مادرم مرا «شمی» صدا میکرد؛ موم عسلی نرم و صبور، انعطافپذیر، میان سایهها و نور، میان خاک و باد. شمسالدین، نامی که پدربزرگم بر من نهاد، هرگز با من همراه نشد. من شمی ماندم؛ همان جریان لطیف میان سنگها و نسیم، همان که در سکوت گلها و برگها خود را مییافت. من روستازادهام؛ از خاکی که گرمی زندگی را میفهمد، …
ادامه متن ...