شعار واکنشی “نه به اعدام” بدون کنش نیروی اجتماعی؛ یک تناقض مبارزاتی ـ عباس منصوران

قائم حسینی (آرین) و گل‌محمد محمدی؛ دو نوجوان و جوان کارگر مهاجر که سرانجام‌آنها در اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴ و پرونده موسوم به «میدان علیخانی اصفهان» به یکدیگر گره خورد و همراه با یاران خود سربه‌دار شدند. دستگاه قضایی جمهوری اسلامی، قائم، این جوان ۲۱ ساله را در اطلاعیه رسمی خود «تبعه خارجی» نامید و گل‌محمد، جوان افغانستانی و پسرعمه او، نیز در همان پرونده به مرگ محکوم و به دار آویخته شد.

گل‌محمد محمدی در ۲۸ تیر ۱۴۰۵ همراه با عرفان اسفندیاری در زندان مرکزی اصفهان به دار آویخته شد. میان مرگ گل‌محمد و قائم، در ۶ مرداد ۱۴۰۵، ابوالفضل سپاهی بادجانی و امیرحسین صفری حسین‌آبادی را در جنایتی هولناک در همان میدان علیخانی و در ملأعام به دار آویختند. سپس، در ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، نوبت به قائم حسینی رسید که در زندان دستگرد اصفهان سربه‌دار شود.

در فاصله‌ای کمتر از پنج هفته، پنج جان جوان از یک پرونده خیزش گرفته شد:

گل‌محمد محمدی ــ ۲۸ تیر ۱۴۰۵
عرفان اسفندیاری ــ ۲۸ تیر ۱۴۰۵
ابوالفضل سپاهی بادجانی ــ ۶ مرداد ۱۴۰۵
امیرحسین صفری حسین‌آبادی ــ ۶ مرداد ۱۴۰۵
قائم حسینی (آرین) ــ ۲۹ مرداد ۱۴۰۵

اما این پنج نام نه آغاز این کشتارند و نه پایان آن.

این‌ها تنها «اعدام» نیستند؛ قتل‌های حکومتی‌اند

به‌دارآویختن این جوانان را تنها، آگاهانه با واژه رسمی «اعدام» نباید خواند.

هنگامی که انسان‌ها در بستر خیزش‌ها و اعتراض‌های اجتماعی  اسیر می‌شوند؛ هنگامی که نهادهای امنیتی و اطلاعاتی با فشار و شکنجه، اسیر را به اعتراف می‌کشانند تا پرونده‌ای «قضایی» تکمیل شود؛ هنگامی که حق برخورداری از وکیل مستقل، دادرسی و امکان دفاع واقعی در برابر رسانه‌های مستقل سلب می‌شود؛ و هنگامی که طناب دار از پشت دیوارهای زندان به میدان عمومی آورده می‌شود تا مرگ انسان به نمایش قدرت و ابزار ارعاب جامعه بدل شود، مسئله دیگر صرفاً اجرای یک مجازات قضایی نیست.

ما این کشتارها را قتل‌های حکومتی می‌دانیم، نه صرفاً «اعدام».

صدور حکم از سوی بیدادگاه تبه کاران، نمی‌تواند سلب حق حیات را از پرسش درباره دادگری، حق دفاع و مسئولیت حکومت مصون سازد. به‌ویژه سربه‌دار کردن ابوالفضل سپاهی بادجانی و امیرحسین صفری حسین‌آبادی در میدان علیخانی پیامی عریان داشت: تبدیل میدان اعتراض به میدان دار و مرگ انسان به نمایش ارعاب و قدرت؛ و در همان حال، نمایش درماندگی حکومتی که برای بقای خود به طناب دار پناه می‌برد.

قائم و گل‌محمد؛ سرانجامی فراسوی مرزها

سرانجام قائم و گل‌محمد معنایی فراسوی یک پرونده قضایی دارد.

گل‌محمد، نوجوان افغانستانی، و قائم (آریا)، که ارابه‌ی مرگ بقایای حکومت اسلامی در گرداب خون، او را «تبعه خارجی» خواند، در کنار نوجوانان و جوانان ایرانی، در یک خیزش، یک پرونده و در برابر یک دستگاه سرکوب قرار گرفتند.

میلیون‌ها مهاجر افغانستانی طی دهه‌ها در کارخانه‌ها، ساختمان‌ها، کارگاه‌ها، مزارع و دشوارترین بخش‌های بازار کار ایران زیسته و کار و زندگی آفریده‌اند و جان باخته‌‌اند. آنان بخشی جدایی‌ناپذیر از جامعه کار و تولید در ایران‌اند و هم‌زمان با تبعیض، ناامنی حقوقی، تنگدستی، بهره‌کشی جان‌فرسا و محرومیت‌های گسترده دست‌وپنجه نرم کرده‌اند.

