یادداشت های جنبش کارگری:
تخاصم دیرینه بین جمهوری اسلامی از یکسو و امریکا و اسرائیل از سوی دیگر که با جنگ چهل روزه وارد مرحله تعین تکلیف شد به نظر می آید به شیوه جنگ – مذاکره – جنگ – مذاکره ….. تا رسیدن به نتیجه مطلوب و یا اجتناب ناپذیر برای هر یک و یا همه طرف ها همچنان ادامه خواهد داشت. اگر نه از زاویه مفسران رسانه های بستر اصلی جهت دار و متمایل به یک سوی تخاصم که روزانه سرگرم توضیح “پشت پرده” ها و “رومزگشایی” از نیات طرفین درگیری اند، بلکه از موضع کارگران و مردم تحت ستمی که تمام مصائب این تخاصم را بر دوش می کشند به سیر تحولات نگاه کنیم، آنگاه این تخاصم فی الحال به نتایج معنا داری منجر شده است. بویژه اینکه با توجه به ماهیت ارتجاعی این تخاصم، و بی تاثیری شکست و پیروزی هر طرف بر زندگی مردم، و نیز اینکه هر طرف تخاصم تا کجا عقب برود و سازش را بپذیرد و یا امتیاز بدهد و یا خود را پیروز بنمایاند، تاثیری بر این نتایج ندارد.
از اینرو، و از منظر منافع کارگران و مردم تحت ستم، و مبارزه مستقل آنان علیه ارتجاع حاکم بر ایران، و در رد و نفی ارتجاع پادشاهی خواهی در اپوزیسیون، و برای انکشاف مبارزه طبقاتی کارگران علیه کلیت نظم موجود؛ درکی حدالمقدور درست و دقیق از ماهیت طبقاتی و سیاسی این تخاصم، و منافع و اهداف هر سه طرف اصلی درگیر یعنی امریکا و اسرائیل و ایران، و نیز نتایجی که تاکنون برای هریک حاصل شده است ضروری می باشد. پایین تر به همه اینها می پردازیم. اما ابتدا تاکیدی مجدد بر ماهیت طبقاتی و سیاسی این تخاصم.
همواره هنگامی که در باره این تخاصم و جنگ و تاثیرات و عواقب آن صحبت می کنیم ضروری است پیش از هر چه بر ماهیت اساسی آن تاکید کنیم. جنگ بین امریکا و اسرائیل از یکسو و جمهوری اسلامی ایران از سوی دیگر جنگی است که از همه سو و یکسان دارای ماهیتی ارتجاعی و ضد انسانی است. این جنگی ویران کننده بنیادهای زندگی و تباه کننده هر آنچه که نشانی از انسان و انسانیت دارد می باشد. این جنگی بین سرمایه داران و ستمگران و استثمارگران بشریت کارکن و تحت ستم است. این جنگی بین دزدان و چپاولگران و آدم کشان و اوباش کار بدست و حکومت دار طبقه سرمایه دار است که از سلطه ای تباه کننده بر سر بشریت برخوردارند. و بالاخره این جنگی بین گروه های جنایتکار و مافیا مسلک، در ایران و امریکا و اسرائیل، است که تحت عناوین رئیس و رهبر و شاه و نماینده و دولت و غیره ویران می کنند و تباه می سازند تا بر سود و قدرت و منزلت خود هر چه بیشتر بیافزایند.
تاکید مواکد بر ماهیت ارتجاعی این جنگ ضروری است چرا که هر سه طرف آن، جمهوری اسلامی و امریکا و اسرائیل، برای تعیین سهم خود از قدرت و ثروت در منطقه و اعمال هژمونی خونبار خود بر آن و برای اهدافی ویرانگر و تباه کننده و ضد انسانی می جنگند. لذا هر سه طرف جان و مال مردم بی دفاع و زیر ساخت ها و شرایط زیست آنان را نابود می کنند تا به اهداف خود دست یابند. بنابراین متصل نمودن اهداف و اعمال و موقعیت هر طرف این جنگ به «بشر دوستی» و «برای آزادی» و «دمکراسی خواهی» و «در خدمت تضعیف رژیم» و «هموار نمودن سرنگونی» و «تسهیل مبارزه مردم» و «دفاع از مردم ما» از یکسو، و یا «برای دفاع از وطن» و «حفظ ایران” و «دفاع از آب و خاک» و «مقاومت در برابر تجاوز» و «برای شکست امپریالیسم و صهیمونیسم» و «برای اقتدار ایران» و «برای جایگاه ایران در ژئوپلیتیک منطقه و جهان» و غیره از سوی دیگر، چیزی جز همراهی و همکاری و همدستی با همان جنایتکارانی نیست که، در ایران و امریکا و اسرائیل، از همه سو و به بهر سو باران بی وقفه بمب و موشک و پهباد را بر سر مردم بی دفاع فرود می آوردند. لذا در مواجه با جنگ های ارتجاعی بطور کلی و این جنگ بطور اخص، پیش و بیش از هر چیز باید به فکر حفظ و حراست از جان و حیات و شرایط زیست انسانها بود. تنها چنین موضعی بیانگر ماهیت شرافتمندانه و انسانی یک موضع سیاسی نسبت به این جنگ است. از اینرو بسیار ضروری است و فوریت دارد که، مستقل از هر تحلیلی، این جنگ به هر نحو ممکن و به هر قیمتی بطور دایم متوقف شود و سایه شوم آن از سر زندگی مردم تحت ستم کل منطقه رفع شود.
همچنین این تاکیدات حیاتی اند چرا که جامعه ایران در یکی از بحرانی ترین مقاطع تاریخی خود قرار گرفته و تنها راه عبور سالم و سازنده از این بحران تماما در گرو مبارزات مستقل کارگران و مردم تحت ستم یعنی همان تولیدکنندگان اصلی همه ثروت موجود است. همین مبارزه مستقل مردمی و ضروری اما از سوی دو تقابل ارتجاعی به انحراف و شکست تهدید می شود. دو تقابلی که همه اهداف و منویات خود را از دل تخاصم و جنگ ارتجاعی کنونی دنبال می کنند. تقابل اول بین ارتجاع جمهوری اسلامی حاکم و ارتجاع پادشاهی خواهی در اپوزیسیون است. اینها دو نیروی ضد انسانی هستند که برای حفظ و کسب قدرت از دست بردن به هر وسیله ای ابا ندارند و آماده اند تا از روی اجساد میلیون ها نفر عبور کنند و تا حتی بر ویرانه های ایران نیز حکومت کنند. برای اینها قدرت و متعاقب آن ثروت همه چیز و انسانیت و جان و حیات انسانهای تحت ستم هیچ است. اگر جمهوری اسلامی اقتدار خود را بر نیروی خونبار سرکوب داخلی و توسعه طلبی و جنگ طلبی در خارج بنا کرده، جریان پادشاهی خواهی آینده خود را بر بمب افکن های امریکا و اسرائیل متکی نموده و آماده است تا حتی بر ویرانی و تباهی جامعه ایران تاج و تخت سلطنت پهلوی را برپا سازد.
