوجوی جهانی دیگر، جهانی موازی با جهان سلطه. اندیشهای که در چیاپاس و در سخنان آنتونیو پیر نیز پژواک خود را یافته است. اما روژآوا، برخلاف رؤیاها، در همین پهنهٔ سخت جغرافیا ایستاده است؛ با ستارههایش، با رودهایش، با خاک و گندم و زیتونش.
اینجا جهان دیگر، در انتزاع ساخته نمیشود؛ در خاک ساخته میشود.
در این میان، خاطرهٔ تلخ اکتبر سیاه ۲۰۱۹ همچون زخمی بهبهود نیافته در حافظه باقی میماند؛ روزهایی که شهرهای سرکانی، گریسپی و روستاهای پیرامون زیر آتش سنگین بمباران قرار گرفتند و به اشغال درآمدند.
در آن ایام تاریک، این افتخار و مسئولیت را داشتم که در کنار سورخینها، د رحسکه و قامیشلو بر زخمهایشان مرهم بگذارم؛ و از نزدیک شاهد جنایت و اشغال باشم؛ شاهد مردمی که از خانه و خاک رانده شدند و به جادههای آوارگی سپرده شدند؛ شاهد رنج صدها هزار انسانی که سرنوشتشان با کوچ اجباری گره خورد.
و هنوز نیز رنج و آوارگی ادامه دارد؛ بازگشت بسیاری از آوارگان به سرزمینهایی چون عفرین، سرکانیه و گریسپی با موانع و خشونتهای ناشی از اشغال و جنگ روبهروست.
اما آنچه در آن روزهای دود و آتش به چشم آمد، تنها ویرانی نبود؛ بلکه عظمت انسانی بود که حتی در لحظهی از دست دادن تن و در میان جراحات بیشمار، هرگز از بازگشت به زندگی دست نکشید، زیرا به رویش دوباره در بستر این خاک ایمان داشت.
روژآوا از خاکستر برخاست و ققنوس وار؛ جوانه زد، هویت یافت و کوشید شکل متفاوتی از زیست و مدیریت جمعی مبتنی بر کرامت را تجربه کند. سالهای مقاومت، این تجربه را به خاطرهای رنگباخته تبدیل نکرده است؛ روژآوا همچنان در برابر هجوم و استبداد ایستاده است.
ساختن سرپناهی کوچک در دل ویرانیهای عظیم؛ کاشتن نهال زیتون در خاکی که هنوز به خون آغشته است؛ بازگرداندن گیاه به زمینی که ارادهٔ مرگ بر آن سایه افکنده بود؛ و بازگرداندن انسان به پیوند فراموششدهاش با زمین؛ اینها ارکان اصلی مقاومتاند.
از کوه تا دشت، از سنگ تا خاک، از زخم تا جوانه؛ همهچیز در این سرزمین به یک پرسش پاسخ میدهد:
چگونه میتوان پس از این حجم از مرگ، دوباره زندگی را بنیاد نهاد؛ و نه صرفاً هر زنده ماندنی، بلکه زندگیای شایسته و آزاد؟
شاید پاسخ را باید در همان دستی جستوجو کرد که همزمان سلاح را برای دفاع از حیات در کنار خود نگه میدارد و دانه و نهالی را در خاک میکارد.
در همان زن فرماندهای که بیش از بیست سال در کوهستانهای آزاد و روژآوا جنگیده است؛ زنی که با چشمانی از دسترفته، با سرانگشتان خود نسیم و لطافت برگ و شاخه را حس میکند. این تصویر، یکی از زیباترین لحظههای سوررئالیستی فیلم را رقم میزند؛ گواهی بر این حقیقت که برای دریافت زیبایی و ژرفای هستی، همهٔ سلولها و رشتههای عصبی بدن به کار میافتند، حتی آنگاه که چشم دیگر نمیبیند.
در روزهای آتش و بمبها فسفر سفید، مرهمگذاران زخمهای انسان در حسکه، تل تمر و قامیشلو، و انسانهای صبوری که در پشت صحنه ایستادند تا امکان ثبت این حقیقت تاریخی فراهم شود، برای من مایهٔ افتخارند؛ همگی روایتگر عهدی انسانیاند که در برابر فراموشی ایستاده است.
و شاید رهایی حقیقی همین باشد:
حضور رفیق فداکار، باغبان امروز در پناهگاه زخمیان؛ مردی در کنار زنان؛ انسانی در کنار انسان.
نه غلبهی انسان بر انسان؛ نه پیروزی یک جنس بر جنس دیگر؛ بلکه پایان گذاشتن بر منطق سلطه؛
بازگرداندن انسان به خویشتن اصیل خویش؛ بازگرداندن انسان به زمین؛ و بازگرداندن حیات به نقطهای که مرگ میخواست برای همیشه در آن خیمه بزند.
زیرا تا زمانی که حتی دانهای در دل خاک زنده است، هیچ فاجعهای نمیتواند نقطهٔ پایان قطعی زندگی باشد.
و شاید ارزش این فیلم نیز در همین باشد: اینکه ما را وادار میکند آن را نه فقط با چشم و گوش، بلکه با جان و خرد دریافت کنیم؛ زیرا این اثر، تنها ثبت یک مقاومت نیست؛ ثبت یک پرسش تاریخی و انسانی است: آیا انسان محکوم به تقدیر و سرنوشت و قدرتهای نظامی، سیاسی و ایدئولوژیک و ارتشهای اشغالگر است، یا میتواند با اراده و آگاهی، همانند سورخین و یارانش، سرنوشت خویش را دوباره به دست گیرد؟
استقبال بیمانند از این فیلم در نخستین نمایش ویژهٔ آن در استکهلم، در ۴ سپتامبر ۲۰۲۶، تنها استقبال از یک اثر سینمایی نبود؛ قدردانی از تلاشی بود بایسته برای ثبت بخشی از حقیقتی انسانی و تاریخی که نباید فراموش شود.
این فیلم، روایت مردگانِ زنده است؛ آنان که از مرز مرگ گذشتهاند و هنوز میکارند، هنوز میسازند، هنوز به زمین بازمیگردند و هنوز به آینده ایمان دارند.
از زخم تا رویش؛ از مرگ تا زندگی؛ از کوه تا دشت؛ و از انسان تا زیست زمین.
عباس منصوران
۵ سپتامبر ۲۰۲۶