قائم و گل‌محمد نمادی تلخ از واقعیتی هستند که مرزهای سیاسی قادر به پنهان‌کردن آن نیستند:

درد و همبستگی فرودستان و کارگران مرز نمی‌شناسد.

کارگر ایرانی و کارگر افغانستانی، اگر چه دارای شناسنامه‌ها و گذرنامه‌های متفاوت، اما استثمار، فقر، بی‌حقوقی، تبعیض و سرکوب، سرانجام آنان را به یکدیگر پیوند می‌زند.

همبستگی انسانی و طبقاتی است که مرزهای دولت-ملت‌‌ها را درمی‌نوردد.

 

اصفهان تنها نیست؛ جغرافیای سرکوب، جغرافیای دادخواهی است

طناب دار تنها بر فراز میدان علیخانی و زندان دستگرد سایه نیفکنده است.

از اصفهان تا کردستان، از خوزستان تا سیستان و بلوچستان، از آذربایجان تا تهران، مشهد و دیگر نقاط ایران، جغرافیای سرکوب گسترده است؛ جغرافیای دادخواهی نیز باید به همان اندازه گسترده باشد.

هنوز خبر سربه‌دار شدن جوانان میدان علیخانی تازه بود که شهرام صادقی، یکی دیگر از معترضان دی‌ماه ۱۴۰۴، در ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ به دار آویخته شد. سربه‌دار شدن او بار دیگر نشان داد آنچه در اصفهان رخ داد،  تنها یک رخداد  منفرد و محدود به یک پرونده نیست.

نام رضا رسایی، معترض کُرد و پیرو آیین یارسان، در حافظه اعتراضات کرمانشاه باقی است. نام مجاهد (عباس) کورکور با اعتراضات ایذه در خوزستان گره خورده است. نام محسن مظلوم، محمد (هژیر) فرامرزی، وفا آذربار و پژمان فاتحی در حافظه زندانیان سیاسی کُرد ثبت شده است. و این فهرست به آنان پایان نمی‌یابد.

در سیستان و بلوچستان، سرزمینی که تنگدستی ساختاری، تبعیض ملی و محرومیت تاریخی بر زندگی میلیون‌ها انسان سنگینی می‌کند، شمار بسیاری از شهروندان بلوچ و سیستانی در سال‌ها بر چوبه‌های دار جان باخته‌اند. به همانگونه که در کردستان نیز زندانیان سیاسی و شهروندان کُرد سهم سنگینی از زندان، سرکوب و مجازات مرگ داشته‌اند. در خوزستان به همان سان، سرکوب معترضان و زندانیان عرب و دیگر شهروندان معترض، و درفارس، قشقایی‌ها وبویراحمد و ممسنی و سنگر نویدها، و به‌همراه دیگر مردمان به پاخاسته، بخش‌های دیگری از همین جغرافیای سرکوب هستند.

در همین روزها نیز جان زنان زندانی، چون پخشان عزیزی و وریشه مرادی و دیگر محکومان سیاسی به مرگ در خطر است. دفاع از جان آنان نه مسئله یک شهر، یک ملیت یا یک اتنیسته، بلکه بخشی از مبارزه‌ای سراسری علیه ماشین مرگ است.

پشت هر عدد، نامی است؛ پشت هر نام، چهره‌ای؛ و پشت هر چهره، زندگی‌ای. خانواده‌ای، عشقی، رؤیایی، نان‌آوری، امیدی و چشم‌وچراغی که طناب دار زندگی‌اش را ناتمام گذاشته، یا امروز در هراس رسیدن طناب دار به سر می‌برد.

حکومت مرگ در میدان علیخانی، هنوز قربانی می‌طلبد

پرونده میدان علیخانی با این پنج قتل حکومتی بسته نشده است. نام‌های علیرضا سپاهی بادجانی، علیرضا رئیسی، علی دشتی، شروین باقریان، امیرحسین ملکی، ابوالفضل ابراهیمی و امیرحسین ابراهیمی انالوچه در گزارش‌های مربوط به این پرونده آمده است. از همین روی، پس از سربه‌دار شدن پنج تن از هم‌پرونده‌های آنان، هر تهدید علیه جان بازماندگان این پرونده باید هشداری فوری به شمار آید.