تقابل دوم که با اولی همپوشانی دارد اما در قالب متفاوتی ابراز می شود تقابل نیروهای «پرو امپریالیست» از یکسو و «ضد امپریالیست» از سوی دیگر است. این دور نیرو نیز مستقل از اینکه در باره سیاست ها و امیال و انگیزه هایشان چه می گویند اما در میان این بحران عملا، آشکار و پوشیده و به درجات مختلف، به همان دو قطب ارتجاع جمهوری اسلامی و پادشاهی خواهی متکی و نزدیک و همراه و در تعامل اند. جریان «ضد امپریالیستی»، که بخشا از روی سفاهت پیرو این سیاست است و عمدتا اما ریاکارانه ردای چپ و ترقی خواهی بر خود کشیده است، بموازت جریان «پرو امپریالیستی» صدماتی جدی به مبارزات مستقل کارگران و مردم تحت ستم وارد می کند. این دو جریان را باید به مثابه دو روی سکه ارتجاع علیه مردم کارگر و تحت ستم در نظر گرفت که هر دو خصلت مستقل مبارزات بر حق مردمی را تخریب و نفی می کنند. «ضد امپریالیست» ها با طیفی از مواضع شامل حمایت جنایتکارانه از جمهوری اسلامی، تا توجیهات و حمایت ها و کوتاه آمدن ها و ندیدن ها و کم رنگ نمودن های نیم قرن جنایات رژیم، این استقلال حیاتی مبارزات کارگران و مردم تحت ستم را تخریب و نابود می کنند. «ضد امپریالیست ها» با آگاهی کامل از نسل کشی بزرگ در 18 و 19 دی ماه 1404 توسط رژیم خونبار جمهوری اسلامی، کم تر از دو ماه پیش از آغاز جنگ چهل روزه، چشمان خود را بر آن بسته و اندر «مقاومت رژیم در برابر امپریالیسم» مدیحه سرایی می کنند. «پرو امپریالیست» ها نیز از طریق برافراشتن پرچم نیروهای ارتجاعی و ارتش های ویرانگر و تبهکار امریکا و اسرائیل بعنوان ناجیان مردم کارگر و تحت ستم و آلترناتیو سازی از ارتجاع پادشاهی خواهی تلاش می کنند تا با تخریب استقلال مبارزات این توده تحت ستم آنرا بسوی ناکجا آباد خود رهنمون سازند.
حال مروری کنیم بر اهداف واقعی هر سه نیروی این تخاصم و از امریکا شروع کنیم. اهداف امریکا در این جنگ مطلقا ربطی به حق و حقوق و آزادی مردم و به اصطلاح «حقوق بشر» در ایران ندارد. از سوی امریکا این جنگ تلاشی برای تقویت و تثبیت و گسترش هژمونی ویرانگر و ضدانسانی اش در خاورمیانه است که بدنبال شکست در عراق و افغانستان تضعیف شده بود. توسعه طلبی جمهوری اسلامی در منطقه همیشه مزاحم هژمونی امریکا بود. برای چند دهه امریکا تلاش نمود با سیاست «مهار جمهوری اسلامی» این مزاحمت را مدیریت کند که نهایتا نتیجه نداد. دور اول ریاست جمهوری ترامپ و خروج از برجام و ترور قاسم سلیمانی اعلام پایان «سیاست مهار» و آغاز برخورد مستقیم با جمهوری اسلامی تحت عنوان «فشار حداکثری» بود. این سیاست امریکا بدنبال برتری یافتن نظامی اسرائیل علیه جمهوری اسلامی و نیابتی هایش پس از هفت اکتبر 2023 در منطقه بطور فزاینده ای شدت گرفت و به جنگ کنونی منتهی گشت. از منظر امریکا لازمه تقویت و تثبیت هژمونی اش در منطقه الزاما در گرو برندازی جمهوری اسلامی نیست. به همان دلایلی که امریکا برای جلوگیری از رشد ترقی خواهی و چپگرایی در ایران و منطقه برای به قدرت رساندن جمهوری اسلامی در انقلاب ضد سلطنتی 57 تلاش نمود، همیشه و هم اکنون نیز به این نقش ارتجاعی جریان اسلامی واقف است و بر آن ارزش گذاشته و بدان نیازمند است. هدف امریکا پس از نافرجامی «سیاست مهار» و اتخاذ «سیاست فشار حداکثری» برای درهم شکستن سیاست خارجی توسعه طلبانه جمهوری اسلامی در منطقه است. این هدف بدنبال تبدیل جمهوری اسلامی به حکومتی منطقه ای بدون ادعای های توسعه طلبانه و هماهنگ با سیاست امریکا در منطقه می باشد. یعنی جمهوری اسلامی در سیاست خارجی اش باید بپذیرد همچون دیگر کشورهای منطقه رفتار کند. اما هژمونی امریکا، هر منفعتی که برای امریکا و دیگر دول سرمایه داری داشته باشد، برای مردم کارگر و زحمتکش و تحت ستم در همه جا چیزی جز هژمونی استثمار و ویرانی و تباهی و مصائب بی پایان نبوده و نخواهد بود .
از سوی اسرائیل، بموازات ماهیت ارتجاعی و ستمگرانه و آپارتاید دولت اسرائیل علیه خلق تحت ستم فلسطین، تهدید جمهوری اسلامی و نیابتی هایش علیه آن در منطقه نیز یک تهدید وجودی واقعی بود. اسرائیل اما تهدید علیه موجودیت خود را، نه تنها با رفع مشروع تهدید، که همچنین و همواره آن را به دستاویزی برای اشغالگری سرزمین های دیگر و گسترش ستمگری و بربریت علیه مردم منطقه و توسعه طلبی خود نیز بدل نمود. در رابطه با جمهوری اسلامی اما پس از جنایت هفت اکتبر حماس، و حملات گسترده اسرائیل در همه جبهه ها و انجام نسل کشی و ویرانی در غزه و ضربات خردکننده به حزب الله و حوثی ها و بویژه پس از جنگ دوازده روزه عملا تهدید جمهوری اسلامی علیه اسرائیل به درجات زیادی خنثی شد. اکنون حملات موشکی هر از چند گاه جمهوری اسلامی به اسرائیل نه تهدیدی علیه موجودیت آن که برای بازداشتن اسرائیل از حملات بیشتر به ایران و یا حزب الله است. بنابراین در جنگ چهل روزه و تحولات تاکنونی، انگیزه و محرک اسرائیل هم تکمیل و تثبیت خنثی شدن تهدید جمهوری اسلامی است، و هم بیش از آن نیز به دنبال درهم کوبیدن جمهوری اسلامی تا آنجا که دیگر هیچگاه نه جمهوری اسلامی و نه هر حکومت بعد از آن در ایران نتوانند به عنوان قدرت منطقه ای قد علم کنند و مدعی هژمونی شوند است. تا به این ترتیب اسرائیل بتواند به قدرت هژمونیک و برتر در منطقه بدل شود. هژمونی و قدرت برتری که چیزی جز مشقات و مصائب بی پایان برای مردم منطقه بهمراه نخواهد داشت.
در سوی ایران، جمهوری اسلامی از آغاز و پس از تثبیت اولیه قدرت اش یک سیاست خارجی توسعه طلبانه را در منطقه اتخاذ نمود. سیاستی که بر پایه گسترش حوزه نفوذ و قدرت اش در آنچه «جهان اسلام» می نامید و با اتکا به حمایت و تحریک فرقه های مختلف نزدیک به شیعه در آن کشورها بنا شد. «صدور انقلاب اسلامی» استراتژی اولیه همین توسعه طلبی بود که نقشی تعیین کننده در پیدایش جنگ هشت ساله ایران و عراق داشت. با سقوط صدام و بعد انقلابات بهار عربی و سقوط دیکتاتوری های دیرینه امکانات وسیعی در برابر جمهوری اسلامی برای گسترش فزاینده این سیاست توسعه طلبانه فراهم شد.
جمهوری اسلامی با حمایت و همکاری امریکا در ایران بقدرت رسید و پس از هشت ماه همزیستی با امریکا، اما ناگهان با اشغال سفارت امریکا در آبان 1358، و برافراشتن پرچم «مرگ بر امریکا» و «مرگ بر اسرائیل» بسمت سیاست خارجی توسعه طلبانه چرخش کرد. اما این دو شعار که از آن پس به اجزای لاینفک هویت سیاسی جمهوری اسلامی و بالاترین خط قرمز آن بدل گشتند صرفا پوششی ایدئولوژیک و فریبکارانه برای این سیاست توسعه طلبانه بود. این پوشش ایدئولوژیک ترفند و وسیله ای برای سرمایه گذاری بر انزجار بر حق کارگران و مردم تحت ستم و محروم منطقه علیه سیاست های ستمگرانه امریکا و اسرائیل بود که با هدف شبیه سازی از جنبش های راستین رهایی بخش جعل و سرهم بندی شد. این سیاست قرار بود تا جمهوری اسلامی را به عنوان حامی این توده ها و بویژه حامی خلق تحت ستم فلسطین جلوه دهد و به نمایش بگذارد. یعنی رژیمی سراپا ستمگر و انسان کش و خونبار را به عنوان حامی مردم تحت ستم جا بزند و به آنها بفروشد. این سیاست از همان ابتدا اما ایران را در تقابل و رویا رویی مستقیم با امریکا و اسرائیل قرار داد، و بخش اعظم ثروت جامعه را به قیمت ایجاد فقر و فلاکت گسترده برای اجرای این سیاست هزینه کرد، و خطر دایمی جنگ را بر سر جامعه مستولی نمود. معنای واقعی و عملی این سیاست توسعه طلبانه جمهوری اسلامی این بود که هر اندازه از پیشروی آن در منطقه و دیگر کشورها چیزی جز صدور و گسترش همان فقر و فلاکت و بی حقوقی و استبداد و سرکوبگری ضد کارگری و زن ستیز و انسان کشی تحمیل شده به ایران به جوامع و کشورهای دیگر نبود.
حال به نتایج این تخاصم و جنگ نگاه کنیم که برای هر طرف یکسان نیست. نتایجی که اینجا طرح می شوند از نظر نگارنده فی الحال حاصل شده اند. روند ادامه دار مذاکره – جنگ – مذاکره…… کنونی بسمت تثبیت این نتایج خواهد بود و تحولات میان راه تغییر ماهوی در این روند ایجاد نخواهند کرد. حتی اگر طرفین به جنگ گسترده تری بازگردند این نیز فشاری دیگر در جهت پیشروی و تثبیت همین روند خواهد بود.
جمهوری اسلامی در این جنگ متحمل شکستی سخت در سیاست خارجی اش، همان سیاست توسعه طلبانه شده است. بعضا هنگامیکه صحبت از شکست جمهوری اسلامی می شود، این به معنی سرنگونی و یا فروپاشی رژیم به مثابه حکومت مستقر در ایران به ذهن متبادر می شود. این تبادر ذهنی بعضا حاصل رویا فروشی پادشاهی خواهان و لفاظی های همسوی ترامپ و ناتانیاهو در آغاز جنگ مبنی بر سقوط سریع رژیم، و نیز بعضا حاصل آرزوهای برحق مردمی برای رهایی از نیم قرن حکومتی ظالم و خونبار بود. در حالی که این شکست را تا اینجا باید مانند بسیاری از موارد تاریخی دید که کشورها در جنگ خارجی خود شکست می خورند اما هنوز در جغرافیای تحت حاکمیت خود بر مسند قدرت باقی می مانند. در چنین مواردی حکومت باقی مانده پس از شکست دیگر همان حکومت قبل از شکست نخواهد بود. جمهوری اسلامی فعلا سرنگون نشد و یا از هم نپاشید اما شکست عمیق و گسترده ای را متحمل شده است، شکست در نیم قرن سیاست خارجی توسعه طلبانه و پر هزینه و به درجات زیادی موفق. شکستی که تمام آرزوهای گسترش نظام اسلامی و برپایی امپراتوری شیعی را دود کرد و به هوا داد. شکست جمهوری اسلامی را باید به این معنا درک نمود و تاثیرات عمیق آنرا بر سیر تحولات آتی باز شناخت.
جمهوری اسلامی از ابتدا و همزمان بر پایه دو سیاست بنیادی و هویتی جدایی ناپذیر و مکمل یکدیگر بنا شد: یکی اعمال سلطه استبدادی خونبار و بلامنازع بر جامعه ایران، و دیگری اتخاذ یک سیاست توسعه طلبانه در خارج. پایین تر به تاثیر شکست در سیاست خارجی بر سیاست داخلی رژیم می پردازیم. ابتدا اما این شکست چگونه رخ داد و معنای آن چیست؟
بالاتر گفتیم با خروج امریکا از برجام در دور اول ریاست جمهوری ترامپ و اتخاذ سیاست «فشار حداکثری» و سپس ترور قاسم سلیمانی، دوران چند دهه سیاست «مهار جمهوری اسلامی» جای خود را به رویارویی مستقیم برای پایان بخشیدن به سیاست توسعه طلبانه و ضد امریکایی و ضد اسرائیلی جمهوری اسلامی داد. حمله هفت اکتبر حماس به اسرائیل به این سیاست جدید امریکا مشروعیت و شتاب بخشید. در فاصله دو دوره دولت ترامپ ، دولت بایدن و دمکراتها نیز اگر چه با ادبیات متفاوت، بهمراه حمایت همه جانبه از اسرائیل برای نسل کشی در غزه، در رابطه با ایران نیز همان سیاست «فشار حداکثری» را دنبال نمودند. جمهوری اسلامی از حمله هفت اکتبر حماس استقبال کرد اما در برابر ضربات خردکننده اسرائیل به حماس و در حمایت از حماس کاری نکرد. حزب الله در حمایت از حماس وارد جنگ شد و جبهه شمالی را علیه اسرائیل گشود و به همین دلیل زیر ضربات ویران کننده اسرائیل قرار گرفت و رهبر و فرماندهان ارشد خود را از دست داد ولی جمهوری اسلامی کاری نکرد و دفاعی از حزب الله به عمل نیاورد. نزدیک به نیم قرن جمهوری اسلامی خود را حامی فلسطین جلوه می داد اما در برابر نسل کشی مردم فلسطین در غزه خاموش و نظاره گر باقی ماند و برای حفظ ظاهر هم که شده اقدامی نکرد. در برابر سقوط رژیم اسد جمهوری اسلامی در استیصال مطلق تماشاگر فروپاشی آن و برباد رفتن چند دهه هزینه های مالی و نظامی و انسانی اش در سوریه بود. امریکا و اسرائیل بهمراه انگلستان ضربات سنگینی را به حوثی ها و زیر ساخت های نظامی و غیر نظامی آنان وارد آوردند و در سپتامبر سال گذشته و در یک حمله هوایی 12 تن از مقامات ارشد حوثی ها را کشتند و جمهوری اسلامی هچنان نظاره گر بود. اسمائیل هنیه در قلب مراکز امنیتی تهران ترور شد باز هم کاری از جمهوری اسلامی برنیامد.
همه این بی عملی ها و دفاع نکردن ها و نظاره گر بودن ها در برابر حملات اسرائیل که صفوف «محور مقاومت» جمهوری اسلامی را یکی پس از دیگری در هم می کوبید و مضمحل می کرد، ضعف و زبونی جمهوری اسلامی را به نمایش می گذاشت. جمهوری اسلامی «محور مقاومت» را ساخت تا رویارویی احتمالی آینده با امریکا و اسراییل را نه در خاک ایران، که در دور دست و در مرزهای اسراییل و از سوریه و لبنان و غزه و با پشتیبانی حشدالشعبی در عراق و حوثی ها در یمن عملیاتی کند. «محور مقاومت»، که به همراه توان موشکی و پهبادی و برنامه هسته ای، از اهرم های مهم سیاست توسعه طلبانه جمهوری اسلامی و از امکانات بازدارندگی دشمنانش بود خیلی زود تاب آوری و توان بازدارندگی خود را از دست داد و راه گسیل ارتش های امریکا و اسرائیل بسمت ایران را هموار نمود. حملات محدود اسرائیل در آبان 1403 به برخی اهداف نظامی و پدافند های هوایی در ایران ضعف دفاع هوایی ایران را به نمایش گذاشت و زمینه ساز حمله دوازده روزه اسرائیل به ایران در تیر ماه 1404 شد. حمله دوازده روزه که در پایان آن با حمله هوایی امریکا به سایت های برنامه هسته ای ایران در اصفهان و نطنز و فردو تکمیل شد نیز دو ضعف بنیادین دیگر جمهوری اسلامی را بر ملا نمود. اول اینکه سیستم امنیتی رژیم تحت نفوذی پیچیده ای قرار گرفته است، و دوم اینکه جمهوری اسلامی اساسا فاقد دفاع هوایی موثر از خود می باشد. این یعنی اینکه دیوار امنیتی رژیم در برابر نفوذ دشمن مصون نیست، و آسمان تحت حاکمیت آن نیز بروی دشمن گشوده است.
از اینرو اسرائیل حملات جنگ دوازده روزه را با دستی باز انجام داد و دهها مقر و پایگاه و ستاد فرماندهی نظامی امنیتی رژیم را مورد حمله قرار داد. در آن عملیات 28 تن از نیروهای نظامی و امنیتی و متخصصان هسته ای شامل 12 تن از فرماندهان کل و ارشد رژیم ترور شدند. لذا جنگ دوازده روزه خود آزمایش دیگری از توان نظامی و امنیتی واقعی جمهوری اسلامی بود که نشان داد تا آنجا که به حملات هوایی و موشکی و ترور عناصر رژیم با اتکا به اطلاعات امنیتی کسب شده مربوط می شود، راه درهم کوبیدن گسترده ایران و براندازی رژیم هموار است. جنگ دوازده روزه همچنین نشان داد آنچه را که رژیم «عمق استراتژیک» خود می نامید و در بیش از دو دهه آنرا بنا نموده بود تا با اتکا به نیروهای نیابتی و «محور مقاومت» اش چنین جنگی را از سر خود دور نگه دارد، به کل بر باد رفته است. «استراتژی بازدارندگی» رژیم در مرزهای اسراییل در هم کوبیده شد و جنگ دشمن به درون پایگاه و خانه و بیت رهبری جمهوری اسلامی آورده شد.
از خروج امریکا از برجام در سال 1397 و اتخاذ سیاست «فشار حداکثری» توسط آن تا جنگ دوازده روزه اسرائیل و امریکا علیه جمهوری اسلامی روندی هفت ساله بود که طی آن امریکا سیاست خارجی توسعه طلبانه جمهوری اسلامی در منطقه را گام به گام درهم کوبید و از بین برد. رژیمی که زمانی پیشروی های توسعه طلبانه اش در منطقه را با افتخار «کنترل چهار پایتخت عربی توسط ایران، بغداد و دمشق و بیروت و صنعا» به رخ می کشید و برخود می بالید، حال می باید در پایتخت خود بدنبال حفظ جان سران و خود نظام و تامین بقای آن باشد.
جنگ دوازده روزه شکست سیاست خارجی توسعه طلبانه را عملا با تحقیری حیرت انگیز به جمهوری اسلامی تحمیل و تثبیت نمود. این مطلقا مهم نیست که جمهوری اسلامی در باره آن چه می گوید. واقعیت این شکست در این واقعیت نهفته است که سیاست خارجی توسعه طلبانه رژیم در منطقه اکنون تماما جای خود را به سیاست حفظ نظام از گزند حملات ویرانگر امریکا و اسرائیل در ایران داده است. این تهدیدی وجودی است که اگر تاکنون تنها از سوی طوفان های خروشنده مبارزات اعتراضی و انقلابی کارگران و مردم تحت ستم علیه رژیم رخ می داد، اکنون نیز تهدید بیرونی و حملات ویرانگر خصم دیرینه نیز بر آن افزوده شده است.
جنگ دوازده روزه در عین حال با آشکار نمودن وجود «حفره امنیتی» بی درمان و بی دفاع بودن آسمان ایران و دسترسی سهل به آن راه را برای جنگ چهل روزه هموار نمود. فاصله 9 ماهه بین این دو جنگ فرصتی بود تا جمهوری اسلامی تغییری اساسی در سیاست و روابط خارجی اش به نفع حل اختلافات با امریکا و اسرائیل ایجاد کند. اما همانطور که تحولات بعدی و تاکنونی نشان می دهد رویکرد رژیم تا اینجا بر همان پاشنه همیشگی می چرخد. جمهوری اسلامی و دولت اسرائیل و دولت ترامپ هر سه از ضد انسانی ترین و ارتجاعی ترین دول نظانی سرمایه داری معاصرند. بنابراین آنها ماهیتا می توانند با هم کنار بیایند. اما این اساسا در گرو کنار گذاشته معنادار «مرگ بر امریکا» و «مرگ بر اسرائیل» از سوی جمهوری اسلامی است.
بالاتر گفتیم که این دو شعار پوشش ایدئولوژیک همان سیاست خارجی توسعه طلبانه رژیم بود که به مبانی هویتی خود بدل ساخت. اگر چه شکست این سیاست عملا به رژیم تحمیل شده است، اما نفی بیان ایدئولوژیک آن و نفی دو شعار فوق توسط رژیم تهدیدی وجودی برای آن است. نفی این دو شعار توسط رژیم و اعلام پایان تخاصم دیرینه و سازش با امریکا و اسرائیل، تا آنجا که به سیاست و روابط خارجی مربوط می شود، چیزی جز هم ردیف شدن جمهوری اسلامی با کشورهای منطقه و بدل شدن به یک عربستان یا پاکستان یا ترکیه یا عراق دیگر و غیره نخواهد بود.
اگر چه چنین تغییر ماهوی ای در سیاست و روابط خارجی جمهوری اسلامی شدنی و امکان پذیر است، اما مشکل و بن بست بی جواب جمهوری اسلامی اینست که نمی تواند چنین تغییری را به جامعه ایران بفروشد. بدنبال چنین تغییری، پتانسیل عظیم اعتراضات فی الحال موجود اجتماعی بالفعل شده و بی تردید کارگران و مردم تحت ستم با خواست تغییرات بنیادی در داخل به میدان خواهند آمد. پیچیدگی عمیق و گسترده بحران سرنوشت ساز کنونی در ایران در این حقیقت نهفته است که سیاست داخلی و خارجی تاکنونی رژیم آنچنان در هم تنیده است که وجود هر یک به دیگری وابسته و یکدیگر را تکمیل می کنند. طوریکه یکی بدون دیگری به سختی بتواند ادامه دهد.
اگر چه تحمیل شکست عملی سیاست خارجی توسعه طلبانه جمهوری اسلامی از منظر امریکا شرط لازم پایان تخاصم است، اما شرط تکمیلی آن دقیقا نفی همان ایدئولوژی پوشش دهنده این سیاست توسعه طلبانه است. در این رابطه به نظر می آید نزد امریکا مساله الزاما پذیرش آشکار چنین تغییری که بویژه با تحقیر همراه باشد نیست اما جمهوری اسلامی باید بتواند بطور واقعی و معنادار اعتماد امریکا و اسرائیل را جلب کند که خصومت دیرینه را به کنار می نهد. آنگاه در بستر چنین اعتمادی مسائل دیگر که به قالب بیرونی بیان این بی اعتمادی بدل شده اند، مانند، مسائل اتمی و موشکی و پهبادی و نیابتی ها و حتی تنگه هرمز، با اختراع انواع فرمولها و تمهیدات قابل حل خواهند شد. همانطور که امریکا طالبان را دوباره بر مسند قدرت نشاند، و با “جمهوری اسلامی پاکستان” اتمی کنار آمد، و برای پذیرایی از احمد الشرع در کاخ سفید از وی اعلام برائت از “هیئت تحریر شام” را نخواست، و بسیاری از مثالهای دیگر، در مورد رابطه با جمهوری اسلامی نیز چنین چیزی می تواند رخ دهد.
تعلل جمهوری اسلامی در پذیرش چنین تغییری در فاصله 9 ماهه بین دو جنگ دوازده روزه و چهل روزه و اصرار علی خامنه ای بر ادامه همان رویکرد همیشگی به جنگ چهل روزه منجر شد. این جنگ نشان داد جمهوری اسلامی در برابر حملات هوایی مطلقا فاقد توان دفاعی است و دشمنانش به سادگی و با خیالی آسوده به هر هدفی که خواستند، از رهبر و بیت اش و فرماندهان نظامی و امنیتی و دولتمردان ارشد تا مراکز و مقرها و پادگان ها و پایگاههای نظامی و امنیتی و کارخانجات تسلیحاتی تا زیر ساخت های کشور و تا جان و خانه و شرایط زندگی مردم بی دفاع و مدرسه کودکان یورش بردند و نابود ساختند. در جنگ چهل روزه آسمان ایران جولانگاه بی حد و مرز بمب افکن های ویرانگر امریکا و اسرائیل بود.
جمهوری اسلامی بی دفاع و زیر حملات مرگبار تنها چاره ای که برای حفظ خود یافت انجام حملات متقابل به برخی مراکز نظامی امریکا و مناطق غیر نظامی در کشورهای منطقه و اسرائیل و حمله به کشتی ها در تنگه هرمز بود. هدف این حملات این بود که با تزریق هزینه به طرف مقابل آنرا از ادامه حملات بیشتر منصرف سازد. حکومتی که فاقد توان دفاع از خود در داخل مرزهای تحت حاکمیت اش بود به تاکتیکی روی آورد که منطق درونی اش چیزی جز گروگانگیری اقتصاد کشورهای منطقه و اقتصاد جهانی نبود و به اینترتیب به جهان اعلام داشت که اگر می خواهید مرا نابود کنید منهم اقتصادتان را تخریب می کنم. این تاکتیک از دو منظر اقتصادی و سیاسی از ابتدا شکست خرده بود. اگر نسبت میزان تاب آوری اقتصاد ایران در برابر حملات امریکا و اسراییل با میزان تاب آوری اقتصاد جهان و کشورهای منطقه در برابر حملات ایران از یکسو، با نسبت حجم اقتصاد آنها با هم از سوی دیگر را در نظر بگیریم و اینرا مبنای سنجش قرار دهیم، آنگاه بطور تقریبی اقتصاد جهان 400 برابر اقتصاد ایران، اقتصاد امریکا 108 برابر اقتصاد ایران، و اقتصاد کشورهای منطقه 24 برابر اقتصاد ایران است. بنابراین اگر جمهوری اسلامی در این نبرد تخریب متقابل و در برابر خسارات وارده به اقتصاد 300 میلیارد دلاری ایران بتواند دو یا سه برابر آنرا با اقتصاد 120 تریلیون دلاری جهان وارد سازد واضح است که اقتصاد جهانی این خسارت را تحمل و از آن عبور خواهد کرد و اگر این روند تا به آخر ادامه یابد این اقتصاد ایران است که نابود خواهد شد. فراموش نکنیم که اقتصاد جهان از پندمی کرونا 7 تریلیون دلار خسارت دید اما به راه خود ادامه داد. از اینرو اگر چه این تاکتیک جمهوری اسلامی در آغاز یک گروگانگیری است اما در پایان تاکتیکی انتحاری خواهد بود. از منظر سیاسی نیز واضح است به درجه ای که جمهوری موفق شود میخ خود را آنگونه که می خواهد بر تنگه هرمز بکوبد آنگاه این به معنای بازگشت نیم قرن تهدید جمهوری اسلامی بهمراه هژمونی جدید مدعی “دو قدرت نظامی جهان را شکست دادیم” خواهد بود. تهدیدی که در نیم قرن اخیر اگر چه واقعی اما عمدتا در سطح تحلیل مورد توجه بود، پس از حملات این دوره به کشورهای منطقه به عنوان تهدید وجودی بالفعل عیله این کشورها مطرح است. در نتیجه چنین تهدیدی است که فی الحال تلاش های متنوع و ایجاد ائتلاف ها برای دفع و حذف آن در جریان است. بنابراین جدا از لفاظی های خود فریبانه رژیم پیرامون ” تنگه هرمز” و “تبدیل شدن به قدرت جهانی” ، این تاکتیک از بنیاد ضد خود و انتحاری است.
اما اینجا نکته بسیار مهم و قابل توجه اینست که همین تاکتیک انتحاری تنها سلاح رژیم برای دفاع از خود و حفظ بقای آن است. طوریکه شکست این تاکتیک شکست نهایی جمهوری اسلامی شد. این تنگنا و وضعیت استیصالی و رویکرد کنونی جمهوری اسلامی را دو تن از اصولگرایان جنگ طلب صریح تر از هر کس دیگری در رژیم بیان نموده اند. سید حسین نقوی حسینی، اصولگرا و نماینده ادوار مجلس، معتقد است که جدال کنونی با امریکا و اسرائیل «بازی فینال است و مساوی ندارد.» حسین شریعتمداری هم تنها راه پیروزی در این «بازی فینال» را استفاده از تنگه هرمز می داند: «تنگه هرمز گلوگاه اقتصاد جهانی است و بسته شدن این تنگه راه تنفس امریکا و متحدان غربی و عبری و عربی آنها را مسدود کرده و به خفگی انداخته است.» از اینرو او تاکید می کند که «تنگه هرمز از اصلی ترین و موثرترین اهرم های ماست». معنای همه این دست اظهارات اینست که جمهوری اسلامی در دوراهی مرگ و زندگی این «بازی فینال» به تاکتیک یا اهرمی روی آورده است که در صورت استفاده تا به آخر از آن به سلاحی مرگبار علیه خودش بدل خواهد گشت. بالاتر گفتیم جمهوری اسلامی بدون جلب اعتماد واقعی و معنادار امریکا برای کنار گذاشتن نیم قرن سیاست ضد امریکایی و ضد اسرائیلی راه گریزی ندارد. با یا بدون تنگه هرمز، با یا بدون برنامه هسته ای و غیره، اصل مساله بر سر فقدان چنین اعتمادی است و بود و نبود رژیم نیز بدان گره خورده است.
در رابطه با اسرائیل، نتایج تاکنونی جنگ مطلوب آن نیست. اگر چه تهدید جمهوری اسلامی علیه اسرائیل، بدنبال شکست سیاست خارجی توسعه طلبانه رژیم در منطقه، عملا بشدت تضعیف و بدرجات زیادی دفع شده است، اما از دید اسرائیل دفع همیشگی این تهدید در گرو نابودی کامل جمهوری اسلامی می باشد. اسرائیل اما در ورای این هدف، همانطور که قبلا اشاره شد، هدف دیگری را نیز دنبال می کند و آن اینکه می خواهد با از بین بردن زیرساخت های ایران و به تعبیری غزه ای نمودن آن برای همیشه مانع شود تا جمهوری اسلامی و یا هر حکومت بعد از آن هرگز بتوانند ادعای قدرت و هژمونی منطقه ای داشته باشند تا بدینوسیله خود اسرائیل به عنوان قدرت فائقه و هژمون بلامنازع در منطقه سربلند کند. فرمان ایست ترامپ و توقف اسرائیل و ناکام گذاشتن آن در نیمه راه پیشروی بسوی اهداف اش دلایلی فراتر از جنگ حاضر و تخاصم با جمهوری اسلامی داشت. امریکا به عنوان یک قدرت جهانی (هرچند در حال افول) و به عنوان یک هژمون منطقه ای (و این نیز هرچند در حال افول) با همه کشورهای خاورمیانه (تنها منهای جمهوری اسلامی) و مناطق مجاور آن از غرب آسیا تا شمال افریقا روابط نزدیک و دوستانه ای دارد. این روابط دوستانه را بویژه می توان در استقبال و پذیرایی از رهبران جوان ارتجاع منطقه، محمد بن سلمان و احمد الشرع و علی الزیدی، در کاخ سفید و در میانه بحران کنونی مشاهده نمود. امریکا به این واقف است که با حمایت از هژمون شدن اسرائیل در منطقه همه کشورهای دیگر را از خود دور خواهد ساخت و انزوای کنونی اسرائیل در منطقه به خود امریکا تسری یافته و منزوی خواهد شد. انزوایی که در صورت وقوع روند رو به افول هژمونی امریکا در منطقه را بیش از پیش تسریع خواهد نمود.
«پیمان مکه» اگر چه در شرایط کنونی اساسا در رابطه با تهدید جاری جمهوری اسلامی شکل گرفت، اما در همان حال پاسخی به خیز بلند اسرائیل برای کسب هژمونی در منطقه نیز هست. «پیمان مکه» بالقوه می تواند «پیمان ابراهیم» را به تاق نسیان بکوبد. درخواست بازداشت نتانیاهو از پلیس بین المللی توسط ترکیه، عضو ناتو و پس از امضای «پیمان مکه»، در این رابطه گویاست. تداوم توقف کنونی اسرائیل توسط امریکا اما نهایتا منوط است به اینکه آیا روند اوضاع، بویژه با رویکرد کنونی جمهوری اسلامی، به جنگی گسترده منجر خواهد شد که در آنصورت بار دیگر فرجه ای برای تلاش دوباره اسرائیل بسوی اهداف اش حاصل خواهد گشت. نکته مهم اینجا این است که خود امریکا راسا خواستار سرنگونی جمهوری اسلامی نیست و تنها خواستار تغییر رفتار رژیم در سیاست خارجی اش است و این اصلی ترین هدف امریکاست. اینکه دست یابی به این هدف نهایتا به سرنگونی جمهوری اسلامی منتهی شود تماما بستگی به رویکرد جمهوری اسلامی دارد. درخواست های پی در پی ترامپ برای توافق و همزمان تهدیدهای وی همه برای رسیدن به این هدف است.
