موقعیت انقلابی؛ درماندگی ساختاری در هرم قدرت؛ وقتی خیابان سیاست را بازپس می گیرد ـ عباس منصوران
آنچه از زبان علی خامنهای شنیده میشود-اتهام «مزدوری»، تهدید، دشمنتراشی و حتا پریشانگویی از «سرنگونی ترامپ»-نه نشانهی اقتدار، بلکه نشانهی آشکارِ درماندگی ساختاری و بیپناهی ساختاری در حاکمیت و قدرت سیاسی ایران است. این سخنان در دوازدهمین روز خیزش جاری بیان میشود؛ درست در شرایطی که خیابانها بار دیگر به صحنهی اصلی سیاست بازگشتهاند و شکاف حکومت–جامعه عمیقتر از هر زمان دیگری شده است.
درماندگی ساختاری یعنی: سرکوب بیشتر، بیاثری کمتری در پی دارد و تهدید خشنتر، ناتوانی کمتر.
و بیپناهی ساختاری بیانگر قدرتی که زمین زیر پای خود را بر ماسههای سست بنا کرده، و دقیقاً از همانجا فرو میریزد.
بهظاهر، مواضع خامنهای پاسخی بود به هشدار دونالد ترامپ که اعلام کرده بود در صورت تداوم کشتار معترضان واکنش نشان خواهد داد. اما در واقع، این واکنش بیش از آنکه خطاب به بیرون باشد، پیامی به درون است: تلاشی برای بازسازی اقتدار ازدسترفته از طریق تهدید، تحقیر معترضان و فرافکنی بحران به «دشمن خارجی». این همان الگوی کلاسیک قدرتهای در حال فروپاشی است.
هراس ایدئولوژیکِ مستبدین به بن رسیده را پایانی نیست. چنین پیشوای فاشیستی برای بقا ناچار است همواره دشمنان تازه خلق کند و جامعه را در وضعیت اضطرار دائمی نگه دارد. اما امروز این گریزگاه دیگر کارایی ندارد؛ زیرا جنبش در موضع هژمونیک برای سرنگونی قرار گرفته است- نه بهعنوان نیرویی بیرون از جامعه، بلکه نیرویی که درون جامعه ادغام شده و با آن هماهنگ شده است.
جنبش انقلابی امروز در پاندیهمی روز خود، نه یک سازمان اعلامشده است و نه دارای یک رهبری متمرکز. این جنبش در زبان روزمرهی مردم، در نافرمانیهای کوچک و بزرگ، در سرپیچی از فرمانها و مناسبات قدرت، بارها به خیابان آمده، از سال ۷۸، خرداد ۸۸، دی ۹۶، آبان ماه ۹۸، شهریور ماه ۱۴۰۱ تا اکنون در خیابان و محل کار، در اعتصاب و همبستگی، و در زیست روزمره ادغام شده است. به همین دلیل است که حاکمیت هرچه بیشتر از «اغتشاش»، «دشمن» و «فریبخوردگان» فریاد میزند، به فرافکنی پناه آورده بیآنکه دشمن مادی و به پاخاسته در سراسر ایران را نشان دهد- «دشمنی» دیگر بیرون از جامعه نیست، بلکه در دل جامعه در برابر باندهای حاکم و غرق در فساد و تباهی قد برافراشته است.
دشمن حکومت، امروز جامعهای است در بردارندهی بیش از ۸۵ میلیون انسان؛ جامعهای که نمایندگان میلیونی آن در سراسر ایران به خیابانها آمدهاند و برای سرنگونی انقلابی حکومت اراده کردهاند. خلقهای نشانیده شده در فلاکت و ستمها چندگانه، زاگرس نشینان، میلیونها زن، کارگر، دانشجو و دانشآموز، کودکان کار، حاشیهنشینان، بیکاران و آنان که در جستوجوی نان، کار و آزادیاند، به این خیزش پیوستهاند.
در چنین شرایطی، سخن گفتن خامنهای از «سرنگونی» دیگران، قیاسهای آشفته با «فرعون و نمرود»—بیآنکه بفهمد که فرعون نام مشخص یک حاکم نبود، بلکه عنوانی برای شاهان مصر باستان بود—و تحقیر معترضان بهعنوان «بیتجربه» یا «آتشزن سطل زباله»، بیش از هر چیز ترس از فروپاشی درونی را عیان میکند. خیزشگران با به آتش کشیدن تصاویر خامنهای، تندیسهای جنایتکارانی چون قاسم سلیمانی و تمامی نمادهای ایدئولوژی و قدرت حاکم، اعلام میکنند که آنچه به زبالهدان تاریخ پرتاب میشود، خودِ نظم حاکم است.
زبان خامنهای، یادآور زبان جباران بی پناهی است که در واپسین لحظات، در پناهگاهها فرمان حمله صادر میکردند: هیتلر در برلین محاصرهشده، صدام حسین، قذافی و چائوشسکو. این زبان، زبان قدرتی است که نه پایگاه اجتماعی خود بلکه مشروعیت در میان باندهای قدرت و بدنه بسیجی خود را از دست داده و تنها به تهدید و خودفریبی پناه برده است.
آنچه امروز در حال گستر شو برآمدن است، یک هویت جمعی نو است. اما اگر این هویت به سطحی سراسری، همبسته و سازمانیافته نبالد، میتواند فرسوده شود یا بهسادگی به دست ضدانقلابی دیگر مصادره گردد. این هویت باید به نیرویی انقلابی متبلور شود: آگاه، سازمانیافته و متکی بر کنش جمعی، دارای گزینه و برنامه.
از اینرو، مسئله اصلی نه سخنرانیهای ولی بی ولایت، بلکه اقدام اجتماعی سازمانیافته و آگاهانه است. اعتصاب سراسری- بهویژه در بخشهای کلیدی تولید- نقت و گاز پتروشیمی، پولاد، معادن، همهپیمانکاریها، حمل و نقل شهری و بین شهری، راهآهن و کشتیرانی و خطوط هوایی، توزیع و خدمات- میتواند باشد. هنگامی که چرخهای اقتصاد از حرکت بازبایستد، جایگاه قدرت واقعی روشن خواهد شد. قدرت جامعه و رهبری راستین که با اشغال مراکز تولید، برپایی شوراهای تولید و توزیع بر قراری شوراها، در تمامی عرصههای زندگی اجتماعی و جامعه، از کار و تولید گرفته تا آموزش و پرورش، دانشگاهها، بهداشت و درمان، انرژی و مخابرات و رسانهها و… مادیت می یابد.
سرانجام، آنچه امروز دیده میشود: «حکومت و اغتشاشگر» نیست؛ بلکه تقابل جامعهای در حال خودآگاهی با حکومتی است که دچار درماندگی و بیپناهی. جنبش دیگر یک فراخوان مرودی و برههای نیست؛ یک وضعیت اجتماعی است برای تسخیر نخستین خاکریز استراتژیک برای افق نهایی. و هنگامی که جنبش به وضعیت بدل شود، دیگر سرکوبپذیر نخواهد بود.
آنگاه حاکمیت بهجای رویارویی با بحران هژمونی و مشروعیت—بحرانی که حتی لایههایی از باندهای درونی قدرت، از جمله باندهای حکومتی موسوم به میانهرو و مصلحت گرا، را نیز دربر گرفته دشمن خیالی میسازد و از «سرنگونی دیگران» سخن میگوید، در واقع اعتراف میکند که خود را در آستانهی فروریختن میبیند.
این جنبش بر خلاف پروپاگاندای پرو فاشیستی، بیرهبر و بیسازماندهی نیست. رهبران و سازماندهندگان آن در میدان حضور دارند: زنان پیشتاز، آنان که در مراکز تولید و دانشگاهها، در زندانها، در یک شنبههای کارگران بازنشسته، در خیابان، محل کار و تولید، محله و شبکههای همبستگی، در کوردستان و سیستان و بلوچستان، خوزستان و سراسر ایران و همه زاگرس نشینان وسازماندهی و رهبری جنبش را به پیش میبنرد، رهبران جنبش هستند. آنچه ضروری است، تکمیل و تعمیق سازمانیابی موجود است. پیوند تعیینکنندهٔ پیشِ رو، اتصال اعتصاب خیابانی با اعتصاب سراسری در مراکز کلیدی اقتصاد است: صنعت نفت و پتروشیمی، حملونقل شهری و بینشهری، اتوبوسها، کامیونداران، راهآهن، بنادر، حملونقل هوایی و کشتیرانی. هنگامی که خیابان و محل کار به هم گره بخورند، رژیم بهمعنای واقعی کلمه به زانو درمیآید.
جنبش بدون رهبری راه به جایی نمیبرد-اما نه رهبری فردی و نه رهبری تحمیلی. گرایش فاشیستی میکوشد تا بین فاشیسم حاکم و پروژهی فاشیستی خود، جامعه را از نفی خمینیسم، به سرسپاری به فرمان آورد. این گرایش با دستبرد به جنبش و موج سواری، بهکمک رسانهها، پروپاگاندا و راهزنی سیاسی، خود را بهسان تنها گزینهی جنبش و خواست مردم معرفی کند و به اینگونه جامعه را به انکار خویش درهم شکند. در برابر این تلاش ارتجاعی، آنچه ضروریاست، طرح و پیشبرد رهبری شورایی است: رهبری شوراهای کوی و کارخانه، محله و دانشگاه، رهبری زنان، و یگانها و ساختارهای دفاع و همبستگی مردمی.
در این مسیر، کمیتههای همبستگی، امدادرسانی و سازماندهی از پایین نقشی حیاتی دارند؛ هم برای حفاظت از مردم و هم برای تداوم مبارزه. و مهمتر از همه، باید «زن، زندگی، آزادی» نه همچون شعار، بلکه پرچم و مانیفست راهنمای جنبش انقلابی زنده بر افراشته ماند. این افق نباید تحریف، مصادره یا با وعدههای دیرهنگامِ جابهجایی قدرت خنثی شود. هر تلاشی برای نشاندن بدیلهای کهنه بهجای این مانیفست، تلاشی برای مهار و منحرفکردن انقلاب است. جنبش زمانی پیروز میشود که این افق را حفظ کند و اجازه ندهد دستاوردهایش به نام «نجات» یا «انتقال»، دوباره به یغما برود.
عباس منصوران
۲۰ دیماه ۱۴۰۴/۱۰ ژانویه ۲۰۲۶
ملاحظاتی پیرامون:
موقعیت انقلابی؛ درماندگی ساختاری در هرم قدرت؛ وقتی خیابان سیاست را بازپس می گیرد ـ عباس منصوران
در خصوص نوشتۀ منصوران باید گفت که متن ارائهشدۀ وی بهرغم استفاده از زبان رادیکال و واژگان انقلابی، فاقد بنیانهای مارکسی است، زیرا تضاد اصلی جامعه را نه در سطح مناسبات تولید و تضاد کار و سرمایه بلکه در تقابل «جامعه و حکومت» صورتبندی میکند و بهجای تحلیل مادی از ساختار سرمایهداری، به روانشناسی قدرت، بحران مشروعیت، درماندگی گفتاری و نشانهشناسی سیاسی حاکمیت تقلیل میدهد و در چارچوب پوپولیسم سیاسی باقی میماند، در صورتیکه، مبارزهی واقعی تنها زمانی انقلابی است که در بطن مناسبات تولیدی و در سازمانیابی مستقل طبقهی کارگر ریشه داشته باشد و به نفی رابطهی کارمزدی و سلطهی سرمایه منجر شود؛ اما متن با برجستهسازی خیابان به عنوان مرکز سیاست، با بزرگنمایی «هژمونی جنبش» بدون آن که طبقهی کارگر را به عنوان سوژهی تاریخی و نیروی سازماندهندهی قدرت واقعی تعریف کند، عملاً به سیاست خیابانی و مردمگرایی ضداستبدادی فرو میافتد و از آنجا که شوراها را نیز نه به عنوان شکل سازمانیابی قدرت تولیدی طبقهی کارگر بلکه بیشتر به عنوان ابزار همبستگی سیاسی و مدیریت اعتراض معرفی میکند، شوراگرایی را از محتوای ضدسرمایهداری تهی کرده و به سازوکار دموکراتیزاسیون قدرت سیاسی تقلیل میدهد؛ واضح است که منصوران متوجه نیست که شورا چیزی فراتر از ساختار هماهنگی سیاسی است و بیانگر دگرگونی مناسبات تولید، خودگردانی کارگران و انتقال قدرت اجتماعی از دولت و سرمایه به پرولتاریاست، و چون متن هیچ اشارهای به نقد ارزش، مالکیت خصوصی، انباشت سرمایه، نقش ساختاری دولت در بازتولید سرمایهداری و ضرورت دگرگونی بنیادی شیوهی تولید نمیکند و در عوض رهایی را عمدتاً در سطح سرنگونی سیاسی و جابجایی قدرت تعریف میکند، نتیجه آن میشود که حتی اگر این طرح ابتر به پیروزی برسد، نهایتاً به یک گذار سیاسی دموکراتیک یا شبه دموکراتیک منتهی میشود که در آن مناسبات سرمایهدارانه پابرجا میمانند و تنها شکل حاکمیت تغییر میکند، بنابراین این متن نه در افق کمونیسم انقلابی بلکه در افق جنبش اعتراضی سیاسی-اجتماعی گسترده اما غیرطبقاتی قرار دارد و در بهترین حالت، به جنبشی ضداقتدارگرا بدل میشود، نه به جنبشی انقلابی.
نوشتۀ منصوران از جهات دیگر نیز دچار انحرافاتی بنیادین است، زیرا اساساً دولت را بهعنوان دستگاه سیاسی یک باند مستبد یا ساختار اقتدارگرای ایدئولوژیک تعریف میکند و بحران موجود را به فقدان مشروعیت، درماندگی سیاسی و فروپاشی اقتدار فرو میکاهد، در حالی که دولت پیش از هر چیز «شکل سیاسی سلطهی سرمایه» است و حتی دموکراتیکترین دولتها نیز مادامی که در چارچوب سرمایهداری عمل میکنند، ابزار تحکیم نظم سرمایهاند، بنابراین تمرکز متن بر تقابل جامعه با حکومت، بر دشمنسازی ایدئولوژیک از حاکمیت، بر تصویرسازی روانشناختی از قدرت و بر تقلیل بحران به بحران هژمونی، بهجای تحلیل مادی بحران سرمایه، فاصلهای آشکار با سنت کمونیسم چپ دارد؛ همچنین ادعای «هژمونی جنبش» بدون وجود سازمانیابی طبقاتی، بدون حزب تاریخی طبقه و بدون یک برنامه کمونیستی منسجم، از دید بوردیگایی صرفاً یک توهم دموکراتیستی است، زیرا هیچ جنبشی با صرف کثرت اجتماعی و رادیکالیسم سیاسی، به نیروی کمونیستی بدل نمیشود مگر آن که محتوای ضدسرمایهداری مشخص، پیوند ارگانیک با طبقهی کارگر و جهتگیری روشن به سوی لغو مالکیت خصوصی و نابودی قانون ارزش داشته باشد؛ نوشته منصوران اگرچه از اعتصاب، شوراها و تسخیر مراکز تولید سخن میگوید، اما این مفاهیم را به سطح ابزارهای فشار سیاسی و مدیریت گذار سیاسی تقلیل میدهد و هیچ سخنی از لغو کارمزدی، الغای بازار، تبدیل شوراها به ابزار حاکمیت کمونیستی تولیدکنندگان و نابودی ساختار دولت سرمایهدارانه به معنای دقیق مطرح نمیکند، در نتیجه شورا در این متن بیشتر نقشی شبهدموکراتیک و فرمال دارد تا نقش انقلابی، و این دقیقاً همان خطری است که در آن شوراهای بدون برنامه کمونیستی و بدون جهتگیری ضدسرمایهداری میتوانند به ابزار مدیریت مرحلهی انتقالی سرمایه و تثبیت بازتولید نظم سرمایهدارانه بدل شوند، نه به ابزار انهدام آن؛ افزون بر این، متن با اولویت دادن به خیابان، با ساختن روایت اخلاقی از سقوط قدرت و با تبدیل «زن، زندگی، آزادی» به مانیفست سیاسی غیرطبقاتی، دوباره مبارزه را از سطح مادی به سطح فرهنگی-نمادین و سیاسی-دموکراتیک کاهش میدهد، در صورتیکه رهایی نه از طریق تغییر شکل قدرت سیاسی، بلکه تنها از طریق دگرگونی بنیادین مناسبات تولید و برچیدن کلیت ساختار سرمایه ممکن است، بنابراین این متن در چارچوب یک رادیکالیسم سیاسی ضداقتدارگرا باقی میماند و بهجای وفاداری به کمونیسم، به سطح گفتمان انقلابی-دموکراتیک تنزل پیدا میکند که نهایت آن نه انقلاب کمونیستی، بلکه بازسازی نظم سرمایه در شکل جدید خواهد بود.
آنگاه که قرار نیست ببینیم، آفتاب را نیز انکار میکنیم؛ این همان فرهنگ مزمنِ انکار و نفی است که اینبار در پوشش «نقد» ظاهر میشود. با نامی ناپیدا و مستعار میتوان هر چیزی گفت، بیآنکه نشانی از خود برجای گذاشت، بیآنکه کارنامهای، کنشی، یا ردپایی از حضور و واکنش اجتماعی و طبقاتی وجود داشته باشد.
من از هر نقدی استقبال میکنم، اما به نقدهایی که از پسِ نامهای مستعار و ناپیدا نوشته میشوند پاسخی نمیدهم؛ نه از سر گریز، بلکه از سر مسئولیت. من با نام، نشان، سابقه و کارنامهی خود در برابر جمع ایستادهام، در حالی که مستعاریان از موضع پنهان سخن میگویند. گفته میشود که «نام مهم نیست»، اما پرسش اساسی این است: هدف از پنهاننویسی چیست؟ بهویژه آنگاه که نه نقد سازنده، بلکه تخریب و وارونهسازی در میان است.
بریدههایی از نوشتار مورد انکار، برای هر خوانندهای که حتی آشنایی حداقلی با مفاهیم طبقاتی داشته باشد، کافی است تا دریابد ادعاهای طرحشده نه بر پایهی متن، بلکه بر مبنای پیشفرضهای ایدئولوژیک و نیتمندی مشخص صورت گرفتهاند.
«اعتصاب سراسری- بهویژه در بخشهای کلیدی تولید- نقت و گاز پتروشیمی، پولاد، معادن، همهپیمانکاریها، حمل و نقل شهری و بین شهری، راهآهن و کشتیرانی و خطوط هوایی، توزیع و خدمات- میتواند باشد. هنگامی که چرخهای اقتصاد از حرکت بازبایستد، جایگاه قدرت واقعی روشن خواهد شد. قدرت جامعه و رهبری راستین که با اشغال مراکز تولید، برپایی شوراهای تولید و توزیع بر قراری شوراها، در تمامی عرصههای زندگی اجتماعی و جامعه، از کار و تولید گرفته تا آموزش و پرورش، دانشگاهها، بهداشت و درمان، انرژی و مخابرات و رسانهها و… مادیت می یابد…
این جنبش بر خلاف پروپاگاندای پرو فاشیستی، بیرهبر و بیسازماندهی نیست. رهبران و سازماندهندگان آن در میدان حضور دارند: زنان پیشتاز، آنان که در مراکز تولید و دانشگاهها، در زندانها، در یک شنبههای کارگران بازنشسته، در خیابان، محل کار و تولید، محله و شبکههای همبستگی، در کوردستان و سیستان و بلوچستان، خوزستان و سراسر ایران و همه زاگرس نشینان وسازماندهی و رهبری جنبش را به پیش میبنرد، رهبران جنبش هستند. آنچه ضروری است، تکمیل و تعمیق سازمانیابی موجود است. پیوند تعیینکنندهٔ پیشِ رو، اتصال اعتصاب خیابانی با اعتصاب سراسری در مراکز کلیدی اقتصاد است: صنعت نفت و پتروشیمی، حملونقل شهری و بینشهری، اتوبوسها، کامیونداران، راهآهن، بنادر، حملونقل هوایی و کشتیرانی. هنگامی که خیابان و محل کار به هم گره بخورند، رژیم بهمعنای واقعی کلمه به زانو درمیآید….
جنبش بدون رهبری راه به جایی نمیبرد-اما نه رهبری فردی و نه رهبری تحمیلی. گرایش فاشیستی میکوشد تا بین فاشیسم حاکم و پروژهی فاشیستی خود، جامعه را از نفی خمینیسم، به سرسپاری به فرمان آورد. این گرایش با دستبرد به جنبش و موج سواری، بهکمک رسانهها، پروپاگاندا و راهزنی سیاسی، خود را بهسان تنها گزینهی جنبش و خواست مردم معرفی کند و به اینگونه جامعه را به انکار خویش درهم شکند. در برابر این تلاش ارتجاعی، آنچه ضروریاست، طرح و پیشبرد رهبری شورایی است: رهبری شوراهای کوی و کارخانه، محله و دانشگاه، رهبری زنان، و یگانها و ساختارهای دفاع و همبستگی مردمی.
در این مسیر، کمیتههای همبستگی، امدادرسانی و سازماندهی از پایین نقشی حیاتی دارند؛ هم برای حفاظت از مردم و هم برای تداوم مبارزه. و مهمتر از همه، باید «زن، زندگی، آزادی» نه همچون شعار، بلکه پرچم و مانیفست راهنمای جنبش انقلابی زنده بر افراشته ماند. »
بریدههای فوق بهروشنی نشان میدهند که در این نوشتار نهتنها طبقهی کارگر نفی نشده، بلکه دقیقاً در مرکز ثقل قدرت انقلابی قرار گرفته است. تأکید صریح بر اعتصاب سراسری، بهویژه در بخشهای کلیدی تولید—نفت و گاز، پتروشیمی، فولاد، معادن، حملونقل شهری و بینشهری، راهآهن، کشتیرانی، خطوط هوایی، توزیع و خدمات—بیانگر درکی مادی از قدرت اجتماعی است؛ جایی که با ازکارافتادن چرخهای اقتصاد، جایگاه واقعی قدرت عیان میشود. طرح اشغال مراکز تولید و برپایی شوراهای تولید و توزیع، و گسترش شوراها به تمامی عرصههای زندگی اجتماعی—from کار و تولید تا آموزش، بهداشت، انرژی، مخابرات و رسانه—نه یک سیاست خیابانی صرف، بلکه صورتبندی روشن قدرت طبقاتی و اجتماعی از پایین است.
نقد م. مینایی از آنجا دچار انحراف میشود که شورا را نه بهمثابه شکل مستقیم قدرت کارگران و جامعه، بلکه در چارچوب یک فهم چپِ حزبمحور و سلسلهمراتبی میبیند؛ فهمی که در آن حزب یا «رهبری بالادست» باید بر فراز شوراها قرار گیرد. حال آنکه درک حاضر از شوراها، ریشه در تجربههای تاریخی کمون پاریس، شوراهای ۱۹۰۵ روسیه و شوراهای نخستین سال ۱۹۱۷ دارد؛ شوراهایی که پیش از سرکوب، بیانگر خودقدرتیابی کارگران، زنان و تودههای تحت ستم بودند. اتفاقاً همین به سایه کشاندن شوراها زیر حزب و دولت که خود را کارگری مینامد، بود که راه را برای سرکوب آنها و بهقدرترسیدن استالینیسم هموار کرد.
از اینرو، نسبتدادن «تهیسازی شورا از محتوای طبقاتی» به چنین متنی، وارونهسازی تاریخ است. مسئله، نفی نقش انقلابی طبقهی کارگر و شوراهای کارگری برای شرکت در رهبری شورایی کل جامعه به سوی سوسیالسیم نیست، بلکه تقابل دو فهم از قدرت انقلابی است: یکی شورا را ابزار حاکمیت مستقیم تولیدکنندگان و زنان و زحمتکشان بهسان مکانیزمی که دولت را و حاکمیت را در خودمدیریتی و نفی دولت میفهمد، و دیگری آن را با نفی دیگر بخش های عظیم جامعه، زیر نام طبقه، که در حزب نمایندگی می شود و کمیته مرکزی و دبیر کل، به زائدهای از ساختار حزب–دولت فرو میکاهد.
عباس منصوران عزیز
با درود و تشکر به خاطر پاسخگویی تان لازم است قبل از هر چیز خاطر نشان کنم که استفاده از نامی که برایتان آشنا نیست دلیلی دارد که در صورت لزوم می توانم احدی از رفقای مشترک را معرفی کنم تا بتوانید هر پرسشی در مورد پیشینه و هویت من داشته باشید از وی بپرسید. ضمناً همینجا خیالتان را راحت کنم که قصدم احیاناً تخریب شما بدلایل تسویه حساب حزبی و … نبوده و خوشبختانه وارد هیچ فرقه و حزب و … نشده ام. اما با تمام احترامی که به شما قائلم – و اصلا به همین خاطر بود که برداشتهایم را در مورد نوشته تان قلمی کردم- با تاسف می بینم که بهجای ورود درونماندگارِ به مضمون، محتوا و استدلالِ نوشتۀ من، بخش قابلتوجهی از پاسخ خود را صرف مسئلۀ نام، هویت، شیوهی بیان، نیّت و … من کرده اید و از همینجا نخستین لغزش نظریتان حتّا در مقام پاسخگویی هم رخ میدهد. در سنت نقد مارکسی که من با آن تربیت شده ام، مسئله به قول خودتان نه «که میگوید»، بلکه «چه گفته میشود» و مهمتر از آن «در چه مناسبات مادی و طبقاتیای معنا مییابد» است. انتقال کانون بحث از پاسخ به محتوای نقد به وضعیت نامگذاری یا پنهاننویسی، هرچند میتواند از منظر اخلاق کنش سیاسی قابل طرح باشد، اما در سطح نظری جایگزین پاسخ به نقد نمیشود و عملاً امکان داوری مادی و تاریخی دربارهی نظرات مطرحشده را محدود میکند.
بگذریم و دنبالۀ کار خویش گیریم، مجدداً تاکید می کنم از منظر نقد اقتصاد سیاسی، مسئلۀ سازمانیابی، رهبری و شورا نه امری هویتی یا اخلاقی، بلکه شکلی تاریخی از تکوین قدرت طبقاتی است. تأکید پاسخ شما بر پیوند خیابان با اعتصابات سراسری در بخشهای کلیدی تولید، بدون تردید اگر بر بنیانی مادی استوار باشد بلاشک با این اصل مارکسی سازگار است که توان طبقاتی کارگران نه در اعلام مواضع، بلکه در موقعیتش در تولید اجتماعی و تواناییاش برای متوقفکردن بازتولید سرمایه متبلور میشود. همچنین طرح اشغال مراکز تولید و گسترش شوراها به حوزههای مختلف بازتولید اجتماعی، با درک ماتریالیستی از وحدت تولید و بازتولید نیروی کار همخوان است و شورا را از سطح ابزار مطالبهگری به سطح شکل بالقوهی قدرت ارتقا میدهد. اینها نکات صحیح بحث شما هستند.
نقطۀ مناقشه امّا، دقیقاً در همینجا آغاز میشود: شورا بهمثابه شکل قدرت، تنها با فهرستکردن عرصهها و سوژهها به قدرت طبقاتی بدل نمیشود. شوراها، از کمون پاریس تا شوراهای کارگری قرن بیستم، نه جمع جبریِ همۀ اشکال ستم و مقاومت، بلکه شکل تاریخیِ خودسازمانیابی پرولتاریا بهمثابۀ طبقهای است که با نفی مناسبات مزدی، کلّ جامعه را دگرگون میکند. همۀ حرف من، رفیق گرامی، راجع به خطری است که شورا، با تعمیم بیواسطه به «همۀ عرصههای زندگی اجتماعی» بدون تعیین جایگاه هژمونیک رابطۀ کار و سرمایه، به ظرفی فراطبقاتی فروکاسته شود که در آن تضادهای مادّی حلنشده باقی میمانند.
از این منظر، نگره و هشدار من نسبت به امکان تهیشدن شورا از محتوای طبقاتی در نوشتۀ شما، الزاماً به معنای دفاع از حزبمحوری یا سلسلهمراتب بوروکراتیک از جانب من نیست. به باور من نقد حزبگرایی دقیقاً با نقد شوراهای صوری و اجتماعیشدهای پیوند میخورد که از پیوند ارگانیک با مبارزۀ مستقیم در تولید جدا شده و به رژیم ستیزی صرف بسنده کرده اند، بی آنکه به صف مستقل طبقاتی بیاندیشند. شورا زمانی شکلِ واقعیِ توانِ کارگری است که از دل مبارزۀ مزدی، اعتصاب، تصرف و ادارۀ تولید سربرآورد؛ نه زمانی که بهعنوان چارچوبی عام برای «رهبری جامعه» از پیش مفروض گرفته شود.
در همین چارچوب، مسئلۀ رهبری نیز نیازمند دقت نظری بیشتری است. نفی رهبری فردی و تحمیلی، موضعی ضروری و موجه است؛ اما جایگزینکردن آن با مفهومی کلی از «رهبری شورایی» بدون توضیح مکانیسمهای عینی تصمیمگیری، پاسخگویی و بازتولید قدرت، خطر بازتولید همان شکافهایی را دارد که در نقد حزب–دولت مطرح میشود. اسّ ِ اساسِ گفته های من این بود که رهبری نه یک موقعیّت ثابت، بلکه کارکردی موقتی و قابل عزل است که تنها از دل کنش جمعی و در پیوند مستقیم با تولید اجتماعی مشروعیت مییابد.
عباس عزیز تأکید مکرّر در مکرّر بر اعتصاب سراسری، پیوند خیابان و محل کار، و ضرورت شوراها، عناصر ضروری هر افق رهاییبخشاند؛ اما کفایت نمیکنند. آنچه تعیینکننده است، ایجاد و حفظ صف مستقل طبقاتی و مرکزیت تضاد کار و سرمایه در دل این افق، و پرهیز از تبدیل شورا به مفهومی عام و اجتماعی که بدون حل مسئلۀ نابودیِ مناسبات مزدی، صرفاً شکل تازهای از مدیریت جامعه را وعده میدهد. شورا، اگر قرار است بدیلی انقلابی باشد، باید نه مکمل دولت آینده و نه ظرف همگانیِ همۀ مطالبات، بلکه ابزار تاریخیِ نفی دولت، سرمایه و کار مزدی باشد. تنها در این صورت است که هم نقد حزبگرایی بوروکراتیک معتبر میماند و هم خطر فروکاست شورا به شعاری رادیکال اما تهی، از میان برداشته میشود.
در پایان خواهش میکنم مجدداً نوشته من و پاسخ خودتان را یکبار دیگر – و اینبار بدون عصبانیّت و نیّت خوانی- و البته با دقّت بخوانید. با درود مجدد و رفیقانه