 تبه‌کاران حاکم، در مرگ‌افرینی تنها تک چهره ندارد، دندان‌های مرگ به احکام بیدادگاه‌ها، دیوارهای زندان و چوبه‌های دار پایان نمی‌گیرد. فراسوی احکام قضایی و به‌دارآویختن‌ها، کشتار میدانی، شلیک مستقیم حکومت اسلامی به قلب جامعه، محاصره و کشتار معترضان در خیابان‌ها و جاده‌ها، چهره‌های دیگری از همان ساختار سرکوب‌اند.

آن‌جا که آدمکشان تبهکار حتی نیازی به ساختن پرونده امنیتی و برپا کردن دادگاه نمی‌بینند، گلوله، دار و کشتن زیر شکنجه جای حکم را می‌گیرد و خیابان جای زندان را.

جان‌باختگانی چون فرهاد مجیدی، سپهر اعظمی، برهان منصوری، کاوه گلابی و محمد جمشیدی در کرمانشاه، صحنه، سنندج و دیگر گستره‌ی کردستان، نه بر فراز چوبه‌ی دار، بلکه در بستر اعتراض، تیراندازی و سرکوب خیابانی جان خود را از دست داده‌اند.

یافتن پیکر معترضان در حاشیه شهرها، رودخانه‌ها و کوهستان‌ها نیز سویه دیگری از همین واقعیت را پیش روی جامعه قرار می‌دهد: انسان‌هایی که حتی پیش از رسیدن پرونده‌شان به دادگاه‌های امنیتی، جان‌شان گرفته شده است.

آمران و عاملان هر یک از این مرگ‌ها، دیر یا زود پاسخ‌گو می‌شوند.

این واقعیت معنای «حکومت مرگ» را روشن‌تر می‌کند. حکومت مرگ فقط نام حکومتی نیست که حکم اعدام صادر می‌کند؛ نام ساختاری است که زندان، چوبه دار، گلوله، شکنجه، سرکوب خیابانی و سلب حق حیات را به اجزای گوناگون یک سیاست تبدیل می‌کند.

از همین رو، نام جان‌باختگان سرکوب خیابانی در کنار سربه‌داران و دادخواهان کشته‌شده، بخشی جدایی‌ناپذیر از حافظه جمعی و دادخواهی در سراسر ایران است.

درگستره‌ی ایران، موضوع یک ساختار در میان است

اگر نام‌ها، شهرها و پرونده‌ها را در کنار یکدیگر قرار دهیم، تصویری خونین و بزرگ‌تر آشکار می‌شود.

قربانی ممکن است کُرد، بلوچ، عرب، فارس، ترک یا افغانستانی باشد؛ یارسانی، سنی، شیعه، بهایی، بی‌دین یا پیرو هر باور دیگری باشد؛ سوسیالیست . انقلابیون یا هر آزادی‌خواه و معترض و یا مجاهدی باشد؛ ممکن است کارگر، دانشجو، زن، مهاجر، معترض خیابانی یا زندانی سیاسی باشد؛ اما طنابی که بر گردن آنان انداخته می‌شود و گلوله‌ای که جان آنان را می‌گیرد، از یک منطق واحد قدرت سرچشمه می‌گیرد: ارعاب جامعه با گرفتن جان انسان.

دادخواهی برای قائم و گل‌محمد، دادخواهی برای عرفان، ابوالفضل، امیرحسین و شهرام است. دادخواهی اصفهان از دادخواهی کردستان جدا نیست؛ همان‌گونه که کردستان از بلوچستان و بلوچستان از خوزستان جدا نیست.

جغرافیای سرکوب را باید به جغرافیای همبستگی و دادخواهی بدل کرد. این پیوند امروز معنایی فوری دارد.

پوریا حسینی‌مفرد، جوان ۲۳ ساله و از بازداشت‌شدگان اعتراضات دی‌ماه ۱۴۰۴، از سوی شعبه پنجم دادگاه انقلاب مشهد به مرگ محکوم شده است.

او از ۲۴ دی‌ماه ۱۴۰۴ در مشهد بازداشت و پس از طی مراحل بازجویی و رسیدگی قضایی به زندان وکیل‌آباد منتقل شده است. اتهام‌های انتسابی به او شامل «اقدام علیه امنیت ملی»، «اجتماع و تبانی» و «اقدام عملیاتی مخل امنیت کشور» است. بنا بر گزارش منتشرشده، مصادیق این اتهام‌ها شکستن شیشه یک ایستگاه اتوبوس و آتش‌زدن شمشادها در جریان شرکت در یک فراخوان اعتراضی عنوان شده است.

پوریا امروز نامی برای فردای سوگواری نیست؛ انسانی زنده است که امروز باید برای نجات جانش ایستاد.

همین‌جاست که فاصله میان یاد جان‌باختگان و دفاع از زندگان از میان می‌رود.

کشتار، هر روز چهره‌ای دیگر می‌گیرد. به رگبار بستن خودروی مهدی توکلی، مدیر خانه عکاسان کُردستان و بنیان‌گذار خانه هنری «چاو»، همراه با مادرش مریم اصلانی و خواهرش سمیه توکلی، تراژدی یک خانواده نیست؛ زخمی است که از سنندج تا سراسر زاگرس امتداد یافته است.

مجتبی و میثم ویسی، دو برادر هنرمند یارسانی، در دالاهو محاصره و گلوله‌باران شدند و جان باختند. سام حسنی، کودک ۱۵ ساله، هنگام بازگشت از باغ خانوادگی در درکی هدف گلوله قرار گرفت و جان باخت و پدرش به‌شدت زخمی شد.

و در جغرافیای ایران، کولبران کردستان و سوخت‌بران بلوچستان برای لقمه‌ای نان هدف گلوله قرار می‌گیرند. کودک، هنرمند، کارگر، کولبر، سوخت‌بر، زن، معترض و زندانی سیاسی، چهره‌های متفاوت یک حقیقت‌اند: گرفتن زندگی برای ماندگاری ساختار سرکوب.

تناقض «نه به اعدام»؛ از درخواست از قدرت تا سلب مشروعیت از سرکوب

فریاد «نه به اعدام» برای نجات جان انسان‌ها ضروری است. برای لغو هر حکم مرگ باید ایستاد و هیچ انسانی را نمی‌توان قربانی انتظار برای فردایی دیگر کرد.

اما بی‌پاسخ ماندن شعار «نه به اعدام» از سوی دستگاه قدرت، امروزه از تناقضی بنیادی پرده برمی‌دارد:

نمی‌توان از ساختاری که بقای خود را بر ایجاد ارعاب بنا کرده است، انتظار داشت ابزار ارعاب خود را داوطلبانه کنار بگذارد.

آنگاه مخاطب «نه به اعدام» خود دستگاه صادرکننده و مجری حکم باشد، این فریاد در دوری بسته و حتی متناقض گرفتار می‌شود. قتل حکومتی، برای چنین ساختاری صرفاً خطای قضایی نیست؛ ابزاری برای تولید و بازتولید ترس، تحمیل فضای نظامی و امنیتی و مهار اعتراض‌های اجتماعی است.

مسئله تنها طناب دار نیست. همان منطقی که در زندان حکم مرگ صادر می‌کند، به موازات در خیابان با گلوله، در بازداشتگاه با شکنجه و در محاصره با کشتار عریان ظاهر می‌شود.

اینجاست که «نه به اعدام» باید از محدوده درخواست از قدرت فراتر رود و به نقد ساختاری منطق حکمرانی و سلب مشروعیت از سرکوب بدل شود.

مخاطب این فریاد دیگر فقط حاکمان نیستند؛ مخاطب آن وجدان جمعی جامعه، کارگران، زنان، جوانان، فرودستان، مهاجران، اتنیسته‌های تحت ستم و افکار عمومی در ایران و جهان است.

هدف دیگر صرفاً متقاعد کردن دستگاه سرکوب نیست؛ هدف، گسترش نیروی اجتماعی‌ای است که مشروعیت استفاده از طناب دار، گلوله، شکنجه و سلب حیات به‌عنوان ابزار حکومت‌کردن را به مبارزه می‌خواند.

نه به جنگ و نه به اعدام بی پراتیک، دامن زننده‌ی بی‌عملی

اگر شعار «نه به اعدام» تنها پس از صدور هر حکم و سربه‌دار شدن هر انسان تکرار شود، می‌تواند جامعه را در چرخه‌ای پایان‌ناپذیر از انتظار، واکنش و سوگواری گرفتار سازد.

سوگواری ضروری است؛ یاد جان‌باختگان باید زنده بماند. اما دادخواهی نمی‌تواند در سوگواری بماند. جامعه سوگواری را به یک رویکرد انقلابی رزمی رقصنده و کوبنده دگرگون کرده است.

پارادیم «پایان حکومت مرگ» رویکرد را از معلول به علت می‌برد: از طناب دار به دستگاهی که آن را برپا می‌کند؛ از یک حکم به سازوکاری که حکم مرگ را بازتولید می‌کند؛ از یک زندان به ساختاری که زندان می‌سازد؛ و از گلوله‌ای در خیابان به حکومتی در بن بست که ارعاب و سلب زندگی آزاد را ابزار حفظ قدرت کرده است.

هر حکم مرگ و هر کشتار خیابانی، افزون بر قربانی و خانواده او، جامعه‌ای را نشانه‌می‌گیرد که باید بترسد، عقب بنشیند و خاموش شود.

حکومت‌ها زمانی در اِعمال سرکوب با بازدارنده‌ای بیشینه و جدی روبه‌رو می‌شوند که هزینه سیاسی، اجتماعی و بین‌المللی آن افزایش یابد. این امر هنگامی امکان‌پذیر است که دادخواهی از پرونده‌های افراد و جداگانه فراتر رود و به پیوندی یکپارچه میان کارگران، زنان، جوانان، حاشیه‌نشینان، مهاجران، اتنیسته‌های تحت ستم و دیگر آزادی‌خواهان بدل شود.

هنگامی که قتل یک کارگر، یک زن، یک کُرد، یک زندانی بلوچ، یک معترض عرب، یک مازنی و گیلانی و بخیتاری،‌ قشقایی، لر یک مهاجر افغانستانی یا یک زندانی سیاسی به مسئله مشترک دیگر بخش‌های جامعه تبدیل شود، سیاست جداسازی قربانیان از یکدیگر شکاف برمی‌دارد. دادخواهی واقعی در همین تغییر افق و در تکثیر همبستگی فراتر از مرزها سازمان و ساختار و خرد جمعی می‌گیرد.

به‌دارآویختن قائم حسینی، گل‌محمد محمدی، عرفان اسفندیاری، ابوالفضل سپاهی بادجانی، امیرحسین صفری حسین‌آبادی و شهرام صادقی، و جان‌باختن معترضان در خیابان‌ها، جاده‌ها و محاصره‌ها، رخدادهایی جدا از یکدیگر نیستند.ا ما اگر میدان علیخانی را به میدان دار و خیابان را به میدان گلوله تبدیل کردند، حافظه تاریخی و اراده دادخواهی جامعه را نمی‌توان به دار آویخت و نمی‌توان به گلوله بست.

برای حقیقت‌یابی مستقل درباره قتل‌های خیابانی و فرادادگاهی و پاسخ‌گویی آمران و عاملان آن‌ها می‌ایستیم.

برای پایان سرکوب، استثمار و تبعیض علیه کارگران، زنان، مهاجران، فرودستان و اتنیسته‌ها و اقلیت‌های زیر ستم می‌ایستیم.

هر سیاستی که انسان‌ها را بر اساس ملیت، اتنیسته، زبان، جنسیت، مذهب، آیین، باور و عقیده یا تبار در برابر یکدیگر قرار دهد، باید مردود شمرده شود.

برای نجات فوری جان تمامی محکومان به مرگ،

برای آزادی بی‌قیدوشرط زندانیان سیاسی و عقیدتی،
برای برچیدن کامل و همیشگی مجازات مرگ،
برای حقیقت‌یابی درباره قتل‌های خیابانی و فرادادگاهی و پاسخ‌گویی آمران و عاملان آن‌ها،
برای پایان سرکوب، استثمار و تبعیض علیه کارگران، زنان، مهاجران، فرودستان و اتنیسته‌های زیر ستم باید ایستاد.

در برابر هر گونه استبداد و ارتجاع ــ از طالبانیسم و داعشیسم تا ساواکیسم و استبداد دینی حاکم بر ایران ــ همبستگی کارگران، زنان، مهاجران، فرودستان و همه آزادی‌خواهان باید مرزهای جغرافیایی، اتنیکی و ملی را درنوردد.

پاینده باد همبستگی کارگران، زنان، فرودستان، مهاجران و آزادی‌خواهان، فراتر از مرزها!

آزادی، برابری، سوسیالیسم و زندگی شایسته، حق سلب‌نشدنی همه انسان‌هاست.

#پایان_حکومت_مرگ

 #قتل_حکومتی

 #آزادی_زندانیان_سیاسی

 #همبستگی_فرودستان

عباس منصوران

۲۱ اوت ۲۰۲۶

About admin

Check Also

خود را گران تر بفروشید ـ مجله کارخانه ـ صدای کارگران

مقاله‌‌۳۱ مرداد ۱۴۰۵ The Ironworker’s Noontime        اثر Thomas Anshutz اخبار تجمعات کارگران پارس …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *