آناتومی پدیده ی “نئو پهلویسم” ـ امیر حسین محمدی فرد
سرآغاز
افزون شدن فقر و نداری در زندگی عموم نیروهای کار که از تبعات مستقیمِ ترتیب دادن امکانات مقتضی برای سودآوری حداکثری است، و فوران کردن فرودستی و بیحقوقی در میان اقشار پائینی جامعه که تناقضهای ذاتی نظام سرمایهداری را بازتاب میدهد، به تقویت سوسیالیسم نخواهند انجامید، بلکه امکانِ سوسیالیسمْ محال جلوه میکند و بر موانع ذهنی در مسیر انقلاب کارگری و ضدکاپیتالیستی افزوده میشود؛ چنانکه، عمومیت یافتن بدزیستیِ اجباری برای انسانها و فراگیر شدن محرومیت در نوع زیست و کار پرولتری، تهیهکنندهی بسترهای اجتماعیِ بایسته برای بالندگی سوسیالیسم بهمثابهی بازگرداندن اختیار و عاملیت به انسانها در امور زیست اجتماعی نخواهند بود، چراکه، عجز و ناتوانی از تغییر دادن وضع حاکم را در میان صفوف کارگران و انسانهای کارکن بهوجود میآورند، و چهبساکه، تبعیت و دنبالهروی از قدرتهای بورژوایی را در جامعه تسرّی دهند؛ بهنحویکه اِعمال ستمهای طبقاتی در شرایط کار و زندگی کارگران و فرودستان، تحمیل تبعیضهای مضاعف اجتماعی بر هستی طبقهی کارگر، و اشاعهی بندگی و فرمانبرداری در میان محرومان و محکومان، نه تنها افق آگاهی از ضرورت سوسیالیسم را روشنایی نخواهند داد، بلکه سرکوب شدیدتر علیه جنبشهای کارگری را باعث میشوند، تا آنجا که، ایجاد یا نوسازی حکومت خفقان و استبداد را برای طبقهی حاکم ملزم میکنند. در شرایط بحرانی و در برهههایی که در اثر اوجگیری تخاصمات طبقاتی، روند اجتماعیِ انباشت سرمایه مختل میشود، چنانکه، عوامل طبقاتی پرولتاریا مکانیسمهای اجتماعیِ تغییر در جامعه را برای دگرگون کردن مناسبات اجتماعی فعال نکنند، چنانچه، حکومت سرمایهداری توسط نیروهای انقلابی ملغی نشود، تا جامعهی انسانی از تنش و گرفتاری و بحران، به رهایی برسد و به سمت پیشرفت و پویایی گذار داده شود، در این صورت، ممکن است و محتمل خواهد بود، زمینههایی فراهم شوند و موقعیتهایی شکل بگیرند، که برخلاف جهت خیزشهای انقلابی و در مخالفت با سیر پیشرویهای انقلابی، و بنابر حقیقت طبقاتی نزد بورژوازی مبنیبر خصومت با سوسیالیسم، تقابل و تعارض بورژوازی علیه طبقهی کارگر در کانتکس «فاشیسم» پدید آیند.
بحرانهای اقتصادی که از ناسازگاری منافع بورژوازی با تامین نیازهای انسانی برای همهی انسانها ایجاد میشوند، چنانچه، به مرحلهای فاجعهآمیز برسند که زمام امور جامعهی سرمایهداری را بهکلی از عنان طبقهی حاکم خارج کنند، بهناگزیر، و بهخودیخود، شرایطی بهوجود نخواهد آمد که مطابق با آن، توازن قوای طبقاتی و اجتماعی به نفع اردوگاه پرولتاریا منتقل گردد؛ همچنین، تنشهای تند و پرفشار اجتماعی که از استلزام در بازتولید کردن شرایط روبنایی لازم برای تداوم در روند سودآوری سرچشمه میگیرند، چنانچه، تا حدی تشدید شوند و افزایش یابند که حکومتداری برای بورژوازی بهغایت سخت و دشوار شود، بر این اساس، اقبال به سوسیالیسم نتیجهی مستقیمِ این وضعیت نخواهد بود، بلکه سرمایهداری در موقعیت پیچیدهای گرفتار خواهد شد که بهتبع آن، بورژوازی را حین جدال جدی با سوسیالیسم پرولتری، به پرورش خودکامگی و محافظهکاری و واپسگرایی در قالب پدیدهی «فاشیسم» وادار میکند. این پدیدهی ضداجتماعی و ضدکارگر، یعنی فاشیسم، آمیزهای از محافظهکاری افراطی و سنتپرستی عقبمانده از یک سو، و بهطور مشخص، ضد انقلاب بودن و دشمنی علیه جنبش طبقهی کارگر از سوی دیگر است، که شوونیسم و نژادگرایی را به شکل برجسته در عرصهی سیاسی و در پهنهی فرهنگی به نمایش میگذارد. همینطورکه، در مورد نمونهی ایرانی و «آریایی» این پدیدهی ارتجاعی، یعنی پدیدهی سیاسی و اقتصادی «نئوپهلویسم»، برای پذیرفته شدن و برای مطلوب واقع شدن در محضر سرمایهداری، در مقام مجالی برای خروج بورژوازی از بحرانهای اقتصادی که طاقتفرسا شدهاند، و بهعنوان امکانی برای غلبه بر تنشهای اجتماعی که به نقطهی اوج رسیدهاند، مجبور است که قدرت کافی و توانایی لازم بهخرج دهد، از این روی، از ابتدای ظهور و در حین تکوین، به جنگ همهجانبه با سوسیالیسم پرولتری آمده است، و با تمام وجود به مقابله علیه چپگرایی رادیکال و انقلابی میپردازد.
از آنجا که، منطبق با تاریخ سیاسی مربوط به جنبش فاشیسم کلاسیک، نیروها و عوامل فاشیستی تلخی و آسیب ناشی از ضربات سنگین و مهلک بحرانهای اقتصادی برای بورژوازی را به اعتبار سرکوب گستردهی مبارزات طبقاتی پرولتاریا و از طریق اِعمال کردن قوانین اجتماعی مبتنیبر استثمار مضاعف بر طبقات پائین جامعه و به واسطهی تحمیل مطیعیت محض در چگونگی زندگی و کار نیروهای کار جبران کرده بودند، و از آنجا که، برحسب عملکرد فاشیسم اروپایی، ثبات در حکومتداری برای بورژوازی در مواقع اوجگیری تنشهای اجتماعی به سبب مرعوب کردن انقلابیگری و مغلوب کردن جنبشهای کارگری ایجاد شد، درنتیجه، دربارهی مظهر فاشیسم ایرانی نیز که خیلی واضح و خیلی راسخ ضد سوسیالیسم و ضد کارگر است، با توجه دورهای که مبارزات طبقاتیِ پیشرونده از جانب پرولتاریا بحرانهای اقتصادی را برای سرمایهداری بغرنج میکنند، و قیامهای ضد دولتِ سرمایهداران تنشزاییهای اجتماعی برای بورژوازی را افزایش میدهند، چنانچه، منزلت اجتماعی آحاد طبقهی حاکم را در برابر رادیکالیسم و قیامهای ضد کاپیتالیستی ضمانت کند، و چنانچه، جایگاه سیاسی بورژوازی را در مقابله با انقلابیگری و خیزشهای انقلابی جاری در جامعهی سرمایهداریِ بحرانزده و پرتنش استحکام دهد، در این صورت میسّر است، که پدیدهی «نئوپهلویسم» در نظر بورژوازی به منزلهی ناجی و یاور پذیرفته شود. مقبولیت فاشیسم نزد بورژوازیِ عمده و برای سرمایهداری بزرگ چنین است، که در عملیات نجات حکومت سرمایهدارن از سقوط و اضمحلال پیروز شود، عملیاتی برای نجات دادن دولتسرمایه که نیروی لیبرالیسم و جریان رفورمیسم در تحقق آن موفق نبودهاند؛ همچنین، فاشیسم در حالتی برای سرمایهداری مطلوبیت مییابد، که جریانهای بورژوایی دموکراتیک و تکثرگرا در اقدام برای حفظ کردن وجههی اجتماعی و فرهنگی سرمایهداری ناکام ماندهاند، و فاشیسم بهشیوهی ایجاد رعب و وحشت در میان طبقهی کارگر، و به پشتوانهی درهمشکستن قیامهای کارگری، و با تزریق استیصال در جامعه، در این مهم پیروز شود و اعتبار از دسترفته را برای بورژوازی به دست آورد.
همینطورکه، تبلیغات ضد سوسیالیستی و اغواگریهای ناسیونالیستی و تولید محتواهای نژادگرایی، آمیخته با ارعاب و خشونت سیاسیِ منظم در تقابل با رادیکالیسم کارگری و چپگرایی انقلابی، همراه با لمپنیسم عامدانه و اگزجره در برابر تجددطلبی و آزادیخواهی مردم انقلابی، که در پدیدهی نوظهور، اما، کهنهی «نئوپهلویسم» تجیمع شدهاند، درواقع، برای محفوظ ماندن منزلت اجتماعی سرمایه و برای پناه بردن بورژوازی و برای ایمن شدن فضای سیاسیِ دولتسرمایه از خطر خیزشهای انقلابی و از گزند قیامهای کارگری است، که از نیروی نئوپهلویسم یک پناهگاه مناسب و یک مأمن مطمئن بورژوازی میسازند. از طرف دیگر، برای اطمینانبخشی به بورژوازی در قابلیت تنظیم امور مربوط به سودآوری حداکثری و تحکیم حاکمیت سیاسی و فرهنگی طبقهی حاکم، که در رویارویی محکم و فراگیر با سوسیالیسم پرولتری نمایان میشود، جریان نئوپهلویسم هرگونه خوشخیالی و توهم نسبت به دمکراسی را از فلسفهی وجودی دولتسرمایه میزداید، با قاطعیت کارکرد سیاسی لیبرالیسم را مردود میشمارد، و مقولهی پورژوایی «پلورالیسم» را مبتذل تشخیص میدهد. این نوع از مقولههای بورژوایی، از زاویهی هر پدیدهی فاشیستی، اطوارهای بیمایهی «سیاستبازی» و ناهنجاریهای اجتماعی از جانب نیروهای «بیمسئولیت و نامنظم» قلمداد میشوند، که برای حاکم کردن نظم سرمایهداری کارایی و حاصل ندارند.
سنتگرایی و گذشتهپرستی که در پدیدهی «نئوپهلویسم» به صورت منع کردن جامعه از رجوع به سنت عقلی و اصول روشنگری مشخص میشوند و در پروپاگاندای بازگرداندن جامعه به گذشتهی کمال مطلوب نمود مییابند، از طرف دیگر، عظمتطلبی ناسیونالیستی و شوونیسم حاد و فعال که در قالب «نئوپهلویسم» از مقولههای ملیگرایی مبنیبر «وحدت ملی»، الگوهای نژادپرستانه میسازند، همچنین، محافظهکاری افراطی و واپسگرایی ذاتی که خود را در پدیدهی «نئوپهلویسم» به شکل ضد کارگر بودن و در ضدیت با سوسیالیسم پرولتری نشان میدهند، درواقع، از این پدیدار ضدمردمی، یک جریان بینهایت ارتجاعی و یک جنبش بسیار ضد انقلاب ساختهاند؛ تا آنجا که، هویت کاذب و برساختهی «امت واحد»، به پشتوانهی ایدئولوژیک برای اجرا کردن و برای انجام دادن سیاستهای نژادپرستانه تبدیل میشود. این پدیدهی فاشیستی که در حال حاضر هر نوع از چپگرایی را برنمیتابد و رادیکالیسم کارگری را از مناسبات جامعهی طبقاتی دفع میکند، به اتکای سرکوب و خفقان سیستماتیک که بر این جامعه تا کنون حاکم بوده است، و به اعتبار استبداد دیرینه که به مدت طولانی بر این جامعه سیطره دارد، و در اثر اسارت فرهنگی عمیق که عجز و ناتوانی از تغییر وضع موجود را بر انسانهای این جامعه مستولی کرده است، و از روی انزوای اقتصادی و سیاسی متداوم در روابط اجتماعیِ این جامعه که در زندگی عموم مردم متداوم بوده است، نمایان و فعال میشود، هویت میگیرد و رشد میکند. به روشنی و به درستی، پدیدهی «نئوپهلویسم»، نیرو و گرایش فاشیستیِ نماگر است که مرزهای واپسگرایی و محافظهکاری و مردسالاری را به حدودی رسانده است، و عظمتطلبی ناسیونالیستی و تقدیس گوهر والای ملی را به سطحی از افراط و بزرگنمایی آورده است، که، مشروطهخواهی و سلطنتطلبی و جمهوریخواهی بناپارتیستی که به اولتراراست بودن و به گذشتهگرایی وافر و به برتریجویی ملی شهره و شاخص اند، در حدود و ظرفیت این نماد فاشیسم ایرانی-«آریایی» نمیگنجند.
طلوع تاریک جنبش فاشیسم ایرانی،
از افق پدیدهی «نئوپهلویسم»
در جوامعی که پیشینهای طولانی و پررنگ از حاکمیت اختناق بر روند زندگی آدمها دارند، و در جوامعی که مناسبات انسانی سالیانسال تحت سلطهی سرکوبگری حکومتهای مستبد قرار داشته است و اسارت فرهنگی و تنگناهای سیاسی عامل اقتدار برای طبقات بالایی بودهاند، در این جوامع، که جهالت و خردستیزی، تعصبات ملی و مذهبی، مردسالاری و زنستیزی، بهمثابهی عقاید و اخلاقیات و قوانین حاکم بر زیست انسانی، حکومتِ حاکمان را تضمین کردهاند، استعداد کافی برای پیدایش جنبش فاشیسم وجود دارد، تا نسبت به دگرگونیهای ریشهای در وضع موجود، سرخوردگی و یأس ایجاد کند و انقلاب در روابط اجتماعی را کابوسی سیاه جلوه دهد. چنانکه، سربرآوردن جنبش فاشیسم، تمایل شدید تودهها در این جوامع به پیشرفت و ترقی و دنیای بهتر، و گرایش بسیار آنان به نوینگرایی و به تحولات انقلابی را سراسر معکوس میکند. بهنحویکه، در مورد جامعهی ایران، پدیدهی «نئوپهلویسم» بهمثابهی نماد جنبش فاشیسم ایرانی که حین تکوین یافتن جنبش انقلابی ظاهر شده است، درواقع، به پشتوانهی شکست یک انقلاب آزادیمحور و ضداستبدادی و به اعتبار حاکمیت حکومتهای دیکتاتوری و مستبد به مدت طولانی بر حیات اجتماعی است که زمینهی لازم برای پیدایش یک جنبش متصل به گذشته، ارتجاعی، و سنتپرست فراهم میشود.
از آنجا که، جنبش نئوپهلویسم اصلیترین و متراکمترین جریان متعلق به اردوگاه ناسیونالیسم ایرانیِ پروغرب برشمرده میشود، آکنده از ادعایی مؤکّد مبنیبر نمایندگی کردن مدلهای راست لیبرال و الگوهای دموکراتیک مرسوم در جوامع غربی است، درحالیکه، عقبماندهتر و منسوختر از آن است که با معیارهای مدرنیسم بورژوایی معنی شود. چنانکه، فلسفهی ذاتی پدیدهی «نئوپهلویسم» مبتنیبر گذشتهپرستی و دیرینهگرایی ارتجاعی مربوط به اشرافیت سرمایهداران در دوران پادشاهی است، که با سنت روشنگری و تحولطلبی و با جنبشهای آزادیخواهانه تضاد بنیادین دارد. بیزاری از «عقلانیت مدرن» نزد طبقات حاکم که در قالب جنبش فاشیسم بروز میکند، شکل استیلای برتریجویی و سودجویی بر زیست عمومی به خود میگیرد، که در این فرآیند، مذهبگرایی تقویت میشود، ارزشهای ملی و باستانی اعلای منزلت میگیرند، و موقعیت اجتماعیِ نهادهای سنتی ارتقاء مییابد. درواقع، بزرگداشت نقشهای سنتی در جامعهی طبقاتی بر متن رجوع به گذشتهی آرمانی، ماهیت فاشیسم ایرانی را شکل میدهد، چنانکه، جایگاه مذهبگرایی را ترفیع میبخشد، مقام خانوادهگرایی را بالا میبرد، و آیینهای باستانی و ارزشهای دیرینه که جامعهی انقلابی را به بازگشت گذشتهی کمال مطلوب وعده میدهند، به مبنای ارزشهای جامعهی طبقاتی تبدیل میکند. فروپاشی همبستگیهای سنتی و ازهمگسیختگی پیوندهای کهن ملی-میهنی که حین برخاستن خیزشهای انقلابی و از روی تحرکات مبارزاتیِ رادیکال و میلیتانت علیه نظم حاکم حادث میشوند، مقاومتی را برای طبقهی حاکم ایجاب خواهند کرد، که معطوف به بازیافت گذشتهی ایدهآل است، و بهتبع، با سنت سوسیالیسم بهمثابهی ایجاد جامعهی نوین در تقابل قرار دارد. درنتیجه، قطعی و مسلّم است، که نئوپهلویسم بهعنوان مظهر این مقابلهی تدافعی، در برابر تحول تاریخی ایستادگی کند.
در این شرایط منقلب تاریخی، از بطن کشمکشهای اجتماعی که روزانه در میانهی تخاصم طبقات جریان دارند، اما، برخلاف سیر پیشرفت جنبش انقلابیِ جاری که سنتهای کهنهی سیاسی و ارزشهای فرهنگیِ غیرمردمی را مضمحل کرده است، این واقعیتکه، پدیدهی فاشیستیِ متحجر پدید آمده است، هرگز برآیند برتریجویی و خودپرستی متبلور در مقولهی «ملت ایران» نیست، بلکه این مظهر فاشیسم ایرانی است که بر اساس موضعگیری طبقهی حاکم از روی نگرانیِ واپسگرایانه در قبال اضمحلال سازوکارهای سنتی در ادارهی جامعه بازنمود میشود و به دلیل کهنهگرایی محافظهکارانه از جانب اقشار اجتماعیِ عالیمقام نسبت به فروپاشی سازههای اجتماعیِ کهنه اعتبار میگیرد. همانطورکه، جنبش فاشیسم در دوران اعتلای جهانی، به یک ایستادگی توأمان با تهاجم در برابر آلترناتیو سوسیالیسم تبدیل شده بود، تا انهدام ساختارهای کهن را به وقفه اندازد و برای بازیافت نظم حاکمْ انضباطِ دوران سپریشده را مرجع قرار دهد، جنبش نئوپهلویسم نیز بهگونهای فراگیر، یک تأکید ضد سوسیالیستی و تحرکی ضد مدنیت جامعه است، که گذشتهی منقضی و سابقهی اجتماعیِ متطور را ایدهآل و جامع، اما، مهجور و دورافتاده وانمود میکند. بنابراین، بازگرداندنِ جامعهی جویای روابط نوین اجتماعی به گذشتهی نوستالژیک، همراه با سنتها و ارزشها و هنجارها و آداب و رسوم مألوف و منحصر به خود، که ارزشهای سنتی را قدر و منزلت ممتاز میبخشد و نهادهای سنتی را تکریم و تجلیل میکند، فلسفهی هستی جنبش فاشیسم است، که ترقیخواهی و تجددطلبی را پسمیزند، آپارتاید جنسیتی و قومی را تمدید و تجدید میکند، و خلاصی فرهنگی و رهایی جامعه از اسارت مناسبات اجتماعی مبتنیبر استثمار را غیرطبیعی و بهتبع مردود میشمارد. بازگشت به گذشتهی ایدهآل که فاشیسم را معرفی میکند، درواقع، نماد استقامت همراه با تَعَدّیِ برآمده از تشویش و پریشانی نسبت به دگرگونی اجتماعی و ناشی از تحولات انقلابی است، چنانکه، همین مقاومت تهاجمی، پدیدهی «نئوپهلویسم» را که خوانش خاصی از جنبش فاشیسم ایرانی است، در تضاد با تغییر انقلابی در وضعیت اجتماعی میآفریند و در تقابل با تمایل اجتماعی به پیشرویهای رادیکال جایگذاری میکند.
گذشتهی کمال مطلوب، که فاشیسم، جامعهی انقلابی، اما، سرخورده از سرکوب و استبدا را به آن وعده میدهد، به صورت اتوپیایی و آرمانی ارائه میشود، تا خوشبینی به دنیایی نوین و روشنی افق یک زندگی مترقی که از فراز انقلابهای اجتماعی پیدا است، مبهم، مستور، گنگ، دلهرهآور، و مشوش انگاشته شوند. از این روی، فاشیسم گذشته را به شکل آرمانشهر درمیآورد، و گذشتهی منقضی را چنان مأنوس و آشنا و امین جلوه میدهد، تا این آیندهی نوین و روشنا، که از پسِ دگرگونیهای ریشهای در وضع موجود خواهد آمد، در مقایسه با این گذشتهی کمال مطلوب که در فاشیسم متجلی میشود، مجهول، خیالی، مشکوک، و خطرناک بنمایاند. درنتیجه، جنبش نئوپهلویسم که برای جعل کردن افق اجتماعی و برای ترسیم آلترناتیو ساختی از فرماسیون اجتماعیِ از پیش منقرضشده تغذیه میکند، محافظهکاری و واپسگرایی و دیرینهگرایی رایج میان فرهنگ و افکار و اخلاقیات طبقات حاکم را که بر فرهنگ و افکار و اخلاقیات عناصر و اجزای تشکیلدهندهی جامعه حاکمیت دارند، به عالیترین اشکال و در برجستهترین انواع افراطی و ارتجاعی و سنتی بازتولید میکند. از طرف دیگر، امر راهبری جامعه تا رسیدن به گذشتهی آرمانی و ایدهآل که منطبق با قوانین طبیعی و آرمان فاشیسم است، و اینگونه قرار است، که به سرگشتگیهای اجتماعی ناشی از مستولی شدن فردگرایی و برگرفته از عملکرد اجتماعیِ لیبرالیسم در فروکاستن از جایگاه هدایت و رهبریت خاتمه دهد، پرورده کردن مقتدای فرهمند را برای جنبش فاشیسم الزامی میکند. فاشیسم که ضرورت رهبریت مطلق را در ارتباط با بسیج تودهای برای تبعیت از الزام و اجبار در گذار به گذشتهی آرمانشهر ایجاد میکند، درعینحال، خردجمعی و مناسبات شورایی و عقلانیت جمعی را مغایر با اصل انکارناپذیر نخبهگرایی و شایستهسالاری و ناسازگار با قوانین تغییرناپذیر طبیعی و بیولوژیکی میداند.
از بُعد روانشناسی اجتماعی، پدیدهی «نئوپهلویسم» از باورها و اخلاقیات غلط و فاسد قومپرستانه منتج نمیشود و این پدیدار فاشیستی نتیجهی خودپرستی ناسیونالیستی و عظمتطلبی قومی نیست و از اختلال روانی در روابط اجتماعی نمیآید، بلکه بیان نمادین ازخودبیگانگی اجتماعی-سیاسی نزد طبقهی حاکم است که در دوران منقلب تاریخی و در مقاطع تعالی بحرانهای انقلابی، در رابطهای از بالای جدالهای اجتماعی، میان اسطورهی ظفرنمونِ گذشتهی اتوپیایی، یعنی میان شهریار آرمانشهر، با جامعهی بهپاخاسته و ناکام نمودار میشود. جنبش فاشیسم ناکامی جامعهی بهپاخاسته را با واگذار کردن سرنوشت به «من ایدهآل» یعنی ابرانسان روشنضمیر، پاسخ میدهد، تا فروکش کند. بازیابی شکوه و عظمت امپراتوری «ایران» که میراث باستانی است، به دست شهریار اهورایی انجام خواهد شد تا جامعه را از سرگشتگی و پریشانی نجات دهد.
پدید آمدن نئوپهلویسم در دورانی که جامعه از یک سو به بالاترین سطح از بحران انقلابی میرسد، و از سوی دیگر با غالب کردن موج استیصال توسط فایشسم مواجه است و توأمان از سرکوب مداوم مأیوس است، حملات تدافعی از جانب طبقات حاکم را بهمثابهی مقاومت در برابر دگرگونی و ممانعت از فروپاشی سازوکارهای سنتی در رویارویی با رنسانس سیاسی و فرهنگی، در پهنهی اجتماعی و در مناسبات انسانی بازتاب میدهد. بازستانی امنیت و احیای عظمت متعلق به گذشتهی کمال مطلوب در برابر رقمخوردن آیندهی جدید و مترقی که در چهارچوب نئوپهلویسم تعیّن مییابد، در جدالهای اجتماعی به شکل حملات تدافعی مبنیبر گذشتهپرستی باستانی، عظمتطلبی ملی و میهنی، ستیزهجویی نژادی ظاهر میشود. بدینسان، فاشیسم برای محافظت از نظم حاکم، انضباط در گذشتهی آرمانی و ایدهآل را احیا میکند.
نجاتدهندهی فراطبقاتی یا نمودی از اقتدارِ معیوب
امتناع از دگرگونی اساسی در زیست اجتماعیْ بههنگامهی خیزشهای انقلابی و جلوگیری از تغییرات رادیکال در دوران بحران انقلابی، که استحالهی پیوندهای نظاممند میان اجزای روبناییِ نظام اجتماعی را سبب میشوند و ساختارهای سیاسیِ رو به افول را در معرض نیستی و نابودی میگذارند، از سوی نیروهای طبقاتی بورژوازی که قدرت سیاسی را در اختیار دارند، تحت شرایط خاص، در عرصهی سیاسی به هیأت جنبشهای ارتجاعی و جریانهای نامتعارف بورژوایی نمود مییابد. در جامعهای طبقاتی که بر پایهی استثمار نیروی کار بنا شده است، مبنای فشار و قدرت سیاسی از ضرورت تولید اجتماعی و از ایجابهای مناسبات اقتصادی بهوجود میآید، بهنحویکه، ممانعت از پیبردن نیروی کار در جایگاه یک طبقهی اجتماعی به ضرورت آگاهی از نقش تاریخی خودِ نیروهای کار در رها کردن جامعهی انسانی از قید و بند نظام بهرهکشی، بهطور مستقیم، به اجبار و زور، و به دیکتاتوری و استبداد، عیله نیروهای کار وابستگی دارد. واداشتن طبقهی کارگر از ایفای نقش شایستهی خود در دگرگونی روابط اجتماعی به ضرورت حکومتداری و سرکوبگری برای طبقهی حاکم مربوط میشود. فرمهای سیاسی و جنبشهای اجتماعی همچون دموکراسی و لیبرالیسم، اشکال «مدرن» و متعارف برای به اجرا گذاشتن دیکتاتوری طبقهای است که ابزار تولید را تصرف میکند، علیه طبقهی مولد که فقط نیروی کارش را در اختیار دارد، و در عین حال، شیوههای مخالفت و اشکال ضدیت طبقات حاکم با شکلگیری انقلابها و نوعی از غلبه بر خیزشهای انقلابی است، که طبقهی کارگر را به خودداری از ایفای نقش انقلابی خود وادار میکنند. بدینسان، مبارزهی طبقاتی پرولتاریا در وهلهای که از نهفتگی در عرصهی سیاسی خارج میشود و در تقابل با حاکمیت طبقهی حاکم شدت و حدت میگیرد، چنانکه، به موضع انقلابی برسد، بورژوازیِ دچار به بحرانهای فزاینده را به مرزی از عجز و ناتوانی میرساند، و به اندازهای جبر و ناچاری را به طبقهی حاکم تحمیل میکند، تا وجود جریانهای سیاسی بورژواییِ ویژه و شکلگیری جنبشهای ضد اجتماعی راست و غیر مدنی نامتعارف، فوق ارتجاعی و اولتراراست، همچون جریان «فاشیسم» که سرآمد افراط در محافظهکاری و تندروی در واپسگرایی است، برای بورژوازی ضرورت یابند؛ تاجاییکه، برای گریز بورژوازی از وقوع انقلاب و از پیامدهای عروج خیزشهای انقلابی به گریزگاه امنی تبدیل شوند. درواقع، جریان سیاسی فاشیسم در معیّت خواستها و اهداف طبقهای سیاستورزی میکند و آمادهی دفاع از موقعیت سیاسی طبقهای است، که دولت حاکم نمایندگی منافع و مصالح آن را برعهده دارد. از این روی، قابلیتهای فاشیسم برای پاسداری از جایگاه سیاسی بورژوازی و برای نگهبانی از حاکمیت طبقهی حاکم است، که در سرکوب مقتدرانهی طبقهی کارگر در ابعاد وسیع سیاسی و بازتاب آن در سراسر جامعه به صورت خفقان و استبداد فراگیر شناخته میشوند.
در اثر قیامهای رادیکال و میلیتانت در جامعهی سرمایهداری ایران که حکومت و کل دستگاه دولتی بورژوازی، موضوع اصلی در منازعهی اوجگیرندهی سیاسی و طبقاتی شده است، و مطابق با بالندگی خیزشهای انقلابی و ضد دولتسرمایه که فروریختن صلابت و انسجام ساختارهای سیاسیِ فرسوده و پوسیده در روبنای نظام سرمایهداری را شدت و سرعت داده است، جریانی اولتراراست، بهشدت محافظهکار، و ضد انقلاب در حال تکامل یافتن است، که در محافظت از نظام سیاسی سرمایهداری، ملیگرایی را به مراحل بالایی از خودپرستی و بیگانههراسی میرساند و برتریجویی ناسیونالیستی را به شکلی از نژادگرایی تبدیل میکند. تحت تأثیر فضای جنگی ناشی از میلیتاریسم و زیادهخواهی قدرتهای کاپیتالیستیِ جهان سرمایه بر جامعهی ایران، که فعالیت سیاسی مبتنیبر آزادیخواهی و برابریطلبی، و تحرک برای ترقیخواهی و تجددطلبی در مضیقهی سیاسی قرار دارند، و درعینحال، به سبب عروج سلسله خیزشهای انقلابی و بر حسب استمرار در بحران انقلابی که ساختار دولتیِ سرمایهداری متزلزل شده است و حکومتداری برای بورژوازی بغرنج مینمایاند، بستری فراهم آمده است که پدیدهی «نئوپهلویسم» را با مضامین فراطبقاتی مبنیبر «وحدت ملی» و منافع مشترک «امت واحد»، در راستای ایجاد گشایش در بنبستهای سیاسی طبقهی حاکم و برای مرمت کردن ساختارهای فروریختهی روبنای سرمایهداری، رشد و نمو میدهد. درواقع، قضیهی «امت واحد» که در مکتب فاشیسم پرورده میشود، واکنشی شوونیستی نسبت به ساقط کردن حاکمیت بورژوازی و متلاشی کردن دولتسرمایه است، که بر این اساس، تضاد طبقاتی را نفی میکند و منافع طبقهی حاکم را تحت عنوان کذایی منفعت «ملت» در عوض منافع آحاد کارگران و مستخدمان جامعهی سرمایهداری وانمود میکند. به این ترتیب، در مورد جریان نئوپهلویسم که برساختهی «وحدت ملی» را در خود پرورش میدهد، درواقع، سرمایهستیزی تودهها را تحت پوشش مزورانهی «ملیت» مقدس و شکوهمندی «همهباهمِ» ملی، به هیأت فراطبقاتی «وحدت» ملی-میهنی متظاهر میکند. درنتیجه، کارکرد سیاسی نئوپهلویسم نیز همچون سایر فرمها و جریانات بورژوایی، همانا، دیکته کردن روابط اجتماعیِ سودمحور است و بنا بر مشروعیت بخشیدن به حاکمیت سیاسی مبتنیبر بردگی مزدی تعریف میشود. تضاد کار و سرمایه که سرشت نظام سرمایهداری است و بالندگی جنبشهای کارگری که مبیّن دوقطبی اجتماعیِ متعیّن در جامعهی طبقاتی است، تحت ظاهر ساختگیِ «امت واحد» ایرانی، مطابق با خصلت فاشیسم ایرانی-«آریایی»، پنهانسازی میشوند. از آنجا که، جدال طبقات متخاصم و تضاد طبقاتی بنمایهی تغییر در مناسبات تولیدی و عامل پویایی در روابط اجتماعی است، درنتیجه، مبارزات طبقاتی پرولتاریا نزد جریان نئوپهلویسم، در قالب مسبب انشقاق در صفوف مصنوعی «همهباهم» معنا میشوند؛ پس، مذموم و مردود بهشمار میآیند. بنابراین، در مواقعی که مبارزات طبقاتی پرولتاریا، قدرت سیاسی بورژوازی را بهشدت تهدید میکنند و در موقعیتهای بحرانی که حاکمیت سرمایه در اثر خیزشهای انقلابی بهسختی تضعیف میشود، بازدهی قابل قبول پدیدهی «نئوپهلویسم» برای بورژوازی بحرانزده، پابرجا ماندن حکومت سیاسیِ جامعه در اردوگاه سرمایهداری است و عملکرد این جریان فاشیستی در سپهر سیاسی، بنابر بازگرداندن جامعه به قبل از وقوع خیزشهای انقلابی سنجیده میشود.
ضعف و بیثباتی سیاسی ِ بورژوازی در برابر قیامهای رادیکال و انقلابی که در نهایت به سقوط دستگاه دولتیِ سرمایهداران خواهد انجامید، موجودیت یافتن جریان فاشیسم را برای طبقات حاکم اجتنابناپذیر میسازد، از طرف دیگر، پیشرفتهای جنبش طبقهی کارگر و اعتلای مبارزات سیاسی کارگران که مقابلهی جدی و خصومت ریشهای و پایدار بورژوازی علیه جنبش سوسیالیسم پرولتری را برمیانگیزند، شکلگیری فاشیسم را برای آحاد طبقهی حاکم واجب میکنند. به این ترتیب، قابلیت لازم و اقتدار ضروری در وجود پدیده«نئوپهلویسم» برای ترمیم و بازسازی ساختارهای سیاسی قهقرایی که به موجب فوران کردن انقلابیگری و اوج گرفتن مبارزات ضد دستگاه دولتیِ سرمایه فروریختهاند، عنصری مبتنیبر واقعیت طبقاتی است، که به این جریان سیاسی-اجتماعی هویتی با سویههای شدید ارتجاعی و وجههای افراطی از محافظهکاری و گذشتهپرستی میدهد. در بهوجود آمدن شرایطی که بسترساز فاشیسم میشود، ناکارآمدی الگوهای سیاسی متعلق به جبههی بورژوازی نقش مهمی دارد؛ در مواردی که جنبش لیبرالیسم برای پاسخگویی به کمبودهای بورژوازی در فضای سیاسی، توانایی مکفی را ندارد و دمکراسیخواهی از موضوعیت خارج شده است، بسترهایی بورژوایی شکل میگیرند که از روی اصل بقای حاکمیت، فاشیسم را برای غلبه بر تنشهای سیاسی که حکومتداری را برای بورژوازی بغرنج کردند و برای حفظ حاکمیت سرمایهداری که به دنبال قیامهای ضد کاپیتالیستی از اعتبار افتاده است، در خود رشد و نمو میدهند. در این دورهی سخت و دشوار برای بورژوازی ایرانی که تنشهای اجتماعی، جایگاه سیاسیِ طبقهی حاکم را در شُرُف تلاشی قرار دادهاند و بحران انقلابی حکومتسرمایه را به تشتت دچار کرده است، و از طرف دیگر، در این دوره از بحرانها که جنبش لیبرالناسیونالیسم ایرانی بیمایهتر از آن است تا بورژوازی را از این مخمصه نجات دهد، زمینهای مهیا شده است تا جریان سیاسی نئوپهلویسم در مقام دستگاه ایدئولوژیک و ماشین پروپاگاندا برای بیاثر کردن خیزشهای انقلابی و برای بایر گذاشتن قیامهای رادیکال و کارگری، مفرّی برای دولتداری بورژوازی و برای تداوم حاکمیت سرمایه محسوب شود.
رنسانس سیاسی و فرهنگی که از پسِ خیزشهای انقلابی، بافتهای کهنهی سیاسی حاکم بر جامعه را شکافته است، و جریانهای سیاسی راست و مردسالار را در آوردگاه سیاست بیاعتبار کرده است، درعینحال، که جنبش انقلابی توازن قوای سیاسی را بهنفع مردم جویای آزادی و برابریطلب منتقل میکند، بورژوازی را نیز برمیانگیزند تا به الگوهای سیاسی واپسگراتر و محافظهکارتر و جنسیتزدهتر روی آورد؛ اینجا است که شکل امروزی فاشیسم ایرانی یا همان پدیدهی «نئوپهلویسم» از اقبال زیادی نزد بورژوازی بهره میبرد. حفاظت و صیانت از مناسبات قدرت حاکم و محارست از روابط اجتماعی مبتنیبر بهرهکشی از نیروی کار که بنمایهی جریان فاشیسم را میسازد، بر اساس اعتقادورزی راسخ در خصوص تغییرناپذیری روابط اجتماعی به استناد حکم ثبات در احکام طبیعی و قوانین تغییرنپذیر طبیعت صورت میگیرد. درمورد جنبش سوسیالیسم و چپگرایی انقلابی و کارگری که تغییر دادن اوضاع حاکم و دگرگون کردن مناسبات اجتماعی ممکن و ضروری است و برای واژگون کردن ساختارهای سیاسی سلطهگر به پراتیک انقلابی ارجاع داده میشود، در قاموس مکتب فاشیسم به اتهام اخلالگران «نظم عمومی» و نافیان و ناقضان قوانین طبیعی، باید مؤاخذه و محاکمه شوند، و به جرم روشنگری و شورشگری علیه جاودانه بودن احکام طبیعت، بهعنوان مصادیق ارتداد و عاملان بیبندوباری اجتماعی باید به دارِ مجازات درآیند. بر همین منوال است، که عداوت بی حد و حصر از جانب جریان نئوپهلویسم با انقلاب سیاسی و با استقرار مناسبات اجتماعی نوین، به هیأت اقدام عاجل برای منکوب کردن سوسیالیسم و ریشهکن کردن رادیکالیسم کارگری نمود مییابد؛ چنانکه، برآورده شدن ایدهی ظلمانی «یک ملت، یک پرچم، یک پیشوا» و مستقر کردن نظم اجتماعی اهورایی و پاکنژاد، از زاویهی نئوپهلویسم سراسر به سرکوب کردن آلترناتیوهای سوسیالیستی و به تقبیح کردن آگاهی طبقاتی بستگی دارند. درنتیجه، وارد آوردن ضربات مهلک به سوسیالیسم پرولتری که درجهی رادیکالیسم و انقلابیگری کارگری را در مبارزات ضد دولتی بالا میبرد، و تحلیل رفتن تواناییهای انقلابیِ طبقات محروم و محکوم که هردم در ابعاد سیاسی علیه دولتسرمایه غوغا برمیانگیزند، شرط تکامل فاشیسم است، که بر این اساس، پدیدهی «نئوپهلویسم» نیز کسب هویت میکند. این پدیدهی فاشیستی در جامعهی ایران محصول تجزیه شدن ساختارهای روبنایی متقدم نیست، بلکه جریان نئوپهلویسم بر اساس بازسازی و مرمت ساختارهای سیاسی قهقرایی ضروت مییابد. این جریان در موقعی پدید آمده است که بحران انقلابی به اوج نزدیک میشود، و در برههای اعلام وجود کرده است که فضای جنگی سرخوردگی و ابهام از آیندهی جامعه را فراگیر میکند.
بهطورکلی، فاشیسم از لحاظ سیاسی در شرایطی تکوین مییابد، که شالودههای روبنایی نظام سرمایهداری در آستانهی انقراض قرار بگیرند. همینطورکه، درمورد جریان نئوپهولویسم نیز چنین صدق میکند، که این پدیدهی فاشیستی، چنانچه، بهمنزلهی ناجی بورژوازی از سقوط سیاسی در محضر بورژوازی پذیرفته شود، و چنانچه، بنیانهای سیاسیِ جامعهی طبقاتی را در برابر خیزشهای انقلابی آتی حفظ کند، در این صورت، برای تقابل با انقلاب و برای مواجهه با خیزش انقلابی از جانب طبقهی حاکم پذیرفته خواهد شد. چنانکه، از آغاز شکلگیری، مدام سنگینی بار عاطفیِ «خشم فروخوردهی ملت ایران» را به ناسیونالیسم عظمتطلبِ مخرب میافزاید و هردم به راسیسم «آریایی» وجههای رمانتیک میدهد، تا پولاریزاسیون طبقاتی که جامعه را میان اردوگاه انقلاب و جبههی ضدانقلاب تقسیم کرده است، از بین برود و در سپهر سیاسی عناصر مصنوعیِ فراطبقاتی جایگزینِ عوامل انقلابی شوند. از آنجا که، مقابله با انقلاب و متوقف کردن جنبش انقلابی برای دگرگونی سیاسی، مخدوش کردن آگاهیبخشی و اغتشاش در کسب آگاهی سیاسی را ایجاب میکند، درنتیجه، جریان نئوپهلویسم نیز جاهلمسلکی را رواج میدهد و لمپنیسمِ عیان در خود را برجسته و پررنگ میکند. حکومت نخبگان که نئوپهلویسم مترصد است، برای نجات دولتسرمایه از نتیجهی انقلاب و برای غلبه بر بحرانهای انقلابی ایجاد کند، مستلزم خذف کردن دخالت تودهها در ادارهی امور جامعه و سرکوب کردن عاملیت طبقاتی پرولتاریا است، که از طریق مقابلهای ایدئولوژیک و جنگ میدانی در برابر سنت خردورزی و حاکمیت خردجمعی و ادارهی شورایی میسّر میشوند.
دیرینهگرایی تند و زخمت مبنیبر بازگرداندن جامعه به قبل از سقوط نظام سلطنتی و دودمانی و احیای عظمت و شکوه ایران باستانی که ماهیت نئوپهلویسم را شکل میدهد، از این پدیده مجموعهای از نخبهگرایی و شایستهسالاری، اسطورهسازی و سرورپروری، همراه با مردسالاری و جنسیتزدگی و آپارتاید نژادی و قومی ساخته است، که با استفاده از اجبار و اطاعت و تبعیت، در سپهر سیاسی فعال میشوند. تجسم یافتن «امت واحد» و ساختن «وحدت ملی»، در حمایت و پیروی از رهبر صورت میگیرد، تاجاییکه، نگهبانی از سرزمین پدری و پسگرفتن «ارث پدری»، در پاسداری از رهبر ملی نمود مییابد؛ یعنی محافظت از قائد و بزرگداشت پیشوا، همان «اقتدار ملی» تلقی میشود، که درعینحال، فاشیسم از آن هویت کسب میکند. واگذار کردن اختیار انسانها به امپراتور زمانه، «وکالت دادن» به کفیل مردم برای تعیین تکلیف سرنوشت جامعه، بیانگر خصلت قیممآبی فاشیسم مبنیبر تبعیت و فرمانبرداری از سوی مردم است، که از درون پدیدهی «نئوپهلویسم» به حالت برجسته و اغراقآمیز مبنیبر هم سلطهجو و هم اطاعتپذیر پدیدار میشود. ایجاد وحشت و تردید از تبعات انقلاب و بنیان نهادن جنبش اضطراب و بدبینی نسبت به دگرگونی اساسی و انقلابی در ساختار سیاسی و اجتماعی حاکم، که به متداول شدن باور و اعتقاد به عجز و ناتوانایی از تغییر در وضع حاکم در میان مردم میانجامد، شرط غالب کردن اطاعت و دنبالهروی از سیستم است، که گرامیداشت پیشوای اهورامزدایی و بزرگداشت سرور عظیمشأن را باعث میشود، و البته مطابقت با رعایت کردن قوانین طبعیت را طلب میکند. درواقع، تابع و پیرو ساختن اکثریت متشکل از کارگران و مستخدمان جامعهی سرمایهداری در پیشگاه سیستم کاپیتالیسم، همان محو کردن عاملیت مردم و گرفتن اختیار از انسانها در امور زندگی به اتکای رسمیت دادن به زعامیت پیشوا و توجیه کردن قیومیت قائد است، که البته از عهدهی یک نیروی بورژوایی فوق مرتجع و محافظهکار افراطی و تندرو در خودکامگی برمیآید.
تظاهر به ابرجریانی فراطبقاتی که مصالح جامعه را گویا در «همهباهم» بودن میداند، و زیر سایهی پیشوای همایونی پیگیری میکند، درواقع، کالبدی معیوب، اما، مقتدر است، که با پرورده کردن آپارتاید و تبعیض و نابرابری میان انسانها، روح سرمایهداری را جلا میبخشد و دوام میدهد. ممانعت از سرنگونیِ انقلابی که مسیر را برای قدرتگیری مردم میگشاید، تصرف قدرتسیاسی از فراز جامعه که حکومتداری را برای بورژوازی محفوظ میدارد، کارکرد سیاسی و اجتماعی موفقیتآمیز از جریان فاشیسم در دورههای بحرانی و در مواقع اوجگیری بحرانهای انقلابی است، که از کانال چپستیزی متحقق میشود و با مقابلهی مستقیم علیه سوسیالیسم پرولتری به دست میآید و به توفیق داشتن در سرکوب جنبشهای کارگری بستگی دارد. فاشیسم، اقدام مضطربانهی بورژوازی برای جلوگیری از رسیدن سوسیالیسم به موضع انقلابی است، و واکنشی تدافعی از جانب بورژوازی در مواجهه با بحرانهای انقلابی است، که صورتی مقتدر و معیوب دارد.
صورتبندی فاشیسم نئولیبرال؛
شایشای برای تداوم حاکمیت سرمایهداری
«موسیلینی»:
«تاریخ واقعی سرمایهداری از هماکنون شروع میشود، چون، سرمایهداری بههیچروی نظام مبتنیبر انقیاد و بهرهکشی نیست، بلکه برمبنای ارزشمندترین افراد و تساوی حقوق افراد ساعی استوار است.»
خلاف آنچه دربارهی فاشیسم کلاسیک در نظرپردازیهای بورژوایی مرسوم است، که گویا، این پدیده از لایههای میانیِ نازک و شکنندهی جامعهی طبقاتی برمیآید، و گویا، بازتاب طغیان خردهبورژوازی برای ترفیع منزلت اجتماعی است، دراقع، سیر و سلوک فایشسم اروپایی در جایگاه یک نیروی اقتصادی و بهعنوان یک عامل طبقاتی که در مقطعی از تاریخ سیاسیِ جوامع غربی فرمانروایی را در اختیار داشت و حکومت را بهپشتوانهی سرکوب جنبشهای کارگری-سوسیالیستی، به نفع بورژوازی قبضه کرده بود، مبیّن واقعیتی است مبنیبر پایگاه اجتماعی و خاستگاه طبقاتی فاشیسم که گواهی میدهد، در آن برهه از نزول و سقوط مواضع سرمایهداری که تناقضات و اغتشاشات اقتصادی در سیستم کاپیتالیسم جهانی پایانی نداشتند، این بورژوازی مالی و تجاری است و این سرمایهداران صنایع سنگین و صاحبان مراکز تولیدی انحصاری بودند که ستونهای ساختمان اقتصادی-اجتماعی فاشیسم را بنا کردند. درعوض، این، نیروی اقتصادی فاشیسم است که از منظر بورژوازی، در آن شرایط بحرانی و تنشآفزین، دستمایهای مفید و متمانع، معالج و توانمند، شمرده میشد. در آن اوضاع متلاطم اقتصادی و در آن دورهی پرتنش اجتماعی که الگوی اقتصادی-اجتماعی بازارآزاد بیرونق و بیفایده شده بود، و درحالیکه، ناآرامی و بیثباتی مناسبات تولید را فراگرفته بودند، صورتبندی اقتصادی و اجتماعی فاشیسم، بورژوازی را از نیازهای طبقاتی منتفع کرد و تضمین امتیازات اجتماعی را برای آحاد طبقهی حاکم به همراه آورد. تاجاییکه، بخشهای اصلی طبقهی سرمایهدار و اقشار بالایی جامعهی طبقاتی نه تنها به تفویض قدرت حاکمه به فاشیسم رضایت دادند تا حداقل تحت عنوان نگهبان موقت، اما، مقتدر، برای پاسداری از منافع و مصالح و تمایلات کاپیتالیستی گماشته شود، بلکه این امر را برآورده کردند تا نظام سرمایهداری پابرجا بماند. و در آخر، نه تنها شکلگیری و حتی گستردگی برای این نیرو و عامل بورژوایی واجب دانسته شده بود، بلکه قدرتگیری برای فاشیسم اضطراری و ضروری مینمایاند.
همینطورکه، در مورد جامعهسرمایهداری ایران که در گیر و دار بحران و آشفتگی روزافزون در حوزهی اقتصادی و در سطوح اجتماعی است، با وجود آنکه، گروههایی که به خردهبورژوازی تعلق دارند، و موجودیتی بیمایه تحت عنوان «طبقهی متوسط» که فاقد همورزی اجتماعی است، برای حضور در میدان و برای فعالیت میدانی از جانب پدیدهی اقتصادی و اجتماعی «نئوپهلویسم» مورد خطاب قرار گرفتهاند و بسیج شدهاند، تا بههیأت کارگزاران فاشیسم درآیند، اما، در واقعیت و به صورت مادی، طیفهایی از بورژوازی بزرگ و سرمایهداران عمده، خاستگاه طبقاتی این نیروی اقتصادی را تعیین میکنند، و از سوی دیگر، پایگاه اجتماعی این عامل طبقاتی نیز بر اساس نمایندگی کردن سیاستهای اقتصادی سرمایهداری انحصاری ساخته میشود. چنانکه، وقتی استیصال بورژوازی در مواجهه با افتادگیِ روند سودآوری از سوی نیروهای اقتصادی و اجتماعی کاپیتالیستی بیپاسخ میماند، وقتی آشفتگیهای اجتماعی در فرآیند بازتولید شرایط سودآوری بر پریشانی بورژوازی در برطرف کردن بینظمیهای تولیدی میافزایند، بهقاعده، تکامل نهایی فاشیسم ایرانی از سوی طبقهی حاکم پذیرفته خواهد شد. حتی، تحت شرایط خاصی که برونرفت از بحرانهای اقتصادی و برخورد با تنشزایی اجتماعی ناشی از تناقضات سرمایهداری برای بورژوازی به اشکال متعارف و به شیوههای معمول امکانپذیر نشوند، محتمل است، که نئوپهلویسم برای حفاظت از حیات کاپیتالیسم، ولو موقت، در مقام یک نیروی بورژوایی اقتصادی-سیاسی منسوب گردد. چهبساکه، تبعات پولاریزه شدن جامعهی طبقاتی و عاقب قیامهای ضد سرمایهداری مبنیبر آسیبهای سخت و ضربات سنگین به کاپیتالیسم، بورژوازی را بر این میدارد، که بههدف کاستن از شدت و حدت جدالهای طبقاتی و برای درهمشکستن قدرت طبقاتی پرولتاریا، به فاشیسم ایرانی میدان دهد. به این ترتیب، پناهجویی بورژوازی در مواقع خطیر است که از روی بحران در حوزهی اقتصادی و به دلیل عدم انتظام اجتماعی در روند سودآوری، به پدیدهی فاشیسم موجودیت میدهد، و از سوی دیگر، این نیروی فاشیسم است که بهمثابهی پناهگاه، امنیت و آسودگی بورژوازی را از ناسامانیها در مناسبات تولیدی فراهم میکند و برای سرمایهداری نسبت به بینظمیهای اجتماعی در روال تولید ارزش اضافی بهبود و فراغت میآورد. از آنجا که، طبقهی حاکم، حاکمیتاش بر جامعه، بر اساس ابزار تولید را در مالکیت خصوصی داشتن ایجاد شده است، و از آنجا که، سرمایهداری مناسبات اجتماعی را برمبنای بردگی مزدی، یعنی استثمار انسانهایی ترتیب داده است که فقط نیروی کار خویش را در تملک دارند، درنتیجه، متناسب با مقتضیات بازتولید شدن شرایط مقتضی برای قوام و دوام نظامی بهرهکشی باید روبنایی سیاسی و حقوقی بنیان نهاده شود، تا مناسبات مبتنیبر اصل مالکیت خصوصی تحکیم شود و سازوکار اجتماعی مبتنیبر کار مزدی استمرار یابد. بهنحویکه، کلیت نظام سرمایهداری از کوران مسایل و تضادهای مخاطرهآمیز مصون بماند. بنابراین، وجود و حضور نیروی فاشیسم ایرانی از این حیث برای بورژوازی اهمیت و ایجاب خواهد داشت، که به فراخور دورههای بحرانیِ پیشِ رو و در زمانهی بلوغ انقلاب آتی بتواند پیشنیازهای روبنایی را در راستای بایستگی مداومت در چرخهی انباشت سرمایه برطرف سازد. چنانکه، اختلالات شدید اقتصادی و کشاکشهای وخیم طبقاتی در جامعهی ایران که بخشهایی از طبقهی حاکم را به ستوه آوردهاند، و همچنین، تشدّد خیزشهای انقلابی و سرنگونیِ ضد سرمایهداری را تشدید میکنند، در نگاه بخشهایی از بورژوازی، به پدیدهی «نئوپهلویسم» وجههای کموبیش مقبول و موجه دادهاند. تا جاییکه، در این دورهی رکود و افول کاپیتالیسم در این جامعهی انقلابی که جاهطلبی بورژوازی تضعیف شده است، و استیلای اجتماعی طبقات حاکم متزلزل شده است، نیروی نئوپهلویسم فرصت و موقعیت مغتنمی دارد، تا محملی برای چارهجویی و مجرایی برای راهگشایی بورژوازی از این وضع اجباری و از این حالت الزامی محسوب شود.
براساس چنین قابلیتهای بورژوایی که نئوپهلویسم در این مرحله از بحرانهای سرمایهداری به پیشگاه بورژوازی ارائه میدهد، بنابر توانایی و قدرت در خنثی کردن پیامدها و تأثیرات انقلابی ناشی از سلسله خیزشهای انقلابی و برآمده از مبارزات متعالی کارگری که ابراز میکند، از این نماد فاشیسم «وطنی»، شخصیتی خاص مبنیبر مجال و امکان برای برقراری امنیت و ثبات در فرآیند انباشت سرمایه ساخته میشود. با وجو آنکه، نقاب فراطبقاتی بهمنظور تشتت و تفرقه در اردوگاه نیروهای کار بر چهرهی خودنمای «نئوپهلویسم» خودنمایی میکند، و با وجود آنکه، این پدیدهی فاشیستی تظاهر به همزیستی طبقاتی مبنیبر گسترش «طبقهی متوسط» میکند، اما، سرمایهداران محافظهکار را نگهبان بودن و منافع بورژوازی قشری را نمایندگی کردن است که نیروی نئوپهلویسم را هستی میدهد؛ چنانکه، در ستیزهای اجتماعی میان طبقات متخاصم بهعنوان عامل بازدارنده و در نقش نیروی فشار برای طبقهی حاکم متجلی میشود. در حقیقت، چالشهای خاص اقتصادی که خاصهی سرشت بحرانزای سرمایهداری است، بهطور مستقل، فاشیسم را خلق نمیکنند و برای پیدایش نئوپهلویسم کفایت ندارند، بلکه پیدایش و در ادامه قدرتگیری فاشیسم مستلزم حمایت کافی از جانب بخشهای مؤثر بورژوازی است، که از توانایی در امر برآورده کردن نیّات سوداگرانهی بورژوازی و از متحقق کردن سلطهجویی استثمارگران در مواقع بحرانی و متشنج کسب میشود. بدینسان، در نبردهای پیوستهی همیشگی بین طبقات همزیِ متعارض که توازن قوای اجتماعی را بین همین ستیزگران رقم میزنند، پیرو عداوت بنیادین سرمایهداری با افقهای اقتصادی و آلترناتیوهای اجتماعی برآمده از جنبش سوسیالیسم پرولتری که بازتاب تخصمات طبقاتی است، نیروی اقتصادی و طبقاتی نئوپهلویسم، از هماکنون و بهطور رسمی، برای بورژوازی حضور فعال و مستمر، و عملکرد پیشگیرانه و معالج دارد، از این روی، که شکستهای بورژوازی در مبارزات طبقاتی جبران شوند، و بهتبع، پیشرویهای جنبشهای کارگری به عقب برگردند.
بنابراین، هویت طبقاتی و پایگاه اجتماعی فاشیسم برخلاف چهرهنمایی فراطبقاتی که عرضه میکند، تجلی اقتصادیِ نتیجهای تجریدی از بحرانهای اقتصادی نیست، که خارج از حیطهی عملکرد طبقاتی رشد و نمو کند، بلکه یک محصول اجتماعی-طبقاتی است که بر متن نتایج احرازشده از مبارزات طبقاتِ متبارز ساخته و پرداخته میشود. از این روی، نمود بورژوایی «نئوپهلویسم» نیز که بهعنوان نمودی فراطبقاتی خودنمایی میکند، از ورای ماتریالیسم پراتیک در جامعهی طبقاتی بهوجود نیامده است، بلکه محصول سیر تاریخیِ مناسبات اجتماعی است، که در روابط تولیدی مبتنیبر بهرهکشی از انسانها ریشه دارد. درنتیجه، کنشگری اجتماعی و پویندگی طبقاتی است که پدیدهی «نئوپهلویسم» توضیح میدهند، که در جامعهی سرمایهداری از کدام اردوگاه طبقاتی-اجتماعی میآید. به عبارت دیگر، حلقههای بحران اقتصادی که از درون انباشتهی تضادها و نقایص در امر بازتولید کردن مقتضیات تولید، پیدرپی و پرشتاب به سطوح بالایی جامعه گسترش مییابند، و از سوی دیگر، اختلالات و اغتشاشات موجود در ضابطهی تامین ملزومات اجتماعی برای تولید ارزش اضافی، که بر معضلات اجتماعی میافزایند، این پتانسیل را دارند، برای بورژوازی چنان مهلک و فاجعهآمیز شوند، که سرانجام به پیریزی و در ادامه به اعتلای فاشیسم بیانجامند. دربارهی نئوپهلویسم نیز همین واقعیت صادق است، یعنی، به موجب تنشهای عظیم میان لایههای اجتماعی، چنانچه، روند سودآوری فروکش کند، و به سبب بحرانهای اقتصادی موجود، چنانچه، حکومتداری با این دولت برای بورژوازی غیرممکن شود، آنگاه این امکان وجود خواهد داشت، که طیفهایی از طبقات بالایی جامعه و جناحهای محافظهکارتر در اردوی سرمایهداری، بقای سودآوری و تحکیم دولتداری را با رشد و پیشرفت و حتی با قدرتگیری فاشیسم ایرانی در ملازمه ببینند. این بحرانهای اقتصادی و این مسایل اجتماعی که سازوکارهای لازم برای صیانت از سودآوری را بیش از پیش مستحلک میکنند، و افول حاکمیت سیاسیِ بورژوازی را سبب شدهاند، و از سوی دیگر، ضربات متعددِ جانکاه به سرمایهداری از سمت جنبش طبقهی کارگر در مبارزات اقتصادی و سیاسی، و فشار سهمگین خیزشهای انقلابی، که حکومتداری را برای بورژوازی سخت و دشوار کردهاند، و لطمات فراوانی بر پیکر سرمایهداری وارد میکنند، بر این احتمال میافزاید که برای آحاد طبقهی حاکم چنین ایجاب شود، جنبشهای کارگریِ پیشرونده و جریان سوسیالیستی پیشگام، توسط قدرتی دارای شمایل فراطبقاتی و ملی، و با ظاهر فریبندهی همزیستی طبقاتی، همچون نیروی نئوپهلویسم، تحت سرکوب و ارعاب قرار گیرند و به عقب رانده شوند. از این روی، ممکن خواهد بود، در این موقعیت بحرانی که جایگاه سیاسیِ طبقات حاکمْ هردم با تنشهای فزایندهی اجتماعی متزلزلتر میشود، برای بورژوازی کلان و سرمایهداری بزرگ اینگونه واجب و ضروری گردد، که به اعتبار فشار از سوی نئوپهلویسم و از روی واگذاری اهرمهای قدرت اقتصادی به عوامل فاشیستی درصدد برآیند، پاسخگویی به مسایل اقتصادی و غلبه بر دشواریها در روابط اجتماعی را به فاشیسم ایرانی بسپارند. درواقع، آشفتگیها در فرآیند انباشت سرمایه به حدی رسیدهاند، و مبارزات ضد دولتسرمایه تا حدودی وسیع شدهاند، که نیروی نئوپهلویسم از حالت نانمود و نهانی عبور کرده است، چنانکه، در جدالهای اقتصادی و سیاسی جاری بین طبقات متخاصم به فعل نیز میرسد. سرمایهداری بحرانزده برای مواجهه و مقابله با هجمههای طبقاتی و ضد دولتسرمایه، چنانچه، به مرحلهای از افت و سقوط در رابطهی اجتماعی سرمایه وارد شود که تجهیز به یک نیرو و قدرت بورژوایی متمرکز و تحدیدی برای حکومتداری بورژوازی رغبتانگیز و مقبول بنمایاند، آنگاه، فرصت مغتم برای قدرتنمایی نئوپهلویسم ایجاد میشود. از سوی دیگر، ناکارامدی لیبرالیسم ایرانی و ابتذال دمکراسیِ جهان کاپیتالیستی در امر برآورده کردن پیشنیازهای سودآوری برای نیروی نئوپهلویسم امتیازی است، تا موقعیتی برای عرضاندام در مرتفع کردن مسایل نظام سرمایهداری بیابد.
در این برهه از بحرانهای اقتصادی و در این مقطع از خیزشهای انقلابی، که مشکلات خودساختهی نظام مبتنیبر استثمار انسان کارکن، طغیانهای طبقاتی پرولتاریا را خروشان و عظیم میسازند، شاید، این استعداد الزامی به نئوپهلویسم اعطاء شود، که بهعنوان عاملی برای بازگرداندن موقعیت اجتماعیِ بورژوازی عمل کند، و مجالی فراهم شود، تا برای ابقای حکومتداری بورژوازی لایق به نظر آید. به عبارت دیگر، نیروی اقتصادی فاشیسم قرار است، اشکال حاد شدهی اقتصاد سرمایهداری را هدایت کند و در حالتهای خطرناک اجتماعی که احتمال نیستیِ دولتسرمایه وجود دارد، باید از ارزشهای طبقاتیِ محافظهکارانهی سرمایهداری دفاع کند. همانطورکه، در مقاطعی از تاریخ سیاسی جوامع اروپایی، فاشیسم کلاسیک مظهر ائتلاف اقتصادی و اتحاد طبقاتی بین سردمداران بورژوازی و اقشار متنفذ طبقهی حاکم شده بود، و منافع سرمایهداری انحصاری را پیگیری میکرد، تا جاییکه، سلطهی دولتی بورژوازی را نه تنها استحکام بخشید، بلکه برای رشد و توسعهی سرمایهداری، و حتی برای شتاب دادن به ریتم سودآوری، ضامن اجرایی و نیروی عملیاتی بود. این استراتژی پایهای در پدیدهی «نئوپهلویسم» به شکلی بازتعریف شده است، که مناسبترین شیوههای سیاستورزی اقتصادی را مبتنیبر خودکامگیِ «بازار آزاد» ارائه میکند؛ بهنحویکه، موجبات مادی برای منتفع شدن سرمایهی انحصاری که در فاشیسم نئولیرال ایرانی مهیّا میشوند، خاستگاه طبقاتی و پایگاه اجتماعی نیروی اقتصادی نئوپهلویسم را مقرر و متعیّن میکنند. درواقع، صورتبندی فاشیسم نئولیبرال از جایگاه طبقاتی سرمایهداری انحصاری تغذیه میشود و برای تأمین کردن فوریتها و الزامات مادی مربوط به دفاع از منفعت طبقاتیِ بخش بورژوازی پروامپریالیسم شکل میگیرد. خصوصیت این صورتبندی اقتصادیِ نمودار در پدیدهی «نئوپهلویسم»، همانا، حمایت جریان شبهِفاشیستی بینالمللی یعنی بلوک «ترامپ-اسرائیل» از این نیروی اقتصادی و سیاسی است، که کوچکترین توهمی نسبت به اصول لیبرالیستی در اقتصاد سرمایهداری ندارد، و از سوی دیگر، با جدیت و با قاطعیت، سیاستهای بازار آزاد را برای تضمین سودآوری حداکثری از بالا دیکته میکند. چنانکه، صورتبندی فاشیسم نئولیبرال یک جنبش اقتصادی بورژوازی است، که جامعهی ایران را به منزلهی حوزهی فوق سود و کار ارزان میانگارد. درنتیجه، نیروی نئوپهلویسم به میزان معینی واحدهای بزرگ سرمایهداری ایرانی-امپریالیستی را نمایندگی میکند و مدافع سرسخت بازار آزاد است، که ذرهای برای مقولهی پوپولیستی سازش طبقاتی ارزش قائل نمیشود و از سیاستهایی در حوزهی اقتصادی مبنیبر «تعدیل ثروت» و «عدال اجتماعی» که از مطلقیت بازار آزاد کمی فاصله میگیرند، تحت عنوان ناهنجاریهای ناشی از تأثیرات سوسیالیسم و مغایر با حقوقِ حقهی افراد «شایسته»، نفرتانگیز اعلام میکند.
واقعیت برای نئوپهلویسم این است، که این نیروی بورژوایی فاشیستی، چنانچه، از لحاظ اقتصادی و طبقاتی مفرّی برای سرمایهداری محسوب شود، و چنانچه، بقای حکومتسرمایه را پیگیری کند، باید ضمانت دهد، که بر بحرانهای اقتصادی فائق خواهد آمد و بر تنشهای اجتماعی غلبه خواهد کرد؛ بهنحویکه، خسارات ناشی از این بحرانها و تنشها باید از طریق بهرهکشی مضاعف از پرولتاریا جبران شوند، و برای نصیب کردن بورژوازی از سود حداکثری، باید استثمار وحشیانه از نیروهای کار به مانند بردگی صورت گیرد. البته این مهم، مستلزم تاریک کردن افقهای سوسیالیستی و منکوب کردن جنبشهای کارگری و ضد کاپیتالیستی است، تا نیروی نئوپهلویسم بهعنوان شایشای برای مداومت حاکمیت سرمایهداری و برای تثبیت حکومتداری بورژوازی واقع شود. تا جاییکه، نظام طبقاتی مبتنیبر کار مزدی در قاموس پدیدهی «نئوپهلویسم» تقدیسشده است، و روابط اجتماعی تبعیضآمیز از مقام والایی برخوردارند. به این ترتیب، از لحاظ اقتصادی و طبقاتی، پدیدهی «نئوپهلویسم» تبار فاشیستی و ریشهای نئولیبرالی دارد، چنانکه، این نیروی فاشیستی-نئولیبرالی در حوزهی اقتصادی و برحسب تعلق طبقاتی، از یک «الیگارشی» بزرگ بورژوازی میآید و مدافع یک شیوهی مطلق نئولیبرالی است، که برمبنای «بنیادگرایی» بازار آزاد طرحریزی میشود. از این روی، ضدانقلابیترین و ضد کارگرترین اهداف و منافع طبقهی حاکم را دربرمیگیرد، و جایگاه اجتماعی نیروی کار را بیش از پیش تنرل میدهد. به هر حال، موارد جذاب و وعدههای جالب همچون، درهمکوبیدن سوسیالیسم و درهمشکستن اتحاد طبقاتی پرولتاریا و متلاشی کردن همبستگیهای انقلابی، توأم با، کاهش مداوم و مکرر سطح معیشت عموم نیروی کار و افزودن بر «ارتش» بیکاران و تحمیل بیحقوقیهای مکثر و اِعمال تبعیضهای متشدد بر کارگران و فرودستان و محرومان، که برونداد و کارکرد فاشیسم نئولیبرال در اقتصاد سرمایهداری است، نمایی از قدرت و توانایی یک نیروی بورژوایی مقتدر را نمایان میکند و نشانههای واضحی از مجال و امکان را برای ترمیم و تقویت حکومت سرمایهداری بروز میدهد؛ چنانکه، رویای شیرینی از مقولهی حداکثرترین سودآوری به تصویر میکشد، تا برای کل بورژوازی و برای همهی اقشار بالایی جامعه که از حالت گرفتاری شدید از بحران و تنش در مناسبات تولیدی در معرض استیصال قرار دارند، رغبتانگیز و جذاب، واجب و ضروری بنمایاند.
از آنجا که، پاسداری از مزایای اجتماعیِ طبقهی حاکم، به بخشیدن وجههی قدسی به مالکیت خصوصی بر وسایل تولید بستگی دارد، و از آنجا که، برقرار ماندن نظام اقتصادی و طبقاتی مبتنیبر کار مزدی، با پابرجا ماندن دولت در اردوگاه سرمایهداری وابستگی دارد، نیروی نئوپهلویسم برای برگزیده شدن نزد بورژوازی ناگزیر است، که قابلیت و توانمندی در غالب کردن نابرابریهای مضاعف طبقاتی را بدون کاستی در ساحت سرمایهداری ارئه دهد و تنازع بقاء را به معیار حرکت جامعهی انسانی تبدیل کند. بنابراین، صورتبندی فاشیسم نئولیرال ایرانی چنین تنظیم شده است، که حاکمیت سرمایهداری بزرگ را به بهترین نحو تحکیم کند و سودآوری را برای آحاد طبقهی حاکم به بیشترین حد برساند و ماندگاری دستگاه دولتی سرمایه در برابر انقلابیگری را برعهده بگیرد، که البته، بر اساس استثمار افسارگسیخته و رنجآورترین شرایط کار و زندگی برای نیروهای کار دست یافتنی خواهند بود. تقدیس اصول اقتصادی مبتنیبر کار مزدی بهمثابهی شنیعترین واقعیت بشری و ستایش اصل مالکیت خصوصی در تولید و خدمات، به نیروهای فاشیستی از جمله به «نئوپهلویسم» سپرده میشوند، چراکه، اجرا کردن دیکتاتوری فاشیستی در سیستم بازار آزاد، ایجاد کردن ثبات و استواری برای حکومت سرمایهداریِ گرفتار در بحران و در حالِ تقابل با انقلابیگریِ کارگری و ضدکاپیتالیستی که شروط اقبال به فاشیسم از جانب بورژوازی را تعیین میکنند، بیتردید، فقط از طریق ایجاد یا بازسازی دولت سرکوبگر و مستبد، و به اتکای تحکُّم به نیروهای کار برای تحمّل تبعیضآمیزترین و ظالمانهترین شرایط کار و زیست وقوع مییابند. چراکه، این پدیدهی فاشیستی به قصد توفیق در این امر، میبایست امیال توسعهطلبانهی کاپیتالیسم را برآورده سازد و باید نیّات و مقاصد سرمایهی انحصاری را متحقق کند.
درواقع، خطرات منبعث از جنبشهای انقلابی-کارگری توسط فاشیسم اروپایی از بین رفتند، به شکلی که تمام حقوق اکتسابی از مبارزات روزمرهی طبقهی کارگر از سوی فاشیسم کلاسیک لغو شدند، تاجاییکه، شرایط پادگانی توسط نیروهای فاشیستی محیطهای کار و محلهای زندگی را فرا گرفت؛ درنتیجه، حاکمیت سرمایهداری و حکومت بورژوازی را از آن همه بحران و از آن حجم از هجمههای انقلابی و ضد سرمایهداری نجات داد و معالجه کرد. همینطور، در حالتی نئوپهلویسم این غنیمت جنگ طبقاتی نصیباش خواهد شد، تا نقش ناجی سرمایه از بحران را ایفا کند و دولتسرمایه را در جهت تحقق سود حداکثری برای طبقهی حاکم استوار سازد، که به عالیترین وجه، و با جدیت، رشد و پیشرفت جنبشهای کارگری را ، حتی قبل از قدرتگیری و حین تکوین، مانع شود، و به بُرَّندهترین شکل تهدیدات مستقیم از سمت خیزشهای انقلابی خنثی کند، و مبارزات ضد کاپیتالیستی جاری در کشمکشهای طبقاتی را با قاطعیت و همراه با خشونت درهمبکوبد، و حتی، مطالبات رفورمیستی برای بهبود وضعیت کار و زندگی کارگری و کارمندی را سراسر مردود شمارد. از این روی، خصومت دیرینه در برابر آلترناتیوهای سوسیالیستی، نقض حقوق انسانی نیروهای کار، جنسیتزدگی و مردسالاری در روابط اجتماعی، لازمهی مقبول افتادن پدیدهی «نئوپهلویسم» از زاویهی بورژوازی در شرایط بحرانی و در مواجهه با مسایل تنشزای سرمایهداری است، که در صورتبندی فاشیسم نئولیبرال نمود مییابد.
جمعبندی
افراطیترین و مرتجعترین جریان اولتراراست که در جنبش ناسیونالیسم عظمتطلب ایرانی پرچمدار حقیقی و بازیگر کلیدی در صحنهی سیاست محسوب میشود، پدیدهی سیاسی و اجتماعی «نئوپهلویسم» است، که برابری کامل و مطلق برای همهی آدمها در سرشت این جریان فاشیستی با حقوقِ حقهی افراد «ارزشمند» و ممتاز مغایرت دارد و به نام «تنپروری» مردود بهحساب میآید، و آزادی بیقید وشرط برای همگان و فارغ از جنسیت و «ملیت» و قومیت و مذهب، بر اساس اصول فاشیستی که در این پدیده متجلی است، ناقض حقوق ذاتی افراد مبتنیبر قوانین متصلّب طبیعی تلقی میشود. از آنجا که، مشخصهی اصلی که جریانهای فاشیستی را تعریف میکند، همانا، ضدیت سخت و محکم با سوسیالیسم پرولتری است، از این روی، سیستمهای دموکراتیک از زاویهی فاشیسم، برای این مقابلهی سیاسی-طبقاتی علیه چپگرایی انقلابی و کارگری بیمایه قلمداد میشوند، و سیاستورزی به سبک لیبرالیسم که باید حکومتسرمایه را در برابر انقلابهای رادیکال و ضدکاپیتالیستی استوار نگهدارد، از زاویهی جریان سیاسی فاشیسم، اطوارهای مبتذل به شمار میآیند؛ درنتیجه، فاشیسم بهمثابهی یک گرایش سیاسی بورژوایی، برای محافظت از دولتسرمایه در مواجهه با خیزشهای انقلابی، ایجاد یا بازسازی رژیم خودکامه و حکومت دیکتاتوری را نوید میدهد. بنابراین، ایجاد موانع ذهنی در به سرانجام رسیدن انقلاب که حاکمیت سرمایهداری را متزلزل خواهدکرد، و ممانعت از پیشرفت جنبش انقلابی که برای طبقهی حاکم ضعف عمیق در حکومتداری را باعث شده است، کلیت پدیدهی «نئوپهلویسم» را تشکیل میدهند، که در تخطئهی چپگرایی و در سیاهنمایی آلترناتیوهای سوسیالیستی نمود دارد. بهنحویکه، ضد کارگر بودن در مورد نئوپهلویسم بهوضوح مشهود است و امحای تأثیرات و تبعات خیزشهای انقلابی استراتژی کلی این جریان فاشیستی را نشان میدهد.
از آنجا که، مطابق با مبانی جنبش فاشیسم، که پایداری نظام سرمایهداری در دورههای بحرانی با عقبگرد جامعه و با رفتن به گذشته پیوند زده میشود، و از آنجا که، برمبنای اصول فاشیسم، که برقرار ماندن حکومت جامعه در اردوگاه بورژوازی بههنگامهی قیامهای انقلابی و میلیتانت مشروط به بازگرداندن گذشتهی آرمانی است، درنتیجه، جریان فاشیسم به خودیِ خود، با مدرنیسم مطابقت ندارد و در تضاد با روشنگری است؛ بهنحویکه، آگاهیبخشی سیاسی و شناخت طبقاتی از مسایل سیاسی در قاموس پدیدهی نئوپهلویسم قدغن اعلام شده است، و خلاصی فرهنگی از جانب این کارگزار فاشیستی تحت عنوان «بیبندوباری»، بزهکاری به شمار میآید، و سراسر خودانگیخته، لمپنیسم و جنسیتزدگی، جاهلمسلکی و مردسالاری، شرارت و چماقداری و تبهکاری، در جنبش نئوپهلویسم پرورش مییابند و به ساحت سیاسی و اجتماعی جامعهی انقلابی تزریق میشوند. موارد شوونیستی غلیظ و عناصر آریستوکراتیکِ پسمانده از ارزشهای سنتی متعلق به دوران فودالیسم مبنیبر بازپسگرفتن «ارث پدری» و فتح «سرزمین پدری» که در پدیدهی «نئوپهلویسم» متبلور و پرورده میشوند، درواقع، بیانگر معیارهای هویتی این پدیدار فاشیستی است که کینهجویی ناسیونایستی و عظمتطلبی قومی را به بالاترین سطح تکامل میدهد، چنانکه، از مقولهی کذایی «هویت ملی» یک ایدهی نژادپرستانهی خطرناک میسازد. این نمود فاشیسم ایرانی، ملیگرایی ایرانی را به قامت شوونیسم برجسته مبنیبر «اجنبیستیزی» خشن میرساند، و برتریجویی نژادی را چنان جلا میدهد، که راسیسم «آرایی» رویکرد طبیعی و عادی ملیگرایی نسبت به ارج نهادن «وطنپرستی» بنمایاند. به این ترتیب، پدیدهی «نئوپهلویسم»، نماد ملیگرایی پرخاشگرانه و مظهر فاشیسم ایرانی-«آرایی» است، که از طریق ایجاد ارعاب و وحشتافکنی در فضای سیاسی و به وسیلهی اشاعهی کینهورزی در سطوح اجتماعی، حتی پیش از قدرتگیری، روی جنبشهای کارگری فشار وارد میکند، و برای سرکوب آلترناتیو سوسیالیسم پرولتری به بورژوازی تضمین میدهد، تا انقلاب آتی مغلوب شود، انقلابیگری موجود که خصلت ضدکاپیتالیستی دارد، مرعوب شود، و خیزشهای انقلابی دولتداری بورژوازی را منحل نکنند. واقعیت این است، که فاشیسم، انعکاس خشم و نفرت، بازتولید ترس و خصومت، از جانب بورژوازی در خصوص رشد و تعالی جنبش طبقهی کارگر است، که در فضای سیاسی به شکل دسیسهچینی و دشمنی علیه سوسیالیسم ظاهر میشود.
مشخصهی اصلی که پدیدهی نئوپهلویسم را توصیف میکند، اعلام فوری حکومت سلطنت و اقدام عاجل برای بر اریکهی پادشاهی نشاندن فرزند ذکور «خاندان پهلوی» بهمنزلهی پادشاه ایران نیست، بلکه تجسم روح یک «ملت» و تجلی وحدت «امت واحد» در پدیدهی «نئوپهلویسم» است که بهعنوان مشخصهی اصلی این پدیدهی فاشیستی، که عظمتطلبی ناسیونالیستی و برتریجویی نژادی را در روابط اجتماعی ایجاد میکند. موفقیت در این امر برای نیروی نئوپهلویسم به بسیج نیروی جنبشی نیاز دارد، از این روی، جنبش «پیراهن سیاهان» که از پدیدهی «نئوپهلویسم» ساطع شده است، درواقع، برای مبارزه با پراتیک انقلابی و سوسیالیستی و برای منکوب کردن انقلابگری آزادیخواهی فعالیت دارد، که نه فقط بر وجود یک نیروی فشار و فالانژ علیه مبارزات انقلابی را تأیید میکند، بلکه این میلیشیای «پراهن سیاهان» شکل ممتاز کنش سیاسی پدیدهی «نئوپهلویسم» است، که برای عقدهگشایی بورژوازی در قبال آزادیخواهی و برابریطلبی ساری در جنبش انقلابی جاری بسترساز میشود. درعینحال، وجود این عامل فاشیستی در ساحت سیاسی و اجتماعی جامعهی ایران در ماهیت خود دلالت بر عجز و ناتوانی طبقهی حاکم در قبال پایدار ماندن حکومتداری دارد و از سردگمی کل بورژوازی در برقرار داشتن انتظام روبنایی برای سودآوری حداکثری پرده برمیدارد.
نقاب ریاکارانهی فراطبقاتی که به نئوپهلویسم وجههی «همهباهم» میدهد، شکل مقتدارنه و سرکوبگر، خودکامه و دیکتاتور این نمود فاشیسم ایرانی را مستتر میکند، درحالیکه، بیحقوقی و نابرابری را برپایهی شکوهمندی و عظمتطلبی قومی و نژادی «ایرانی-آریایی» در سطوح اجتماعی رواج میدهد، چنانکه، آپارتاید و تبعیض عمومی که به پشتوانهی مِلاک قرار دادن نابرابری طبقاتی اجرایی میشوند، طبیعی و رسمی جلوه کند. برپایی امپراتوری «اصیل ایرانی»، بازگرداندن شکوه و عظمت باستانی به «ایرانشهر» بزرگ که به تجدید گذشتهی کمال مطلوب مبتنیبر بازسازی و ترمیم ارزشهای سنتی و دیرینه مربوط میشود، فقط خصلتنمای فاشیسم ایرانی-«آرایی» نیست، بلکه پاسخی به کمبود الزامات سیاسی و اجتماعی است که شرایط لازم برای سودآوری را بازتولید میکند. درنتیجه، در هر مقطعی که خیزشهای انقلابی اوج بگیرند، درهمشکستن همبستگی طبقاتی جنبش پرولتاریا و مغلوب کردن جریان انقلابی و سوسیالیستی، شاخص موفقیت نئوپهلویسم در پاسخ دادن به بحرانهای اقتصادی و در غلبه کردن بر تنشهای اجتماعی خواهد بود.
امیرحسین محمدی فرد
تیر 1405