نتایج این جنگ برای امریکا تاکنون محدودیت های اعمال قدرت آنرا نشان می دهد. امریکا امیدوار بود با حملات برق آسای جنگ چهل روزه باقیمانده رژیم عقب بنشیند و به سازش و یا به میل ترامپ به “تسلیم” تن دهد. این اتفاق نیفتاد. رژیم خود را حفظ کرد و با تحمیل هزینه متقابل به “نافرمانی” خود ادامه داد. این برای امریکا یک ناکامی بود اما پایان ماجرا نبود و تخاصم همچنان در ابعاد گسترده تری ادامه دارد. بعضا از این ناکامی به عنوان شکست امریکا و پیروزی جمهوری اسلامی یاد می شود. این نادرست ترین برداشتی است که می تواند وجود داشته باشد.
امریکا از قدرت بلامنازع ای برای نابودی جمهوری اسلامی و ویرانی ایران برخوردار است و بهچوجه نباید این قدرت را دست کم گرفت، بویژه اینکه با توحشی کاربردی همراه است. امریکا همان حکومتی است که برای اولین بار و در تنها مورد تاکنون، بمب اتمی بر روی ژاپن رها نمود. با این وجود اما جنگ چهل روزه محدودیت های اعمال این قدرت را به نمایش گذاشت. یعنی قدرت وجود دارد ولی کاربرد آن با محدودیت مواجه است. این محدودیت ها نه ناشی از ضعف و ناتوانی نظامی امریکا که اساسا حاصل جهانی شدن نظام سرمایه داری است. در حقیقت پس از پایان جنگ سرد و یگانه شدن نظام سرمایه داری بازار آزاد و گسترش آن به اقصا نقاط دنیا در همه جا شاهد استقرار و رشد نظام سرمایه داری هستیم. طبعا تفاوتهای میزان رشد و توسعه سرمایه داری در هر کشور را می توان نشان داد و آنها را به توسعه یافته و در حال توسعه و توسعه نیافته دسته بندی کرد. همه کشورهای جهان اما بر بنیادهای اقتصاد و سیاست و علم و تکنولوژی و فرهنگ و هنر و اخلاقیات نظام سرمایه داری قرار گرفته و برای رشد خود تلاش می کنند. همه آنها می خواهند و می کوشند از توسعه نیافته به در حال توسعه و از آنجا به توسعه یافته و حتی به قدرت جهانی بدل شوند. این انگیزه و محرک اصلی آنها برای رشد و توسعه است که تماما بر استثمار و بهره کشی از نیروی کار و کسب فزاینده حداکثر سود متکی می باشد. طبعا دول سرمایه داری در مسیر رشد خود از مشخصات تاریخی و فرهنگی و مذهبی جغرافیای تحت حاکمیت خود نیز مدد می جویند. در همه حال اما جهت حرکت بسمت مشارکت و ادغام در بازار جهانی و سهم خواهی از آن و رقابت جویی سرمایه دارانه است. در متن این روند تاریخی جهانی شدن نظام سرمایه داری و درهم آمیختن بی سابقه مبادلات مالی و تجاری و تولیدات صنعتی و خدماتی و کشاورزی، اعمال انحصار بر دستاوردهای علمی و تکنولوژیک و اکتشافات و اختراعات و کنترل و اعمال محدودیت بر دسترسی به آنها مانند گذشته سهل و آسان نیست. از اینرو کشورها با هر درجه از رشد برای دست یابی به این دستاوردها می کوشند و تا حد زیادی هم موفق می شوند.
در جریان این تحولات تاریخی – جهانی است که رژیمی مثل جمهوری اسلامی هم نیز، با هر دوز و کلکی، به پیشرفت های علمی و تکنولویک دست می یابد. این حقیقت که جمهوری اسلامی تا حد زیادی به تکنولوژی هسته ای و غنی سازی اورانیم و موشک سازی و پهباد سازی دست یافته خود به تنهایی گویای رشد نظام سرمایه داری در ایران است که اساسا امکان این دسترسی را فراهم می سازد. همچنین از آنجا که در همه کشورهای سرمایه داری صنایع نظامی بخش مهمی از اقتصاد و تولید ناخالص ملی را تشکیل می دهد، جمهوری اسلامی هم به قیمت عقب ماندن بخش های مهمتر اقتصاد، صنایع نظامی را گسترش و توان نظامی خود را افزایش داد. این توان نظامی اگر چه قادر به تاب آوری در برابر توان نظامی امریکا نیست اما تا همین سطح حملات کنونی به اقتصاد کشورهای منطقه و جهان محدودیت قابل توجهی را برابر پیشرفت نظامی امریکا ایجاد نمود. امریکا قادر است با درصد بالایی از توانایی نظامی اش جمهوری اسلامی و اقتصاد ایران را نابود کند. مساله اما این است که اگر همزمان با جنگ مشابه دیگری مواجه شود آنگاه قادر نخواهد شد با همان درصد بالا از توان نظامی اش با آن جنگ نیز مواجه شود. بنابراین امریکا ناچار است با درصد کمی از توان نظامی اش مشکل جمهوری اسلامی را بطور مطلوب برای خود حل کند. چیزی که تاکنون حاصل نشده است.
مساله دیگر امکان تولید انبوه پهبادها و شهباد های ارزان قیمت توسط قدرت های متوسط است که به دردسر مهمی برای قدرت های بزرگ بدل شده اند. حملات پهبادی اوکراین به روسیه و حملات پهبادی ایران به کشورهای منطقه محدودیت های زیادی را در برابر قدرت های بزرگی مانند روسیه و امریکا ایجاد نمودند. امریکا برای خنثی نمودن پهبادهای چند هزار دلاری ایران ناچار بود از رهگیرهای چند ده و چندصد هزار دلاری استفاده کند. مساله اینست که تکنواوژی لازم برای این تولیدات نظامی بر متن ارتباطات دیجیتال و اقتصاد و تجارت درهم تنیده و جهانی شدن نظام سرمایه داری به کشوهای دیگر منتقل شده و می شود.
جنگ امریکا و جمهوری اسلامی این را نشان داد که به هر درجه که نظام سرمایه داری در کشورهای مختلف مستقر و رشد کرده به همان نسبت نیز صنایع و توان نظامی آنها نیز رشد کرده و مساله ابر قدرتی یک کشور را به چالش می کشند. به عنوان مثالی نزدیک همین “پیمان مکه” در صورتی که بتواند انسجام یابد و جنبه عملی پیدا کند، آنگاه قدرت اتمی پاکستان بعلاوه قدرت مالی عربستان بعلاوه قدرت صنعتی و نظامی ترکیه و با جمعیتی بالغ بر 380 میلیون نفر می تواند به عنوان یک قدرت بلامنازع منطقه ای هر قدرت برتر دیگر را به چالش بکشد.
محدودیت های امریکا در جنگ کنونی همچنین نشان می دهد، حداقل تا آنجا که به کشورهای با قدرت متوسط مربوط می شود، دوران کار برد سیاست “رژیم چنج” به پایان رسیده است. امریکا قدرت برتر نظامی است، اما کشورهای سرمایه داری با قدرت متوسط هم خیلی ضعیف و ناتوان نیستند و قادرند در برابر قدرتهای بزرگ بایستند. بنابراین محدودیت های امریکا در جنگ با جمهوری اسلامی برخاسته از محدودیت های جهانی شدن نظام سرمایه داری است. محدودیت هایی که در سطوح متفاوت شامل همه این کشورها می شود. شمولیت این محدودیت ها را در ماجرا تنگه هرمز می توان دید. جمهوری اسلامی تنگه هرمز را می بندد تا اقتصاد جهانی را تحت فشار بگذارد، و امریکا هم دسترسی ایران به آبهای بین المللی را می بندد تا متقابلا اقتصاد آن را تحت فشار بگذارد. اینکه آنها همزمان هدف و وسیله مشابهی را علیه هم بکار می گیرند از اینروست که هر دو اقتصاد آنها به اقتصاد جهانی نیازمند و حیات شان بدان وابسته است.
آنچه تاکنون گفتیم: شکست جمهوری اسلامی در سیاست خارجی توسعه طلبانه اش، توقف اسرائیل توسط امریکا بر علیه گسترش جنگ، و محدودیت های امریکا، نشان می دهد که تخاصم جاری بصورت جنگ -مذاکره – جنگ …..ادامه خواهد داشت. در برابر این سوال که روند کنونی نهایتا به کجا خواهد رسید به دو پاسخ اساسی و متضاد می توان اندیشید. پاسخ اول اینست که چنانچه روند جاری توسط همین عوامل درگیر، ایران و امریکا و اسراییل در خط مقدم و طیفی از دول ارتجاعی در پیرامون به پیش رانده و به هر نتیجه ای هم منجر شود چیزی جز تداوم رنج و مشقت و تباهی موجود نخواهد بود.
پاسخ دوم اینست که نیروی مبارزه مستقل توده های کارگر و زحمتکش و مردم تحت ستم با مطالبات “قطع فوری جنگ” و “قطع فوری ویرانی و تباهی” و “نه به فقر و فلاکت و بی حقوقی و بی حرمتی” و “نه به اعدام و سرکوب'” و “نه به مردم آزاری روزمره رژیم” و ” نه به هر شکلی از ستم و ستمگری”، وارد این روند بشوند و آینده آنرا بسوی اعاده جان و حیات و شان و حقوق و حرمت انسانی خود و برای «نان و آزادی» سوق دهند.
می دانیم که دو ترامای کشتار بزرگ 18 و 19 دی ماه و سپس جنگ چهل روزه به روحیه جامعه ایران زخم عمیقی وارد نمود. اما دور نیست که جامعه در می یابد راه موثر و سازنده التیام این تراما ریشه کن نمودن عامل آنست. در اینجا عامل تنها و تنها جمهوری اسلامی است که یگانه مسبب همه مشقات و مصائب جامعه و نیز مهمترین عاملی است که با سیاست های توسعه طلبانه و جنگ افروزانه اش بالاخره جنگ را بر سر مردم ایران آوار نمود. عامل همین رژیم است و همین را باید بهمراه دست رد به سینه ارتجاع پادشاهی خواهی و امریکا و اسرائیل ریشه کن نمود.
گفتیم جمهوری اسلامی در سیاست خارجی توسعه طلبانه اش متحمل شکست سختی شده است. این شکست فعلا به معنای سرنگونی و یا فروپاشی رژیم به مثابه حکومت مستقر نیست. اما جمهوری اسلامی بر دو پایه جدایی ناپذیر سیاست داخلی سرکوبگر برای انقیاد جامعه و سیاست خارجی توسعه طلبانه بنا شده بود، دو سیاستی که مکمل هم بودند و یکدیگر را تقویت نموده و به جلو می راندند. اکنون با شکست سیاست خارجی توسعه طلبانه، جمهوری اسلامی نیمی از وجود خود و نیمی از توان خود را از دست داده است. واضح است که نیمه برجا مانده آن همچنان از مردم تحت ستم و بی دفاع قربانی می گیرد و مدعی ماندن و سرکوب کردن است، اما شکست سیاست خارجی توسعه طلبانه رژیم یکسره به معنای شکست فلسفه وجودی، شکست امیدها و آرمان ها، و شکست استراتری های جاه طلبانه، و شکست و از هم پاشیده طرح ها و هزینه های چندین دهه آن است. این شکست ضربه ای سخت به اعتماد بنفس و برخود بالیدن های رژیم وارد نمود. شکستی که همراه شد با از دست دادن رهبر و فرماندهان و سران ارشد و تخریب تاسیسات و زیر ساخت های آن.
اکنون جمهوری اسلامی بر جا مانده یک جمهوری اسلامی آشفته، و سرگشته، و بی هدف، و بی افق، و بی آینده، و بی ایدئولوژی، و تحقیر شده، و نا امن، و خودی های مضنون به هم، و بی انسجام، و ناتوان، و غوطه ور در بحران های لاعلاج اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و محیط زیستی است. این جمهوری اسلامی با از دست دادن نیمی از خود در نیمه راه شیب تند پایان یافتن قرار گرفته است. هیچگاه جمهوری اسلامی در چنین وضعیت پر استیصال و درمانده و مرگباری قرار نداشته است. این فرصت تاریخی را باید دریافت. این حق توده های کارگر و زحمتکش و مردم تحت ستم است که با مبارزه مستقل خود و بزیر کشیدن جمهوری اسلامی حق زندگی و انسانی زیستن خویش را باز ستانند.
امیر پیام
4 شهریور 1405
26 آگوست 2026
amirpayam.wordpress.com
-
در صورت تمایل می توان مطلب «انقلاب و جنگ در ایران» از همین نگارنده در این لینک ملاحظه نمود: